‏نمایش پست‌ها با برچسب دکتر مهدی آقازمانی ایرانیان مقیم آمریکا ، لس آنجلس ف تهران، تبعیض اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دکتر مهدی آقازمانی ایرانیان مقیم آمریکا ، لس آنجلس ف تهران، تبعیض اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

وطن پرستی به سبک ایرانی

این روزها خبرهای خوبی از ایران بگوش نمی رسد. برخی رویدادها راه را برای وقوع تفاهمی بین المللی بر علیه ایران در سراشیبی جنگ همه جانبه هموار می کنند و برخی خبر ها هم از گرانی و درد و ناراحتی های بیش از پیش در کشوری خبر می دهند که بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ خود شانه های خسته اش را باید به سایه سار آزادی بسپارد... شانه هایی که این روزها زخمی تر از همیشه چشم امید به دستان من و تو دوخته اند.

خدا وکیلی چند دقیقه با خودمان بی رو در بایستی باشیم... به گرداگردمان نگاه کنیم و صداقت به خرج دهیم ایا ما واقعا نگران ایران هستیم؟!!!
جا نخورید، من هم مثل شما می دانم اصولا حتی طرح اینچنین سئوالی آنهم برای ما ایرانی ها که فریاد وطن دوستیمان گوش فلک را پر کرده است، احتمال خطایی است. مگر اصلا ایرانی می تواند به یاد ایران نباشد؟!!
بگذارید چند مثال برایتان بزنم تا شاید شما هم بیشتر با خودتان رو راست باشید. دوستی در همین لس آنجلس که بعد از وقایع جنبش سبز و به دلیل اقداماتی که در همان ایام به وقوع پیوست توانست تا پناهندگی این کشور را بگیرد، چند شب پیش مهمان من بود. از او پرسیدم فلانی، دوستان مان را که اینک در زندان هستند به یاد داری؟ گفت البته اما برایم مهمتر در شرایط فعلی مشکلات شخصی خودم است. من بعد از سه سال اینقدر از آن حال و هوا دور شده ام که ...
در موردی دیگر چند روز قبل از نگارش همین یادداشت کوتاه با توجه به موج جدید گرانی ها در ایران به مدیر یکی از نشریات فارسی زبان همین لس آنجلس گفتم بد نیست در نشریه ات صفحه ای را به بالا رفتن قیمت مواد خوراکی در ایران اختصاص دهی، علی الخصوص نان که این روزها بیشترین میزان افزایش قیمت را بین مواد خوراکی پیدا کرده است. او به تایید سری تکان داده و خطاب به من می گوید بد موضوعی نیست زحمتش را اگر بکشی و برایم در یک صفحه بنویسی من هم روبرویش لیست مواد خوراکی فلان مارکت را چاپ می کنم تا مردم ببینند که چقدر قیمت های آن فروشگاه مقرون به صرفه است!!!
همین امروز صبح هم وقتی داشتم در خصوص مشکلات معیشتی مردم ایران با دوست دیگری که بیش از سه دهه از عمر خود را در لس آنجلس سپری کرده است صحبت می کردم روبه من کرده و می گوید حداقل در مملکت خودشان مشکل دارند، پس من چه بگویم که اینجا در مملکت غریب برای اجاره بهای منزلم با مشکل مواجهم؟!!!
در همین زمینه روزی با یکی از مردان موفق و پولساز شهر هم که صحبت می کردم می گفت: آدم عقلش کم باشد بعد از این همه زحمت و ساختن این زندگی بخواهد برگردد ایران و بعد دوباره از نو بخواهد همه چیز را بسازد. حالا شما بگو ایران بشود بهشت!!!
و آن وقت همه ما در هر جمع و محفلی اول حرفی که می زنیم سینه چاک کردن برای ایران است؟ راستی چرا میان زبان و باور ذهنی ما تا این اندازه تفاوت وجود دارد؟!! من مانده ام در کار این جماعتی که من هم عضوی از آن محسوب می شوم!!
چند صباح پیش که به اجبار شرایط مجبور به ترک ایران شدم، تنها یک هدف داشتم و آن اینکه برای آزادی بیان و آزادی اندیشه در ایران هر چه در توان دارم انجام دهم و حالا کمی بیشتر از یک سال که از آن ایام می گذرد می بینم اگرچه هنوز قلبم با ایران می تپد اما جبر زندگی در غربت مرا هم مانند بسیاری دیگر، پله پله از آن آرمان ها دور می کند. رویاهای ملی ام یکی پس از دیگری جای خود را به آرزو های شخصی ام می دهند و می ترسم من هم روزی تبدیل به فردی آنچنان اسیر در میان داشته ها و نداشته های زندگی امروزه ام در این سوی دنیا شوم که از ایران برایم فقط شعار عشق به وطن باقی بماند و توهم تلاش برای آن!!!
اما براستی چه راهی هست که از در غلطیدن به چنین ورطه هولناکی جلوگیری کرد؟ آیا آنان که پیش از ما از همین جاده اجباری گذشتند و دردهایشان جای رویا هایشان نشست نتوانسته اند آن را دریابند و یا اصولا من و شما هم راهی جز عبور از همین جاده دردآلود نداریم؟!! این سوالی است که ذهن مغموم مرا این روزها به جد به خود مشغول کرده است.
بر اساس چنین باوری است که مفهوم وطن پرستی را بار دیگر برای خود معنا می کنم تا شاید در خلال معنای تازه ای که از آن می سازم، بتوانم راهی برای برون رفت از درّه واماندگی بیابم. اما آیا وطن پرستی فقط در بازگشت و یا اندیشه بازگشت به سرزمین مادری خلاصه می شود؟ آیا براستی بسیاری از با ارزش ترین دست اندرکاران هنر و فرهنگ ایران که در طول سه دهه گذشته در همین غریب آباد غربت در اعتلای نام ایران کوشیده اند نماد راستین وطن پرستی محسوب نمی شوند؟ چه تفاوتی است در ذات ما آدم ها که اینگونه در جاده های فرو بسته زندگی راه را گاهی به بیراه تبدیل می کنیم و گاه حتی از بیراهه نیز بهترین راه را می سازیم. شاید تاملی کوتاه در آنچه امروز می کنیم ما را برای فردایی روشن آماده تر کند.

