چهارشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۱

سیبی بالا بیانداز تا ...

شاید آغاز زندگی همان گاز زدن حوا به یک سیب در باغ عدن باشد و شاید پیدایش زمین را بتوان به یک انفجار بزرگ نسبت داد، آنچنان که اهالی علم فیزیک می‌گویند. اما چه فرقی می‌کند چه آن انفجار مهیب که هستی را ساخته است و چه آن چیدن و بوییدن و خوردن یک سیب! زندگی مسیری مشخص دارد که پیمودنش اگر چه مسبب به دلایلی است، ملتزم به دلایلی دیگر هم هست. اما در میان این هر دو، کدام باور کم ارزشتر از خود زندگی؟!

سال‌هاست می‌اندیشم که باور ما از قصه زندگی دو خط و نصفی تصنیف عاشقانه است با کوله‌باری از خاطرات و دست‌کم ره توشه ای از شادی‌ها و غصه‌ها که هر کدام‌شان حاصل تلاشی و عبور از کوچه‌ای از کوچه‌های زندگی است. برخی از این کوچه‌ها بن‌بست بوده‌اند و برخی به خیابان‌ها و کوچه‌های دیگر راه یافته‌اند. شاید روزی که در باغ عدن حوا دست در میوه درخت ممنوعه می‌برد نمی‌دانست در یکی از همین کوچه‌ها قدم می‌زند کوچه‌ای یک طرفه که به خیابانی ممنوع می مانست، خیابانی که یک سمتش باغ بهشت و این طرف... آری طرف، همه آزادی و زیبایی هستی در ظرفی از باور و عشق که در آن نه چیدن میوه‌ای ممنوع بوده و نه عاشق شدن.
اما گویی این روزها که عمری به قدمت تاریخ دارند، هنوز هم عاشق شدن ممنوع است و دل دادگی جرم محسوب می‌شود. هنوز هم سیب‌هایی هست که چیدنشان حرمانی بزرگ به ارمغان می‌آورد و هنوز هم هستند فرشتگان بی‌کار و کینه‌توزی که لختی ساده دلی آدم و حوای امروز را به خداوندگاران عصر استیلای عقیده‌ها و عقده‌ها گزارش کنند و تن زخمی این عاشقان ازلی را باز به تازیانه جدایی و غربت مجروح نمایند.
چه سرنوشت عجیبی است داستان ما و سیب زندگی به قول قدیمی‌ها وقتی بالایش می‌اندازی هزار چرخ می‌خورد تا به زمین برسد...
حوا در سایه‌سار همین درخت بود که سیبی چید و زندگی زمینی آغاز شد.
نیوتون وقتی در سایه‌سار همین درخت استراحت می‌کرد سیبی در کنارش به زمین افتاد و او جاذبه را کشف کرد.
ویلهلم تل قهرمان تاریخی سویسی‌ها در سایه همین درخت مجبور شد تا سیبی را بر سر پسرش خردسالش بگذارد با تیرکمان خود آن را نشانه بگیرد. قصه‌ای که بسیاری معتقدند که پایه‌های حماسی انقلاب فرانسه را طرح انداخت.
