چهارشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۱

جنگی که ممکن است هر لحظه در بگیرد

جهان، امروز به بشکه باروتی می ماند که کسی با یک قوطی کبریت در کنار آن ایستاده است. اما نکته مهم برای ایرانی ها اینجاست که این قوطی کبریت در سرزمین آنها قرار دارد و دستان نابخرد سردمداران جمهوری اسلامی، ابایی از برافروختن شعله جنگی که هر لحظه ممکن است در بگیرد ندارند.

وقوع جنگی چنین محتمل، برای ایرانیان اسف بار خواهد بود. اما به راستی سهم ایرانیان برون مرز از این درگیری نظامی چیست؟

رویارویی جهان با جمهوری اسلامی دیگر به وضعیت خطرناکی رسیده است. حتی خوشبین ترین افراد هم دیگر امیدی به ادامه روند دیپلماسی در حل مناقشه غرب و جمهوری اسلامی بر سر پرونده هسته ای ندارند. حتی کسانی که معتقدند علی خامنه ای هم در لحظه آخر به مانند روح اله خمینی جام زهر را خواهد نوشید، این روزها خیلی به این اعتقاد، اعتماد ندارند و شرایط با سرعتی سرسام آور به سوی یک درگیری نظامی تمام عیار در منطقه پیش می رود.

فرقی هم نمی کند که گفته های جمهوری اسلامی در خصوص صلح آمیز بودن برنامه هسته ای این رژیم صحت داشته باشد یا نه. چرا که جامعه جهانی در معادلات کنونی حاکم بر فضای سیاست جهان و با توجه عدم شفافیت رژیم ایران در سال های گذشته، یک ایران هسته ای را به رهبری اسلامگرایان بنیاد گرا که بارها به وضوح صحبت از حذف یک کشور مستقل(اسراییل) از نقشه سیاسی جهان کرده است، تاب نمی آورد.

از سوی دیگر آنچه پر واضح است اینکه اگرچه در راهرو های کنگره امریکا و در دفتر بیضی شکل رییس جمهوری این کشور در واشنگتن ممکن است هنوز هم سایه هایی از تردید در مقابله نظامی با ایران وجود داشته باشد اما در تل آویو، خطر جدی تلقی شده و همه راه ها به پروازی ختم می شود که سی و اندی سال پیش به مقصد نیروگاه «اوسیراک» در عراق از پایگاه های نظامی این کشور برخواسته بود. اتفاقی که به حتم با پاسخ نظامی متقابل تهران روبروست و جهان چنین پاسخی را تاب نیاورده و سایه های تردید را از راهرو های کنگره امریکا متواری می کند.

دوستان؛ این اتفاقات حتمی است. دیری نمی پاید که این کبریت افروخته می شود و جنگی جدید چهره ایران، خاورمیانه و سراسر جهان را تغییر خواهد داد. حال چه ما خوشمان بیاید و چه نه! چه موافق آن باشیم و چه مخالف، به زودی باید با عواقب چنین جنگی مواجه شویم. اکنون نکته اینجاست که سهم ایرانیان ساکن در خارج از ایران، علی الخصوص ایرانیان ساکن در امریکا که در سی سال گذشته، از این کشور خانه دومی برای خود ساخته اند در صورت وقوع جنگی تا این اندازه محتمل چه خواهد بود؟

بی شک نخستین چیزی که به ذهن هر کس در پاسخ به این سئوال متبادر می شود، جز دلنگرانی ایرانیان برون مرز، برای اقوام، خویشان و دوستانشان در داخل مرز های جنگ زده ایران نخواهد بود. التهابی که اگر در دیگر نقاط دنیا با نگرانی از جنایات جنگی شکل می گیرد، برای ایرانیان با جان باختن نزدیکترین بستگانشان معنا می شود.

در وهله بعد این ویرانی ایران خواهد بود که ذهن دوستداران آن کشور را نگران می کند و فرو افتادن هر بمب یا اصابت هر موشکی به هدف به معنی تخریب یکی از زیر ساخت های عمومی ایران است. حال از نیروگاه های چند هزار میلیاردی گرفته تا پالایشگاه ها و صنایع حیاتی کشور که بی شک برای فلج کردن حکومت در حال جنگ، به هدف های اولیه نیروهای طرف درگیری تبدیل می شود.