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ...


تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ... باز نه زخم های من خوب می شود ... نه زخم های تو... اما درد زخمی که در قلب من و تو با همه فرق ها، وجه اشتراکمان است هنوز به همین دست فروشی و محبت خریدن گره می خورد. حالا اینجا این سوی دنیا من سفیر همان زخم کهنه ام. زخمی که تو در صورت و من در سینه دارم.
چندی پیش دوستی برایم نقلی تعریف کرد:
سرگی راخمانوف آهنگساز و موزیسین شهیر و معاصر روسی خدمتکاری داشت. روزی او را صدا کرده و به او می سپارد که اگر کسی مرا خواست بگویید که در منزل نیستم چرا که برای ساختن موسیقی جدیدم به تمرکز نیاز دارم. راخمانوف درب اتاق کارش را بسته و شروع می کند به نواختن پیانو و تنظیم نت ها یکی پس از دیگری... در همین حین یکی از دوستان او با تلفن منزلش تماس می گیرد و خدمتکار که زنی میانسال بود تلفن را پاسخ می دهد و در پاسخ سوال آن دوست می گوید که استاد در منزل نیست. مرد پشت خط که آوای منحصر به فرد پیانو نواختن استاد را از این سوی خط می شنود خطاب به خدمتکار می گوید: «من صدای سرپنجه هنرمندانه استاد را که چونان موجی از باد های لطیف بهاری بر دکمه های پیانو به رقص با احساسات و موسیقی ایستاده اند را می شنوم چطور می گویید او خانه نیست؟!!!»
خدمتکار در پاسخ خیلی بی اعتنا ودر حالی که خم به ابرو هم نیاورده است می گوید: « اشتباه می کنید آقا، این منم که دارم گرد و غبار روی پیانو را پاک می کنم.»!!!
ایران ما کشور کوچکی نیست، پهنه ای وسیع از داشته ها و نداشته هاست. گستره از ناز ها و نیاز ها. سرزمینی که در آن هنوز هم دست افتاده را می گیرند و اگرچه لابه لای صفحات سیاه تاریخ این سال های آن دیار کهن، انسانیت و نوع دوستی نخستین قربانی فراموش شده بحران زدگی اجتماعی و سیاسی ایران است، اما هنوز هنوز هم مردانگی در خون و رگ فرزندان کسانی صبح را با آفتاب روشن و پر رنگ فلات ایران آغاز می کنند موج می زند. دوستان، سال هاست که حاکمیت دروغ و غریبه پرستی در مرزهای آفتابی ایران تیرگی ابرهای سیاه را میهمان خانه دل بسیاری از فرزندان سرزمین من و تو کرده است. فرزندانی که از حد اقل رفاه و امنیت بی بهره اند. اما نقلی که در آغار مطلب آوردم ماجرای دروغ گویی های مسئولان جمهوری اسلامی و نیاز روز افرون مردم کشورمان نیست. حرف آن دغل کاری ها حسابی است جدا که روزی تاریخ بر همه این سیاه کاری ها قضاوت خواهد کرد. بلکه آن چند خط اول مطلب نقل من و شماست.
من و شما که سرنوشت در این سوی کره خاکی ما را مهمان نگرانی ها و مشکلات مشترک کرده است. می دانم که این روزها آنقدر همه ما در زندگی خود مشکل داریم و یا به قول قدیمی ها «آنقدریاسمن داریم که سمن توش گمه»!!! اما خوشبختی مرز مشترکی از زندگی با سایه سار آرامش است. گاهی هزارتوی بی پایان خواسته های ما را هیچ چیز پر نمی کند تا به آرامش ناشی از زیستن و در پناه آن به خوشبختی لبخند بزنیم. اما می توانیم با قدمی کوچک برای کسی که می دانیم دوستی ما روزنی به خوشبختی او باز می کند، خوشبختی را لمس کنیم.
دیوار بلند غربتی که ما را فرا گرفته است، اگر شکستنی باشد جز به عشق و مهربانی از هم فرو نخواهد ریخت. سرمای دستان من و تو را بگذار تا دستان گرم کسی پر کند که مهربانی ما رنگ زندگی اش را تغییر می دهد. نه رنگ زندگی او را که رنگ زندگی خود ما را تغییر می دهد. بیایید به پیرامونمان نگاه کنیم و ببینیم که مهربانی به چه کسانی که بی پناه در همین شهر های پر تلالو آمریکا، علی الرغم سن و سالشان چونان کودکان سرگردان کار و خیابان در تهران، کودک درونشان بی پناه مانده است رنگ زندگی ما را شادتر می کند. بیایید مهربان باشیم.

