سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

در دو روز عمر کوته



چند روز پیش پریشان از خوابی که دیده بودم از خواب پریدم. آن کابوس شوم این بود که دندانم در دهانم افتاده است. هول خواب و تعبیری که از آن می شناختم که عزیزی از جهان فانی رخت سفر برخواهد بست، چنان در این غربتکده مرا آشفته ساخت که بی توجه به فاصله زمانی تلفن را برداشتم تا از سلامتی عزیزانم با خبر شوم و  وا اسفا که همان شب، برادر 27 ساله یکی از بهترین عزیزانم در سانحه تصادف جان باخته بود...

با خود می اندیشم به راستی این قضای چرخ گردون تابع چه حکمتی است؟ و هر چه بیشتر در این سوال غور می کنم می بینم که هیچ حکمتی از خود مرگ بالاتر نیست. عنصری که زندگی بی آن معنایی نمی یافت و در رهگذر سایه ترسناک همین واقعه شوم است که لحظه لحظه حیات انسان با همه شادی ها و غم هایش دوست داشتنی و عزیز می شود.
بی شک همین محدودیت عمر است که بشر را به شتاب برای دست یابی به رویاها و خواسته هایش وا می دارد، قلب او را سرشار از شادی رسیدن به آرزوها می کند و اشک حسرت را در گوشه چشمانش به سبب آمال دست نیافته می نشاند.
زیبایی زندگی ما به محدودیت آن است. محدودیتی که شاید چشم بازماندگان را به ساحل بارانی اشک بنشاند و دل عزیز از دست دادگان را در دریای متلاطم غم و اندوه سرگردان کند. اما به لحظه های زیستن رنگ ارزشمندی می زند. شاید از همین روست که وقتی جوانی جان به جان آفرین تسلیم می کند درد و اندوهی بیشتر برای بازماندگانش به جا می گذارد... اگرچه به قول مرحوم نادر نادر پور این شاعر نامدار که لحظه لحظه زندگی خویش را پر بار از واژه های عشق و آزادی کرده است: «در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام/ با همه نامهربانان مهربانی کرده ام».
این دو روز عمر کوته چه بیست سال و چه هفتاد، هر دو یکسان هستند. فرصتی که ما داریم و دقایقی که بی وقفه می روند و اتفاقی که ناگزیر روزی در راهی، راه بر ما می بندد و گوهر جان را از ما باز می ستاند. چه از آن بهره برده باشیم و چه بی بهره و ناکام مجبور به وا نهادن جان گران گردیم.
دوستان روزهای آغاز سال نوست و نمی خواهم برایتان قصه ای از غصه ها ساز کنم. اما بیایید لحظه ای به عزیزترین کسانی که داشته ایم و اینک این جهان فانی را بدرود گفته اند بیاندیشیم. به اینکه کدام آرزو را داشتند و دست نیافته به آن از این جهان رخت بربستند و اینکه ما چگونه می توانستیم در جامه عمل پوشیدن رویای آنان نقشی ایفا کنیم و نکردیم...
جای افسوس نیست؟!!! می دانم ... می دانم... شما هم مثل من افسوس آن لحظه ها را می خورید که....
حال به عزیزانی بیاندیشید که امروز داریم و بی شک آنها نیز دیر یا زود، روزی در گردش این چرخ دون ما را تنها خواهند گذاشت. چه آرزوهایی دارند و ما چه نقشی در آرزو های آنها بازی می کنیم؟!! شاید همین حالا هم دیر باشد برای اینکه دستی از آستین مهر به در آریم و نه به یک غریبه که به عزیز خود مهربانی کنیم. داستان کوتاهی هست که می گوید:
«مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا. من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید، بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش آن را به مادرش هدیه بدهد.»
دوستان کوتاهی این دو روز عمر کوته همه فرصت من و شما برای انسان بودن است و عشق و مهر تنها دلیل انسان بودن.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

