جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۹۰

جایی که ... باید، باید، باید تردید کنی

طبیعت درس های بزرگی به انسان می دهد. شاید به همین دلیل بوده است که سرخپوستان مادر طبیعت را به عنوان خدایگان خود مورد پرستش قرار می داده اند و یا در روزگاران دیرین در سرزمین مادریمان که در آن سوی این کره خاکی واقع است پدران و مادران ما نمادهایی از طبیعت را برای نشان دادن خواستگاه های قدسی خود بر می گزیدند. یلدا که این روز ها در حال تجربه کردن آن هستیم یکی از همین درس هاست. درسی از صبر و امید. درسی که سراسر تاریخ در اثبات درستی آن پر مثل شده است.
شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به هنگام غروب آخرین آفتاب پاییز تا زمان طلوع نخستین آفتاب زمستان اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام این شب را جشن می‌گیرند.
این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.
یلدا واژه‌ایست به معنای تولد برگرفته از زبان سریانی که از شاخه‌های متداول زبان آرامی است. زبان آرامی یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده‌است. برخی بر این عقیده‌اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده‌است.
ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا، آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می‌مانند و در حقیقت به جشن تولد دوباره خورشید می روند در لحظه ای که سیاهی شب بیش از هر لحظه ای سنگینی می کند. گویی همه مصداق آن مثل را می جویند که «در نومیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است...»
این همان درس بزرگ یلدا است. درسی از مادر طبیعت برای فرزند بازیگوشش انسان! که به فراموش کاری شهره است... گویی مادر طبیعت به همین دلیل است که هر سال این درس را برای آدمی تکرار می کند تا به او یاد آوری کند، آنجاکه سیاهی و ظلمت استیلا می یابد، آنجا که جور و ظلم حاکم می شود، آنجا که خفقان و استبداد به ظاهر در اوج اقتدار است، آری! درست همان جا، باید به تولد دوباره آزادی چشم داشت. همان جاست که سرآغاز تازه ای می شود برای فرداهای روشن. همچنان که روشنایی روز ها از فردای سیاهی بزرگ یلدا طولانی و طولانی تر می شود.
با آنکه یلدا، این روزها بیشتر به جشن دور هم نشینی و انار دان کرده خوردن و فال حافظ گرفتن شهرت دارد و برخی کارشناسان روانشناسی تربیتی در ایران از آن به عنوان فرصتی برای تحکیم ارتباطات خانوادگی یاد می کنند و یا دست اندر کاران فرهنگی جمهوری اسلامی سعی دارند تا آنرا فقط به عنوان بخش کوچکی از موضوعیت «صله ارحام» در دین اسلام معرفی کنند، اما به اعتقاد من یلدا نمادی از یادآوری طبیعت به بشر است که هرگز، هرگز، هرگز ظلم پایدار نیست. یلدا فرصتی است که طبیعت به تو یاد آوری می کند که به اقتدار خودکامگان و سیاهی گستران اعتنایی نکنی. یلدا فرصتی است تا در حکومت جابران تردید کنی. آری، یلدا هنگامه ایست که باید، باید، باید در قدرت ستمگران شک کرد. شکی که چونان موریانه پایه های کاخ استبداد را فرو می خورد و فردای روشن را با زایش مهر و عشق و آزادی به ارمغان می آورد.
در پایان بد نیست یاد آوری کنم که یلدا در ایران باستان سیمایی پررنگ تر از دانه های انار داشته است سیمایی که بخشی از آن را به اقتباس از پژوهش دکتر داریوش اکبرزاده استاد اسطوره شناسی دانشگاه تهران که در مجلد دوم کتاب آیین های ایرانی یادآور شده است، برایتان در زیر نقل می کنم:
«در روزگار کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر، شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همه غلامان و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. و آنان با روشنایی آتش بر شب می شوریدند تا سپاه روشنایی که از اهورامزد می آمد به دیار آنان برسد.»

پنجشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۹۰

سل فون هایی عزیز تر ازمعشوق؛ لپ تاپ هایی مهم تر از همسر

حتما شما هم تا به حال در میان جمع به گوشی تلفن همراه خود مشغول بوده اید!! یا شاید در جذاب ترین لحظه ای که با عزیزترین کستان مشغول یک گفتگوی مهم و سرنوشت ساز بوده اید دیده اید که صدای آلرت یک تکست مسیج چگونه ذهن او را منحرف کرده است.