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

تابستان‌هاي تــــــــهران، تابستان های لس آنجلس


نمي‌دانم آخرين باري كه زير آفتاب سوزان تابستاني تهران در خيابان‌هاي بزرگترين شهر خاورميانه قدم زده‌ايد؛ كي بوده است؟! نمي‌دانم آيا هنوز آن خيابان‌هاي غبار گرفته از دود اگزوز خودروها و آلودگي هوا را به ياد داريد يا آنكه عمر حضورتان در كشور آمريكا بيش از عمر زنداني شدن ملت آزاده ايران، در ایران است؟!

دوستان من، چند شماره‌ايست كه اين آخرين نوشته فرصت گفتگوي كوتاهي را به ما داده است تا گپي بزنيم و درد دلي كنيم؛ و اين هم گپي از همين دست است، فرصتي كه در آن لختي با هم به مقايسه بنشستيم و در آخر نتيجه‌اي بگيريم.
چند روز قبل يكي از همكارانم كه به تازگي از ايران بازگشته است را به احوال‌پرسي گرفتم و پشت سوالاتم حس غمگين دلتنگي براي سرزمين مادريم را مخفي كردم. اما پر واضح بود كه يكايك سنگ فرش‌هاي خيابان‌هاي تهران را كه با آرامش، زير پاي عابران آفتاب سوخته در اين تابستان رو به پايان روي زمين آرميده‌اند با دلتنگي خاصي جستجو مي‌كردم در پاسخ‌هايي كه او مي‌گفت.
دوستان من ايران امروز زنداني به وسعت يك ميليون و ششصد و اندي هزار كيلومتر مربع است كه حاكميت استبدادي ناشي از جمهوري جنايت يكايك هموطنان ما را در آن به گروگان گرفته است. ولي اگر از جنبه شعارگونه آن بگذريم و لختي در عمق فاجعه زيستن در پهنه استيلاي استبداد تامل كنيم مي‌بينيم كه يكايك دوستان، اقوام، عزيزان و هموطنان ما چگونه آخرين روزهاي تابستان 90 را سپري مي‌كنند و ما در اين سوي دنيا چطور؟!!
تهران تابستان‌هاي گرمي دارد گاهي دماي هوا تا 125 درجه فارنهايت هم در اين شهر مي‌رسد. اما به صورت میانگین دماي 105 درجه‌اي روندي معمولي در شهري است كه در آن حدود 12 ميليون نفر به كار و تحصيل و زندگي مشغول هستند و هر روز بيش از 5 ميليون اتومبيل در خيابان‌هاي پرجنب و جوش آن در حال تردد است.
مردم از گوشه و كنار آن از خانه بيرون مي‌آيند و در جستجوي لقمه‌اي نان حلال به سر كارهايشان مي‌روند. كارهايي كه عموماً زير پوششي دروغين از آرامش خبر از فاجعه انساني مي‌دهد. هواي گرم، زندگي سخت، كنترل شديد و سركوب حداكثري نخستين چيزهايي است كه ساكنان تهران در اين روزها با آن روبرو هستند.
دوستان! من و شما صبح كه از خواب بيدار مي‌شويم به سادگي لباس مي‌پوشيم و به راحتي خانه را در اين سوي دنيا به مقصد محل كار و يا تحصيلمان ترك مي‌كنيم. اما آيا دوستان و عزيزان ما هم در ايران به همين سادگی مي‌توانند راهي مقاصد خود شوند.