اما ایرانیانی که در دوران گروگانگیری در سال 1358 خورشیدی و در طول 444 روزی که این ماجرا در سفارت سابق ایالات متحده در تهران ادامه داشت در همین امریکا زندگی می کردند، خوب به یاد دارند که افکار عمومی جامعه امریکایی - با همه تسامح و تساهل فرهنگی که در این کشور اپیدمی شده است- چگونه بر علیه اتباع کشوری که دیپلمات های آنها را به گروگان گرفته بود با بار منفی همراه شد. همانطور که در پی حمله القاعده به برج های تجارت جهانی در یازدهم سپتامبر 2001 نیز افکار عمومی جامعه امریکا در مقابل عرب تبارها و مسلمانان جبهه گرفت. چیزی که هنوز پس از ده سال در زندگی اجتماعی اتباع کشورهای عربی در سراسر جامعه غرب تاثیر دارد.

بی شک شروع یک نزاع نظامی در ایران و درگیری نیرو های بین المللی در چنین جنگی بدون تلفات جانی برای سربازان ارتش امریکا، کشور های اروپایی و حتی اسراییل نخواهد بود. چیزی که بار دیگر موجی از ذهنیت منفی را بر علیه شهروندان ایرانی تبار ایالات متحده امریکا به ارمغان می آورد.

در حقیقت در سال های اخیر هم سیاه کاری های جمهوری اسلامی تا آن اندازه در ذهنیت عمومی جامعه امریکا تاثیر منفی داشته است که بسیاری از هموطنان به جای اینکه خود را «ایرانی» بخوانند، ترجیح می دهند خود را «پرژین» معرفی کنند. دلیلی واضح از اینکه همه چیز برای یک رویارویی تازه در مقابله ایرانیان ساکن امریکا با موج جدیدی از عصبانیت در افکار عمومی این کشور آماده است.

کمی دورتر از حوزه جغرافیایی لس آنجلس و واشنگتن دی سی که میزبان دو جامعه پر جمعیت ایرانیان ساکن امریکا است و با فرهنگ و سابقه حضور ایرانیان در این کشور آشنا، در بسیاری از مناطق این کشور پهناور واژه ایران برای امریکایی ها با زیاده خواهی های هسته ای و به عنوان عضوی از محور شرارت، آنطور که رییس جمهور سابق آمریکا به ایران لقب داده بود و رسانه های خبری آن را معرفی می کنند، مترادف است. لقبی که چه بخواهیم و چه نخواهیم در صورت آغاز جنگ بین ایران و امریکا، سایه سنگینش را بر زندگی بسیاری از ایرانیان در این کشورخواهد انداخت.

حال سئوال اینجاست ایرانیان برون مرزی در قبال بروز فاجعه جنگ بین ایران و جامعه جهانی در کدام جبهه قرار می گیرند؟ از اینکه دولت مستبد اسلامی در معرض سرنگونی قرار می گیرد، شاد می شوند و در دفاع از اقدام نظامی بر علیه ایران موضع می گیرند؟ و یا با توجه به تلفات انسانی و خسارت های مادی ناشی از جنگ و با داشتن احساسات ناسیونالیستی، با شعار جنگ را متوقف کنید در مقابل سیاست های بین المللی می ایستند؟ و اینکه هریک از این دو موضع چگونه می تواند در زندگی خود آنها، تاثیر مثبت و یا منفی داشته باشد؟!

انتخاب ما هرچه باشد، شتاب تند حوادث برای جامعه جهانی و پرده نشینان سیاست بین الملل، انتخابی جز مقابله با جمهوری اسلامی باقی نگذاشته است. انتخابی که در زندگی یکایک ما تاثیر می گذارد.

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۱

ظلم پایدار نیست؟!!

آنقدر این جمله کلیشه ای هست که خواندن تیتر این مطلب دستگیرتان کند نویسنده سر آخر قصد دارد چند شعار علیه نظام های استبدادی و ظالمان جهان سر دهد و با چند شعار دیگر در دفاع از مظلومان و ستمدیدگان و شاید هم مستضعفان!!! مطلبش را تمام کند.