بهاران خجسته باد

کمتر کسی است که نداند در سال های پس انقلاب در ایران، خیلی چیزها را مصادره کردند از مال و اموال دارندگان تا جان و ناموس دیگران... در این میان، اما مصادره هویت یک ملت تلخ ترین رخدادی است که آتش به جان هر مطلعی می کشد. در این فصل دلپذیری هوا و بجوش آمدن خون درون رگ گیاه برایتان قصه ای از همین هویت مصادره شده دارم:

حزب توده از احزابی است که در دهه های سی، چهل و پنجاه خورشیدی در ایران می توان آنرا خانه غالب روشنفکران و اندیشمندان منتقد حکومت پهلوی قلمداد کرد. با اینکه اندیشه های «رفقا» در این حزب و کارکرد سیاسی آن در طول قریب به نیم قرن عمر و دوام سیاسی پیدا و پنهانش چگونه باید قضاوت شود کاری نداریم. اما این حزب چه خوب و چه بد، به واسطه شمعی که به دست روشنفکران و ادیبان و قشر تحصیل کرده ای که عضو آن بودند، در محفلش افروخته شد، منشا پیدایش هویتی برای ملت ایران شد که به انقلاب زمستان 57 منجر شد.(خواهش می کنم مخالفت نکنید چون اصلا قصد ما اثبات پدرخانگی این حزب بر انقلاب نیست. بلکه هدفی که از بیان این مقدمه دنبال می کنیم نحوه مصادره هویت انقلابی ایران به وسیله کسانی است که بعد از به قدرت رسیدن ابتدا ریشه های همین حزب را خشکاندند.)
در روزهای انقلاب و در گرماگرم مبارزه مردم ایران و در همه این سی وسه سال گذشته سرود «بهاران خجسته باد» بارها خوانده شده است. بی شک اکثریت نسل امروز ایران بارها ایران سرود را با تصاویری از ورود خمینی در دوازدهم بهمن 57 به ایران دیده اند و متاسفانه باور کرده اند این ورود اوست که به بهار تلقی شده است.
اما همچنان که در سرمقاله شماره 16 ایرانشهر به قلم بیژن خلیلی به تفضیل آمده است جمهوری اسلامی به خوبی از ادبیات سو استفاده کرد و از غزل حافظ گرفته تا شعر فروغ را مورد بهره برداری قرار داد تا ماهیت خود را در ابتدای راه مشروع جلوه دهد. «بهاران خجسته باد» هم از این گزند دور نمانده است. اما قصه کهنه سرودی که مخالفان شاه و خمینی آفریدند چیست؟
در اسفند ماه 1339 تنها چند هفته بعد از کشته شدن «پاتریس لومومبا» رهبر استقلال کشور کنگو که در آن زمان نماد مقاومت در برابر امپریالیسم محسوب می شد، مجله سیاه و سپید شعری از «دکتر عبداله بهزادی» به اسم سرود بهار را خطاب به همسر پاتریس لومومبا منتشر کرد که چنین آغاز می شد:
«به بانوی سوگوار، که در ماتم شهید/ بنالید و زان نوا، دل عالمی تپید/
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد»
این شعر بلند که چند خط بعدی آن، برای همه آنها که روزهای انقلاب را به یاد دارند معروف است، به لطف «کرامت دانشیان» به عرصه مبارزه داخلی علیه رژیم شاه وارد شد و دانشیان که با چند خط از این شعر سرودی ساخته بود و حتی در دوران معلمی در دبستان روستای سلیران نیز آنرا به دانش آموزانش آموخته بود تا به جای سرود شاهنشاهی نجوا کنند، به فرا خور دوران حبس او به خاطر فعالیت های سیاسی اش به میان زندانیان راه یافت و تا مدت ها همه از این سرود به عنوان سرود مقامت در زندان یاد می کردند. اما در پی تیرباران خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان و پس آن رسیدن موسم دگرگونی سیاسی در ایران، آنان که در سال های زندان این سرود را بارها و بارها مرور کرده بودند به دعوت پدرام اکبری از همبندیان کرامت دانشیان تصمیم می گیرند تا این سرود را که به بهاران خجسته باد شهرت یافته بود در رثای آن دو که مظهر مقاومتشان بودند، اجرا کنند. نتهای ترانه را اسفندیار منفرد زاده در آن روزهای شلوغی و بلبشو می نویسد و صفی از همان رفقای حزب توده اعم از «علی برفچی»، «عبدالله قهرمانی»، «ابوالفضل قهرمانی»، «فرهاد مافی»، «حسن فخار»، «پدرام اکبری» و «اسفندیار منفردزاده» سرود را می خوانند. در آن روزها که ایرانیان می پنداشتند بهار آزادی در راه است این سرود به سرعت پا را از مرزهمنشینی رفقا و حزب توده فراتر می نهد و مانند بسیاری دیگر از آثار انقلابی همه گیر می شود.
اما افسوس کمتر از سالی بعد، دیگر نه از رفقا خبری بود و نه از بهار آزادی... کسی جای شاه را گرفته بود که خود را وارث پیغمبر می دانست و کسانی دوره اش کرده بودند که راه مصادره آثار انقلاب را به نام خود خوب بلد بودند... رفقا یا به زندان ها بازگشتند و یا راهی غربت و تبعید شدند. اما بهاری که قرار بود بهار آزادی باشد هنوز هم در راه مانده است...
به آن امید که شاهد رسیدن بهار آزادی باشیم:
هوا دل‌پذیر شد، گل از خاک بردمید/ پرستو به بازگشت زد نغمه‌ی امید/ به جوش آمده‌ست خون، درون رگ گیاه/ بهارخجسته‌فال، خرامان رسد ز راه بهار خجسته‌فال، خرامان رسد ز راه / به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا /به مردان تیزخشم که پیکار می‌کنند/ به آنان که با قلم، تباهی دهر را /به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند / بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد / و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل/ به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست / نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد.