در سایه‌سار همین درخت بود که مرحوم حمید مصدق شعر معروف «سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...» را سرود و فقر و بی‌کس تاریخی ایرانیان را در عشق و احساس فریاد کشید.
و همین سیب دندان‌زده که طوفان فقر شرقی را به شانه می‌کشید، این سوی دنیا در امریکا شد محبوب‌ترین لگوی الکترونیکی و استیو جابز را با «اپل» به شهرت جهانی رساند.
اما فقط این آدم‌های مشهور نیستند که سیبی زندگی‌شان را متحول کرده است. سیب زندگی من و شما هم مد‌ت‌هاست بالا انداخته شده است و هزار چرخ خواهد خورد تا به پایین برسد. گروهی نام این چرخ‌ها را سرنوشت می‌گذارند و معتقدند که از روز ازل به پای آدم نوشته شده است و گروهی حکمت پرودگار را در آن دخیل می‌کنند و همه اتفاق‌ها را به پای خواست او می‌گذارند. گروهی دیگر چرخش سیب را بی‌ربط با چرخ ایام، به حسابِ حساب و کتاب خودشان در زندگی می‌گذارند. و برخی هم دست به دامن شانس و اقبال می‌شوند تا چرخش سیب زندگی‌شان بر وفق مراد باشد.
اما چه حکمت، چه قسمت و چه حساب و کتاب، هرچه که هست، این قصه تاریخی به فصل عاشقی که می‌رسد، بلندی شاخساری که سیب عشق بر آن است کلاه از سر هر کسی فرو می‌اندازد که گویی «دست ما کوتاه و خرما بر نخیل» و چه بسیار چرخ‌ها که سیب ساده حوا در دامن گنبد گردون بر سرنوشت ما روا می‌کند تا قایق کوچک وجود ما را به ساحل آرامش برساند. ساحلی که در همه زندگی به دنبال رسیدن به آن هستیم. اما به راستی زندگی چیست؟! گوهری که در ساحل آرامش پیدا خواهد شد؟! یا بازی گرگم به هوای من و شما و چرخ گردون و درختان سیب در کوچه‌ها و خیابان‌هایی که مسیر گذر ما را برای رسیدن به ساحل آرامش شکل می‌دهند؟!
من اعتقاد دارم زندگی همین مسیر گذر است. همین مسیر عاشق شدن در سایه‌سار درختان سیب، همین غصه‌ها و قصه‌ها، همین خاطرات ریز و درشت و داستان قهرمانی اسطوره‌ها و افسانه‌ها. زندگی مسیر من و توست، نه مقصد من و تو. بیا دست هم را بگیریم و بی‌توجه به حوا و نیوتون، تل و.... سیب خود را در زندگی پیدا کنیم. چه دندان زده و چه دندان نزده.