اما توصیه می کنم کمی تامل کنید با اینکه من هم معتقدم جمهوری اسلامی هم سرنوشتی مشابه همه خودکامگان خواهد داشت اما حرف این نوشتار کوتاه ربطی به حکومت ها ندارد.
همیشه وقتی صحبت از ظلم و تعدی به میان می آید به نحو ناخودآگاهانه ای موضوع به سیاست پیوند می خورد و برای ما ایرانی ها پای حکومتی به وسط کشیده می شود که در سه دهه گذشته بسیاری از ما طعم ظلم و استبداد را در دامان سیاه آن چشیده ایم. اما همین بهانه کافی است تا ما به مفهوم حقیقی ظلم و تعدی که در میان خودمان رایج است توجه نکنیم و یا فرا فکنانه موضوع را نادیده انگاریم تا مجبور به پاسخگویی در مقابل آن قرار نگیریم!! ظلم تعریف روشنی دارد. کم کردن و یا نقض کردن حق کسی یا گروهی را ظلم خوانند و به ستم و بیداد در مقابل دادگری مترادفش دانند.

ظلم در تاریخ بشر سبقه ای به عمر انسانیت دارد. تا انسان بوده است ظلم هم با او زیسته، گویی این همنشین کهن، دوستی صمیمی تر از انسان نیافته است و شاید حیوانات بر اساس غریزه طبیعی خود از چنین همنشینی پرهیز کرده اند. برخی هم می گویند اگر ظلم - این همنشین قدیم بشر- نبود هرگز تمدن هم به وجود نمی آمد. چرا که به هر سوی تاریخ که نگاه کنی می بینی تا بدی نبوده باشد خوبی پدیدار نگشته است و تا ظلمی نرفته باشد عمارتی برپا نشده است، تا ستمگری نبوده است قانونی وضع نگشته است و تا بیدادی پدیدار نگشته دادگسترانی به قضاوت ننشسته اند.

شاید از همین روست که تمدن و تاریخ به انسان ها تعلق دارد. انسانهایی که در درنده خویی گوی سبقت را از همه حیوانات وحشی ربوده اند و به قول مرحوم فریدون مشیری: «هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا/ آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند...» و طبیعی است که هرچه ریشه استبداد در جامعه ای عمیق تر باشد راه برای تسری و همه گیری ستمگری و ظلم پیشگی نیز هموار تر می شود.

اصولا درست از همین جاست که بحث ها منحرف می شود و پای سیاست، این بلای جامعه سوز به مبانی نظری و گفتاری باز می شود. این بار بگذارید با همه آنکه می دانیم سیاست مقصر است اما درباره اش حرف نزنیم. نه اینکه انکارش کنیم بلکه با تایید تاثیر مخربش به بحث غیر سیاسی خود ادامه دهیم.

شما تصور کنید قاضی یک دادگاه هستید و فردی قرار است به حکم شما سنگسار شود. قلمی که در دست دارید می تواند بین زندگی و مرگ یک انسان سرنوشتی را معین کند که نه تنها پایان یا ادامه حیات یک فرد است بلکه در خانواده آن فرد، جامعه پیرامونش و ... می تواند نقشی ایفا کند. مسئولیت چنین کاری ساده نیست. به فرض که بگوییم آن فرد گناهکار است و مستحق تنبیه تا دیگر در جامعه دچار خطا نشود و باز این شما هستید جناب قاضی که قرار است برای او و اتهامی که دارد مجازات معین کنید. فارغ از اینکه شما چگونه خود را به جای «بخشنده جان ها» می گذارید که به خود اجازه می دهید حکم مرگ یک انسان را هرچه قدر هم گناهکار صادر کنید و چگونه در حالی که می دانید قرار است در سحرگاه فردا، انسانی به حکم شما اعدام شود، با خیالی راحت و ذهنی آسوده سر بر بالین خواب شبانه ای می گذارید که وقتی سر از آن بلند کنید آن فرد دیگر زنده نیست، اینکه شما در کیفیت مرگ او هم نقش داشته باشید چیز دیگری است!!!