سه‌شنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۹۰

زندگی در گذر است

گویی همین دیروز بود که توپ تحویل سال قبل را در کردند. می بینید چه زود می گذرد! زمان را می گویم... سر که می چرخانی می بینی عقربه های ساعت زودتر از تو چرخیده اند و تا تو خواسته باشی به خود بجنبی آنها گوی سبقت را از تو ربوده اند.

این چه حکمتی است که تا به خود می آیی می بینی از گذر ایام جز افسوس به عمر رفته هیچ برایت به جا نمانده است. و عجبا که باز سال تازه را با بهار و قیلوله خواب غفلت آغاز می کنیم. تا در آخرین روزهای سال باز هم ما مانده باشیم و هزار هزار کار نکرده، تعهدات بر زمین مانده و تقویم خط خورده...

با این حال باز نوروز می آید گویی هر سال با شکوه تر سال پیشین و چه عجب که این قصه مکرر، هرگز تکراری نمی شود. اما گاهی این ایام شیرین تر از قند، بغضی در خود نهفته دارند که با همه دلنشینیشان قطره اشکی برگوشه چشم به یادگار می گذارند.

نمی دانم شما که خواننده این آخرین نوشته هستید آیا عزیزی در دور دست دارید و یا خود عزیزی هستید که در دور دست واقع شده اید؟ که اصولا بسیاری از ما که از سر اجبار جلای وطن کرده ایم هر یک عزیزان بسیار در خاک پر مهر و وفای وطن داریم و پر واضح چه بسیارتر آنان که ما را عزیز می دارند و امروز در آن دیار غم گرفته، به دور از ما زندگی می کنند. کسانی که آرزو داشتند تا با ما بر یک سفره هفت سین بنشینند و شیرینی بوسه های نوروزیشان را با ما و ما با آنها قسمت کنیم. مادری که این روزها جوان نوباوه اش را دور از خود دارد، پدری که ثمره زندگی اش امروز در غربت است، خواهری که برادر از جان عزیز ترش در این سوی دنیاست و برادری که خواهر نازنینش امروز هزاران مایل دورتر از او باید به بهار سلام کند.