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۱

در دو روز عمر کوته



چند روز پیش پریشان از خوابی که دیده بودم از خواب پریدم. آن کابوس شوم این بود که دندانم در دهانم افتاده است. هول خواب و تعبیری که از آن می شناختم که عزیزی از جهان فانی رخت سفر برخواهد بست، چنان در این غربتکده مرا آشفته ساخت که بی توجه به فاصله زمانی تلفن را برداشتم تا از سلامتی عزیزانم با خبر شوم و  وا اسفا که همان شب، برادر 27 ساله یکی از بهترین عزیزانم در سانحه تصادف جان باخته بود...

با خود می اندیشم به راستی این قضای چرخ گردون تابع چه حکمتی است؟ و هر چه بیشتر در این سوال غور می کنم می بینم که هیچ حکمتی از خود مرگ بالاتر نیست. عنصری که زندگی بی آن معنایی نمی یافت و در رهگذر سایه ترسناک همین واقعه شوم است که لحظه لحظه حیات انسان با همه شادی ها و غم هایش دوست داشتنی و عزیز می شود.
بی شک همین محدودیت عمر است که بشر را به شتاب برای دست یابی به رویاها و خواسته هایش وا می دارد، قلب او را سرشار از شادی رسیدن به آرزوها می کند و اشک حسرت را در گوشه چشمانش به سبب آمال دست نیافته می نشاند.
زیبایی زندگی ما به محدودیت آن است. محدودیتی که شاید چشم بازماندگان را به ساحل بارانی اشک بنشاند و دل عزیز از دست دادگان را در دریای متلاطم غم و اندوه سرگردان کند. اما به لحظه های زیستن رنگ ارزشمندی می زند. شاید از همین روست که وقتی جوانی جان به جان آفرین تسلیم می کند درد و اندوهی بیشتر برای بازماندگانش به جا می گذارد... اگرچه به قول مرحوم نادر نادر پور این شاعر نامدار که لحظه لحظه زندگی خویش را پر بار از واژه های عشق و آزادی کرده است: «در دو روز عمر کوته سخت جانی کرده ام/ با همه نامهربانان مهربانی کرده ام».
این دو روز عمر کوته چه بیست سال و چه هفتاد، هر دو یکسان هستند. فرصتی که ما داریم و دقایقی که بی وقفه می روند و اتفاقی که ناگزیر روزی در راهی، راه بر ما می بندد و گوهر جان را از ما باز می ستاند. چه از آن بهره برده باشیم و چه بی بهره و ناکام مجبور به وا نهادن جان گران گردیم.
دوستان روزهای آغاز سال نوست و نمی خواهم برایتان قصه ای از غصه ها ساز کنم. اما بیایید لحظه ای به عزیزترین کسانی که داشته ایم و اینک این جهان فانی را بدرود گفته اند بیاندیشیم. به اینکه کدام آرزو را داشتند و دست نیافته به آن از این جهان رخت بربستند و اینکه ما چگونه می توانستیم در جامه عمل پوشیدن رویای آنان نقشی ایفا کنیم و نکردیم...
جای افسوس نیست؟!!! می دانم ... می دانم... شما هم مثل من افسوس آن لحظه ها را می خورید که....
حال به عزیزانی بیاندیشید که امروز داریم و بی شک آنها نیز دیر یا زود، روزی در گردش این چرخ دون ما را تنها خواهند گذاشت. چه آرزوهایی دارند و ما چه نقشی در آرزو های آنها بازی می کنیم؟!! شاید همین حالا هم دیر باشد برای اینکه دستی از آستین مهر به در آریم و نه به یک غریبه که به عزیز خود مهربانی کنیم. داستان کوتاهی هست که می گوید:
«مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا. من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگر نمی توانست چیزی بگوید، بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش آن را به مادرش هدیه بدهد.»
دوستان کوتاهی این دو روز عمر کوته همه فرصت من و شما برای انسان بودن است و عشق و مهر تنها دلیل انسان بودن.

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

بهاران خجسته باد

کمتر کسی است که نداند در سال های پس انقلاب در ایران، خیلی چیزها را مصادره کردند از مال و اموال دارندگان تا جان و ناموس دیگران... در این میان، اما مصادره هویت یک ملت تلخ ترین رخدادی است که آتش به جان هر مطلعی می کشد. در این فصل دلپذیری هوا و بجوش آمدن خون درون رگ گیاه برایتان قصه ای از همین هویت مصادره شده دارم:

حزب توده از احزابی است که در دهه های سی، چهل و پنجاه خورشیدی در ایران می توان آنرا خانه غالب روشنفکران و اندیشمندان منتقد حکومت پهلوی قلمداد کرد. با اینکه اندیشه های «رفقا» در این حزب و کارکرد سیاسی آن در طول قریب به نیم قرن عمر و دوام سیاسی پیدا و پنهانش چگونه باید قضاوت شود کاری نداریم. اما این حزب چه خوب و چه بد، به واسطه شمعی که به دست روشنفکران و ادیبان و قشر تحصیل کرده ای که عضو آن بودند، در محفلش افروخته شد، منشا پیدایش هویتی برای ملت ایران شد که به انقلاب زمستان 57 منجر شد.(خواهش می کنم مخالفت نکنید چون اصلا قصد ما اثبات پدرخانگی این حزب بر انقلاب نیست. بلکه هدفی که از بیان این مقدمه دنبال می کنیم نحوه مصادره هویت انقلابی ایران به وسیله کسانی است که بعد از به قدرت رسیدن ابتدا ریشه های همین حزب را خشکاندند.)
در روزهای انقلاب و در گرماگرم مبارزه مردم ایران و در همه این سی وسه سال گذشته سرود «بهاران خجسته باد» بارها خوانده شده است. بی شک اکثریت نسل امروز ایران بارها ایران سرود را با تصاویری از ورود خمینی در دوازدهم بهمن 57 به ایران دیده اند و متاسفانه باور کرده اند این ورود اوست که به بهار تلقی شده است.
اما همچنان که در سرمقاله شماره 16 ایرانشهر به قلم بیژن خلیلی به تفضیل آمده است جمهوری اسلامی به خوبی از ادبیات سو استفاده کرد و از غزل حافظ گرفته تا شعر فروغ را مورد بهره برداری قرار داد تا ماهیت خود را در ابتدای راه مشروع جلوه دهد. «بهاران خجسته باد» هم از این گزند دور نمانده است. اما قصه کهنه سرودی که مخالفان شاه و خمینی آفریدند چیست؟
در اسفند ماه 1339 تنها چند هفته بعد از کشته شدن «پاتریس لومومبا» رهبر استقلال کشور کنگو که در آن زمان نماد مقاومت در برابر امپریالیسم محسوب می شد، مجله سیاه و سپید شعری از «دکتر عبداله بهزادی» به اسم سرود بهار را خطاب به همسر پاتریس لومومبا منتشر کرد که چنین آغاز می شد:
«به بانوی سوگوار، که در ماتم شهید/ بنالید و زان نوا، دل عالمی تپید/
بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد»
این شعر بلند که چند خط بعدی آن، برای همه آنها که روزهای انقلاب را به یاد دارند معروف است، به لطف «کرامت دانشیان» به عرصه مبارزه داخلی علیه رژیم شاه وارد شد و دانشیان که با چند خط از این شعر سرودی ساخته بود و حتی در دوران معلمی در دبستان روستای سلیران نیز آنرا به دانش آموزانش آموخته بود تا به جای سرود شاهنشاهی نجوا کنند، به فرا خور دوران حبس او به خاطر فعالیت های سیاسی اش به میان زندانیان راه یافت و تا مدت ها همه از این سرود به عنوان سرود مقامت در زندان یاد می کردند. اما در پی تیرباران خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان و پس آن رسیدن موسم دگرگونی سیاسی در ایران، آنان که در سال های زندان این سرود را بارها و بارها مرور کرده بودند به دعوت پدرام اکبری از همبندیان کرامت دانشیان تصمیم می گیرند تا این سرود را که به بهاران خجسته باد شهرت یافته بود در رثای آن دو که مظهر مقاومتشان بودند، اجرا کنند. نتهای ترانه را اسفندیار منفرد زاده در آن روزهای شلوغی و بلبشو می نویسد و صفی از همان رفقای حزب توده اعم از «علی برفچی»، «عبدالله قهرمانی»، «ابوالفضل قهرمانی»، «فرهاد مافی»، «حسن فخار»، «پدرام اکبری» و «اسفندیار منفردزاده» سرود را می خوانند. در آن روزها که ایرانیان می پنداشتند بهار آزادی در راه است این سرود به سرعت پا را از مرزهمنشینی رفقا و حزب توده فراتر می نهد و مانند بسیاری دیگر از آثار انقلابی همه گیر می شود.
اما افسوس کمتر از سالی بعد، دیگر نه از رفقا خبری بود و نه از بهار آزادی... کسی جای شاه را گرفته بود که خود را وارث پیغمبر می دانست و کسانی دوره اش کرده بودند که راه مصادره آثار انقلاب را به نام خود خوب بلد بودند... رفقا یا به زندان ها بازگشتند و یا راهی غربت و تبعید شدند. اما بهاری که قرار بود بهار آزادی باشد هنوز هم در راه مانده است...
به آن امید که شاهد رسیدن بهار آزادی باشیم:
هوا دل‌پذیر شد، گل از خاک بردمید/ پرستو به بازگشت زد نغمه‌ی امید/ به جوش آمده‌ست خون، درون رگ گیاه/ بهارخجسته‌فال، خرامان رسد ز راه بهار خجسته‌فال، خرامان رسد ز راه / به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا /به مردان تیزخشم که پیکار می‌کنند/ به آنان که با قلم، تباهی دهر را /به چشم جهانیان پدیدار می‌کنند / بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد / و این بند بندگی، و این بار فقر و جهل/ به سرتاسر جهان، به هر صورتی که هست / نگون و گسسته باد، نگون و گسسته باد.