حتما تا کنون دیده اید که چند نفر دور هم نشسته اند و هرکدام سر خود را با گوشی تلفن همراه شان گرم کرده اند. به عکس مقابل نگاه کنید شاید هنوز این یک شوخی باشد، اما پدیده ای بنام خیانت تکنولوژیک!!! چه؟ آیا این پدیده هم یک شوخی است؟
دهم مارس ۱۸۷۶ میلادی (۱۲۵۵ خورشیدی) گراهام بل از اتاق خود برای نخستین بار با «تلفن» به دستیارش در اتاق دیگر گفت: «آقای واتسن بیایید با شما کار دارم».

اما خیلی زود و در کمتر از 135 سال، این وسیله چنان پیشرفت کرد و چنان پایه پیشرفت دیگر فن آوری های ارتباطی را فراهم آورد که امروزه حداقل در جوامع صنعتی و پیشرفته جهان مانند همین آمریکا، زندگی بدون این تکنولوژی ناممکن است.

اما آیا براستی پیشرفت تکنولوژی و همه گیری بهره برداری از آن توانست به گسترش مفاهیم انسانی هم کمک کند؟ آیا این ابزار ها توانستند موجب تقویت ارتباط بین ابناء بشر شوند؟

تلفن، در کوتاه مدت، رشدی چشم گیر داشت و ضمن همه گیری روز افرونش با سرعتی سرسام آور پیشرفت کرد ونسل های تازه این تکنولوژی هر بار کامل تر از قبل در اختیارمصرف کنندگان قرار گرفته و می گیرد. همزمان صنایع مخابراتی و تکنولوژی های ارتباطی به هم آمیخته شد و موج جدیدی از ارتباط های زیر ساختی را روانه زندگی بشر کرد که شبکه جهانی اینترنت یکی از آنهاست. شبکه ای که امروزه همه ما را احاطه کرده است و به نحوی حیرت آور تارهای نامرئی اش را در گوشه و کنار زندگی ما پهن کرده است. آیا به راستی دنیای مجازی، تارهای نامرئی عنکبوتی است که ما را به دام انداخته است؟

در ابتدا همه این وسایل ارتباطی و علی الخصوص شبکه های اجتماعی و پیوند بین آنها و گوشی های تلفن همراه که به پیدایش نسل چهارم خدمات ارتباطی در قالب «اسمارت فون» ها انجامید، این امید را اشاعه می داد که ارتباط های انسانی پر رنگ تر خواهد شد و دوستان بیشتر و راحت تر با هم در ارتباط خواهند بود و خواهند توانست روابط اجتماعی لطمه پذیری را که در حال حاضر بشریت به دلیل مکانیزه شده روند زندگی به آن مبتلاست، به سطوح بالاتری از حد خطری که در سی سال گذشته با آن دست و پنجه نرم کرده ایم، ارتقا دهد. اما متاسفانه این خواب خوش دیری نپایید و ورود مدرنیسم به حوزه روابط عاطفی که یکی از پیامد های پیدایش شبکه های ارتباطی مدرن محسوب می شود، موجب شد که پدیده های نا خوشایند جدیدی در در این حوزه پدید آید و روانشناسان را وا دارد تا سر فصل های جدیدی از بیماری ها و نا هنجاری های رفتاری را برای جامعه بشر متاثر از تکنولوژی های ارتباطی، تعریف کنند.

علاقه و عادت بیش از اندازه به ارتباط های تکنولوژیک و حضور در فضای مجازی تا آن حد در جامعه ای مانند ایالات متحده آمریکا که ما هم در آن زندگی می کنیم رشد داشته است که اشتیاق نسل امروز به حضور و ملاقات مجازی را تا ضریب قابل توجهی نسبت به ملاقات های چشم در چشم افزایش داده است.

این روزها «سل فون» ها از معشوق ها عزیز تر هستند و من به چشم خود زوج هایی را می بینم که برای لپ تاب و یا گوشی تلفن همراهشان بیشتر از همسرشان وقت می گذارند. شبکه های اجتماعی که قرار بود به ما کمک کنند تا دوستان بیشتری پیدا کنیم و با آنها به مراوده بپردازیم و موجب بسط روابط انسانی شوند ما را منزوی تر کرده اند و نگاه ما را از چشم دوستانمان ربوده اند تا به جای دیدن چهره های جاندارشان به تورق آلبوم عکس های بی جان آنها در شبکه های اجتماعی عادت کنیم.

زمان به سرعت در حال گذر است. چند سال پیش مردم به صورت حضوری یک جشن یا شادمانی را به هم تبریک می گفتند؛ حالا چند سالی است که حتی عاشق شدن ها هم با یک تکست مسیج شروع می شود و صد البته با همان تکست مسیج هم به اتمام می رسد... فرصت زیادی نمانده است تا حتی تتمه این روابط انسانی هم به لطف شبکه های اجتماعی مکانیزه شود. آیا آن وقت ما به آدم آهنی های با احساس تبدیل نشده ایم؟!! آیا به راستی فصلی تازه و البته ترس آور از روابط انسانی شروع شده است؟!! درست بیاندیشیم.