قصه نوروز با همه شادی هایش به فصل مهاجرت و هجران که می رسد غم بار می شود... و بزرگترین عید باستانی ایرانیان دلیلی برای اینکه هریک از ما دمی احساس کنیم غصه ای قلبمان را فشرده است و قطره اشکی که بسیاریمان در این سال ها بخوبی یاد گرفته ایم چگونه پنهانش کنیم مژگان چشمانمان را تر کرده است.

می شناسم بانویی را که در سال رفته پدرش در ایران دار فانی را وداع گفت و او که شیره جانش بود نتوانست بر بالین محتضر پدر باشد تا در واپسین دم گرمای دستانش آرام بخش قلب خسته او گردد.

می شناسم پسری را که مادرش در ایران این روزها در بستر درد دوری از او زمینگیر خانه است او را یارای بازگشت نیست تا عصای دست آن مادر مهربان باشد.

می شناسم دختری را که نبودش در کنار پدر در این سال ها موهای بابای استوار چون کوهش را به یک باره سفید کرد.

می شناسم برادری را که نتوانست در مراسم عروسی خواهرش در وطنش حاضر باشد و نخستین بوسه را بدرقه او در راه خانه بختش کند و می شناسم خواهری را که همه سهم شادمانی اش از موفقیت برادر جوانش در کنکور فقط تبریکی تلفنی بود.

و شما بی شک از این قصه آنقدر شنیده اید و صد البته خود آنقدر در چنین قصه هایی زیسته اید که استمرارش جز کسالت و اندوه حاصلی ندارد.

اما راستی مگر گناه ما مهاجران از سر اجبار چیست که اینچنین تاوانی را از ما بازستانده اند؟ جز آنکه خواسته ایم ندای حق طلبی باشیم؟ جز آنکه خواسته ایم نخستین حق انسانیمان یعنی آزادی عقیده و قدرت بیان آن را بدست آوریم؟

آه که آزادی چه کالای گرانبهایی است که در سرزمین مادری من ایران اینچنین برایش توان می ستانند.

عزیزانِ جان و مخاطبان آخرین نوشته سال 1390 خورشیدی، شمسی، هجری و یا هر اسمی که دوست دارید... یا شما هم مانند بسیاری از فعالان عرصه های سیاسی و اجتماعی از عزیزانتان دورید و یا به لطف خدا و قسمت دوران اینک ایشان را در کنار خود دارید. هر کدام که هستید، بیایید شادی ها و مهربانی مان را با هم بر هفت سین خانواده ای بگذاریم که از کنار هم بودن یکایک ما در این کشور تشکیل شده است.

قدیمی تر ها؛ جوانترهایی را که تازه مجبور به هجرت شده اند فراموش نکنید. یادتان نرود سال ها پیش که خودتان به این سرزمین پا نهادید با چه مشکلاتی مواجه بودید. شاید دست دوستی شما و لبخند محبتتان پر می کند خلایی را که آنها در دوری از خانواده ها و وطنشان به آن گرفتارند. قبول کنید آنها که هنوز گرد غبار هجرت را بر سر و روی دارند، به امید روی باز شما این خانه دوم را برگزیده اند.

سخت است خیلی سخت که بدانی تو در آستانه سیاهی شب به همان لحظه تحویل سالی دل بسته ای که عزیزانت در سرزمین جمشید جم در تابش بی قرار آفتاب اول فروردین به آن نگاه می کنند. سخت است وقتی می دانی پس از حال و احوال نوروزی، وقتی تلفنت را با مادر و پدرت قطع می کنی هم آنها اشک خواهند ریخت و هم تو گریه خواهی کرد.

بیایید آنها را که تازه وارند به شرط خواسته های معقولشان چون جان که نه از جان عزیزتر داریم و امید که کسانی هم عزیزان ما را در هرکجا که غریب باشند عزیزدارند.