در حالی که در بسیاری از کشورهای دنیا برای متهمان محکوم به اعدام سریعترین و کم دردترین روش ها را برای مرگ به کار می گیرند که این نیز باز مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است، شما تصور بفرمایید حکمی که صادر کرده اید سنگسار است. یعنی فرد را در چاله ای کنند و گروهی از امربران شما بنا به حکم شما او را با با پرتاب سنگ به سر و صورتش بکشند. می فهمید جناب قاضی چه حکمی صادر کرده اید؟ می دانید یعنی چه؟ تا به حال سنگ ریزه ای به پایتان خورده است که بدانید چه معنایی دارد قلوه سنگ - البته اگر امر برانتان وحشی تر از خودتان نباشند که از پاره سنگ استفاده کنند- به سر و صورت یک انسان زنده زدن یعنی چه؟ می دانید زیر باران کینه و جهل که با سنگ همراه می شود چه بر سر قربانی حکم شما می آید؟!! آیا شما که بر مسند قضا نشسته اید ظلم نمی کنید؟

بی خود ماجرا را به گردن قانون الهی و این خزعبلات که بافته فکر مریض ظالمان پیش از شماست نیاندازید. اگر خدای شما هم همان خدای مادر بزرگ من است که برگرفتن دانی را از دهان مورچه ای، ظلم می داند پس به یقین بدان هرگز حکم به سنگسار هیچ تنابنده ای صادر نمی کند. این است که تو به پشتوانه باور غلطی که داری حکم می کنی، ظلم می کنی و قساوت و سنگ دلی ات را به نمایش می گذاری.

ای انسان... ای انسان.... وای بر تو که خشم و جهل و خودشیفتگی ات را به حکم قضا می نشانی و از خود یادگاری به نام ظلم باقی می گذاری. ظلمی که من مطمئن نیستم پایدار نماند. صورت عوض می کند اما به گواه تاریخ تا انسان هست باقی خواهد ماند. چرا که خوی ظلم پیشگی چنان با جان این بشر دوپا آمیخته است که بعید بدانم رهایمان کند.

باور ندارید به نزدیکترین ظلمی که خود کرده اید، بیاندیشید. شاید سنگسار نباشد اما سنگسار شخصیت دوستی با تهمت و غیبت حتما بوده است.

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

وطن پرستی به سبک ایرانی

این روزها خبرهای خوبی از ایران بگوش نمی رسد. برخی رویدادها راه را برای وقوع تفاهمی بین المللی بر علیه ایران در سراشیبی جنگ همه جانبه هموار می کنند و برخی خبر ها هم از گرانی و درد و ناراحتی های بیش از پیش در کشوری خبر می دهند که بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ خود شانه های خسته اش را باید به سایه سار آزادی بسپارد... شانه هایی که این روزها زخمی تر از همیشه چشم امید به دستان من و تو دوخته اند.