زناني كه در گرماي شديد تهران زير پوشش اجباري مي‌پوسند و زير شال و روسري و مقنعه و مانتو و چادرهاي سياه رنگ كه شور و شوق و عشق و جواني آنها را به تاراج مي‌برد، چندين برابر من و شما گرماي سوزان را تجربه مي‌كنند. آنها هر روز شاهد جهنم هستند و در حكومتي كه به آنها وعده بهشت را مي‌داد، داغي سوزان آفتاب تهران را چونان شعبه‌اي از جهنم درمي‌يابند و كوچكترين تلاش آنها براي داشتن حداقل آرامش در زندگي به دليلي تبديل مي‌شود كه دستاويز سركوب گران است تا با ضربه‌هاي باتوم، دستبندهاي آهني و توهين و ناسزاها از آنان استقبال كنند.
دوستان من! زيستن در اين سوي اقيانوس‌ها آسان نيست، پرواضح است كه هر كدام از ما با سختي‌هايي در زندگي مواجه هستيم و مي‌دانيم كه اين زندگي بدون درد و اندوه براي هيچ بشري ميسر نيست. اما به لطف دموكراسي و حقوق بشر كرامت انساني‌مان حفظ مي‌شود و هيچ كس حق ندارد به من و تو به ناحق بگويد بالاي چشمت ابرو. اما آنجا در سرزميني كه عشق، ادب و انسانيت بر سفره خانواده‌هاست، خيابانهاي شهر در تصرف كوته بيناني است كه گويي چند تار موي زن ايراني رعشه بر اعصابشان مي‌اندازد و لرزه بر حاكميتشان. آنها كه در خصوصی‌ترين موارد زندگي انساني ايرانيان دخول کرده و چونان اشغالگراني سنگدل آرامش و امنيت را براي همگان به آرزويي دور و دست نيافتني تبديل مي‌كنند.
دوستان من هفته گذشته در شامگاهي باراني در واشنگتن دي سي، در فاصله 150 یاردي كاخ سفيد قدم مي‌زدم و حتي يك نفر هم نيامد و از من به عنوان يك غيرآمريكايي بپرسد كه آقا شما اينجا پشت ديوارهاي مهمترين بناي حكومتي ما چكار داريد و اين وقت شب اينجا چه مي‌خواهيد. و باز به ياد مي‌آورم كه شهر زادگاهم، در تهراني كه بيش از هر كجاي ديگر در جهان به آن تعلق خاطر دارم و در آن حق!!! چگونه مورد تعرض ماموران حكومتي قرار گرفته‌ام در حالي كه به سادگي در حال پيمودن راه خانه بوده‌ام.
عزيزان من بين تابستان‌هاي تهران و تابستان‌هاي لس‌آنجلس فرق‌هاي بزرگي هست. فرق‌هايي كه اگر به درستي به آنها نگاه كنيم به ما يادآور مي‌شود چگونه زنداني را ترك كرده‌ايم و حس وظيفه‌اي را در ما بيدار نگه مي‌دارد كه ما در قبال ساير هموطنان در اسارت مانده‌مان مسووليم و وظيفه مان ايجاب مي‌كند تا در راستاي رساندن بهاري از كرامت انساني به آن سرزمين دربند كوشا باشيم. نه اينكه اين سوي دنيا غرق شده در آرامش ساحل‌هاي آزاد و شب‌هاي شاد فراموش كنيم وطني است كه مردمش بزرگترين فاجعه انسان زيستي معاصر جهان را تجربه مي‌كنند.