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ...


تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ... باز نه زخم های من خوب می شود ... نه زخم های تو... اما درد زخمی که در قلب من و تو با همه فرق ها، وجه اشتراکمان است هنوز به همین دست فروشی و محبت خریدن گره می خورد. حالا اینجا این سوی دنیا من سفیر همان زخم کهنه ام. زخمی که تو در صورت و من در سینه دارم.
چندی پیش دوستی برایم نقلی تعریف کرد:
سرگی راخمانوف آهنگساز و موزیسین شهیر و معاصر روسی خدمتکاری داشت. روزی او را صدا کرده و به او می سپارد که اگر کسی مرا خواست بگویید که در منزل نیستم چرا که برای ساختن موسیقی جدیدم به تمرکز نیاز دارم. راخمانوف درب اتاق کارش را بسته و شروع می کند به نواختن پیانو و تنظیم نت ها یکی پس از دیگری... در همین حین یکی از دوستان او با تلفن منزلش تماس می گیرد و خدمتکار که زنی میانسال بود تلفن را پاسخ می دهد و در پاسخ سوال آن دوست می گوید که استاد در منزل نیست. مرد پشت خط که آوای منحصر به فرد پیانو نواختن استاد را از این سوی خط می شنود خطاب به خدمتکار می گوید: «من صدای سرپنجه هنرمندانه استاد را که چونان موجی از باد های لطیف بهاری بر دکمه های پیانو به رقص با احساسات و موسیقی ایستاده اند را می شنوم چطور می گویید او خانه نیست؟!!!»
خدمتکار در پاسخ خیلی بی اعتنا ودر حالی که خم به ابرو هم نیاورده است می گوید: « اشتباه می کنید آقا، این منم که دارم گرد و غبار روی پیانو را پاک می کنم.»!!!
ایران ما کشور کوچکی نیست، پهنه ای وسیع از داشته ها و نداشته هاست. گستره از ناز ها و نیاز ها. سرزمینی که در آن هنوز هم دست افتاده را می گیرند و اگرچه لابه لای صفحات سیاه تاریخ این سال های آن دیار کهن، انسانیت و نوع دوستی نخستین قربانی فراموش شده بحران زدگی اجتماعی و سیاسی ایران است، اما هنوز هنوز هم مردانگی در خون و رگ فرزندان کسانی صبح را با آفتاب روشن و پر رنگ فلات ایران آغاز می کنند موج می زند. دوستان، سال هاست که حاکمیت دروغ و غریبه پرستی در مرزهای آفتابی ایران تیرگی ابرهای سیاه را میهمان خانه دل بسیاری از فرزندان سرزمین من و تو کرده است. فرزندانی که از حد اقل رفاه و امنیت بی بهره اند. اما نقلی که در آغار مطلب آوردم ماجرای دروغ گویی های مسئولان جمهوری اسلامی و نیاز روز افرون مردم کشورمان نیست. حرف آن دغل کاری ها حسابی است جدا که روزی تاریخ بر همه این سیاه کاری ها قضاوت خواهد کرد. بلکه آن چند خط اول مطلب نقل من و شماست.
من و شما که سرنوشت در این سوی کره خاکی ما را مهمان نگرانی ها و مشکلات مشترک کرده است. می دانم که این روزها آنقدر همه ما در زندگی خود مشکل داریم و یا به قول قدیمی ها «آنقدریاسمن داریم که سمن توش گمه»!!! اما خوشبختی مرز مشترکی از زندگی با سایه سار آرامش است. گاهی هزارتوی بی پایان خواسته های ما را هیچ چیز پر نمی کند تا به آرامش ناشی از زیستن و در پناه آن به خوشبختی لبخند بزنیم. اما می توانیم با قدمی کوچک برای کسی که می دانیم دوستی ما روزنی به خوشبختی او باز می کند، خوشبختی را لمس کنیم.
دیوار بلند غربتی که ما را فرا گرفته است، اگر شکستنی باشد جز به عشق و مهربانی از هم فرو نخواهد ریخت. سرمای دستان من و تو را بگذار تا دستان گرم کسی پر کند که مهربانی ما رنگ زندگی اش را تغییر می دهد. نه رنگ زندگی او را که رنگ زندگی خود ما را تغییر می دهد. بیایید به پیرامونمان نگاه کنیم و ببینیم که مهربانی به چه کسانی که بی پناه در همین شهر های پر تلالو آمریکا، علی الرغم سن و سالشان چونان کودکان سرگردان کار و خیابان در تهران، کودک درونشان بی پناه مانده است رنگ زندگی ما را شادتر می کند. بیایید مهربان باشیم.