خدا وکیلی چند دقیقه با خودمان بی رو در بایستی باشیم... به گرداگردمان نگاه کنیم و صداقت به خرج دهیم ایا ما واقعا نگران ایران هستیم؟!!!
جا نخورید، من هم مثل شما می دانم اصولا حتی طرح اینچنین سئوالی آنهم برای ما ایرانی ها که فریاد وطن دوستیمان گوش فلک را پر کرده است، احتمال خطایی است. مگر اصلا ایرانی می تواند به یاد ایران نباشد؟!!
بگذارید چند مثال برایتان بزنم تا شاید شما هم بیشتر با خودتان رو راست باشید. دوستی در همین لس آنجلس که بعد از وقایع جنبش سبز و به دلیل اقداماتی که در همان ایام به وقوع پیوست توانست تا پناهندگی این کشور را بگیرد، چند شب پیش مهمان من بود. از او پرسیدم فلانی، دوستان مان را که اینک در زندان هستند به یاد داری؟ گفت البته اما برایم مهمتر در شرایط فعلی مشکلات شخصی خودم است. من بعد از سه سال اینقدر از آن حال و هوا دور شده ام که ...
در موردی دیگر چند روز قبل از نگارش همین یادداشت کوتاه با توجه به موج جدید گرانی ها در ایران به مدیر یکی از نشریات فارسی زبان همین لس آنجلس گفتم بد نیست در نشریه ات صفحه ای را به بالا رفتن قیمت مواد خوراکی در ایران اختصاص دهی، علی الخصوص نان که این روزها بیشترین میزان افزایش قیمت را بین مواد خوراکی پیدا کرده است. او به تایید سری تکان داده و خطاب به من می گوید بد موضوعی نیست زحمتش را اگر بکشی و برایم در یک صفحه بنویسی من هم روبرویش لیست مواد خوراکی فلان مارکت را چاپ می کنم تا مردم ببینند که چقدر قیمت های آن فروشگاه مقرون به صرفه است!!!
همین امروز صبح هم وقتی داشتم در خصوص مشکلات معیشتی مردم ایران با دوست دیگری که بیش از سه دهه از عمر خود را در لس آنجلس سپری کرده است صحبت می کردم روبه من کرده و می گوید حداقل در مملکت خودشان مشکل دارند، پس من چه بگویم که اینجا در مملکت غریب برای اجاره بهای منزلم با مشکل مواجهم؟!!!
در همین زمینه روزی با یکی از مردان موفق و پولساز شهر هم که صحبت می کردم می گفت: آدم عقلش کم باشد بعد از این همه زحمت و ساختن این زندگی بخواهد برگردد ایران و بعد دوباره از نو بخواهد همه چیز را بسازد. حالا شما بگو ایران بشود بهشت!!!
و آن وقت همه ما در هر جمع و محفلی اول حرفی که می زنیم سینه چاک کردن برای ایران است؟ راستی چرا میان زبان و باور ذهنی ما تا این اندازه تفاوت وجود دارد؟!! من مانده ام در کار این جماعتی که من هم عضوی از آن محسوب می شوم!!
چند صباح پیش که به اجبار شرایط مجبور به ترک ایران شدم، تنها یک هدف داشتم و آن اینکه برای آزادی بیان و آزادی اندیشه در ایران هر چه در توان دارم انجام دهم و حالا کمی بیشتر از یک سال که از آن ایام می گذرد می بینم اگرچه هنوز قلبم با ایران می تپد اما جبر زندگی در غربت مرا هم مانند بسیاری دیگر، پله پله از آن آرمان ها دور می کند. رویاهای ملی ام یکی پس از دیگری جای خود را به آرزو های شخصی ام می دهند و می ترسم من هم روزی تبدیل به فردی آنچنان اسیر در میان داشته ها و نداشته های زندگی امروزه ام در این سوی دنیا شوم که از ایران برایم فقط شعار عشق به وطن باقی بماند و توهم تلاش برای آن!!!
اما براستی چه راهی هست که از در غلطیدن به چنین ورطه هولناکی جلوگیری کرد؟ آیا آنان که پیش از ما از همین جاده اجباری گذشتند و دردهایشان جای رویا هایشان نشست نتوانسته اند آن را دریابند و یا اصولا من و شما هم راهی جز عبور از همین جاده دردآلود نداریم؟!! این سوالی است که ذهن مغموم مرا این روزها به جد به خود مشغول کرده است.
بر اساس چنین باوری است که مفهوم وطن پرستی را بار دیگر برای خود معنا می کنم تا شاید در خلال معنای تازه ای که از آن می سازم، بتوانم راهی برای برون رفت از درّه واماندگی بیابم. اما آیا وطن پرستی فقط در بازگشت و یا اندیشه بازگشت به سرزمین مادری خلاصه می شود؟ آیا براستی بسیاری از با ارزش ترین دست اندرکاران هنر و فرهنگ ایران که در طول سه دهه گذشته در همین غریب آباد غربت در اعتلای نام ایران کوشیده اند نماد راستین وطن پرستی محسوب نمی شوند؟ چه تفاوتی است در ذات ما آدم ها که اینگونه در جاده های فرو بسته زندگی راه را گاهی به بیراه تبدیل می کنیم و گاه حتی از بیراهه نیز بهترین راه را می سازیم. شاید تاملی کوتاه در آنچه امروز می کنیم ما را برای فردایی روشن آماده تر کند.