پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۹۲

مصاحبه با محمد منظرپور: بی‌بی‌سی، برند نخست بریتانیا است

در اوخر ژانویه گذشته و درست همزمان با دستگیری گسترده خبرنگاران در تهران، کنفرانسی که قرار بود با حضور صادق صبا مدیر شبکه خبری بی‌بی‌سی‌فارسی در لس آنجلس برگزار شود، در حالی برگزار شد که جای خالی مدیر این شبکه را یکی از خبره ترین روزنامه نگاران این تلویزیون و ادیتور دفتر این شبکه خبری در پایتخت امریکا پر کرد تا پاسخگوی صدها سوالی باشد که برای بسیاری از ایرانیان مقیم در جنوب کالیفرنیا درباره کارکرد‌ها، سیاست‌ها و سیستم خبر رسانی بی‌بی‌سی مطرح است.

در این میان به کمک آقای رضا معینی و خانم دنا طهماسبی فرصتی ایجاد شد تا از نزدیک با این چهره خبری به گفتگوی بنشینیم که در ذیل گزارشی از آن گفت و شنود همکارانه آمده است.

محمد منظرپور که سابقه فعالیت خبری او به تهران و تحریریه روزنامه تهران تایمز در مقام دبیر اقتصادی آن روزنامه باز می‌گردد درباره آغاز همکاری خود با بی‌بی‌سی می‌گوید:

« در سال 2002 و در پی برگزاری آزمونی استخدامی از سوی بی‌بی‌سی، به همکاری با رادیو فارسی این شبکه مشغول شدم و این همکاری تا آغاز به کار تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی ادامه یافت و با افتتاح تلویزیون من به این بخش پیوستم و سپس همزمان با عملیات سرب مذاب (جنگ غزه) به عنوان نخستین خبرنگار ایرانی‌تبار بخش فارسی بی‌بی‌سی راهی اسرائیل شدم تا با حضور در این کشور از یکی از خبرساز ترین مناطق دنیا یعنی قلب خاور میانه صورتی حقیقی را برای مردم ایران و دیگر مخاطبان بی‌بی‌سی فارسی گزارش کنم.»

محمد منظر پور نگاه جامعه ایران به اسرائیل را در پیش از این که بی‌بی‌سی فارسی آغاز به گزارش مستقیم از این کشور کند به دو قسمت سیاه و سفید تقسیم کرده و می‌گوید:

«دو اردوگاه فکری در اکثریت جامعه حاکم بود یکی از منظر اهریمنی اسرائیل را به تصویر می‌کشید که اساس تبلیغات رادیو تلویزیون دولتی در ایران هم از همین تئوری حمایت می‌کند و اسرائیل از نظر آنها جرثومه فساد است و در مقابل هم اردوگاهی قرار داشت که اسرائیل و جامعه آن را خوب مطلق فرض می‌کرد. در حالی که اصولا چنین نگاهی غلط است. اسرائیل اصولا مانند همه کشور‌ها، دولت‌ها و جوامع دیگر مجموعه‌ای از خوبی‌ها بدی‌ها، پیشرفت‌ها و گرفتاری‌ها، مشکلات و امتیازات است. در اسرائیل هم شما با طیف گسترده‌ای از سلایق و نگاه‌های سیاسی، مذهبی و اجتماعی گوناگون مواجهید که از دیدگاه‌های دست راستی تند گرفته تا مدافعان حقوق بشر، فعالان سیاسی و هواداران صلح و طیف نگاه چپ گرایانه را در برمی‌گیرد. این شرایط از جامعه، اسرائیل را به جامعه‌ای پویا و رنگی تبدیل می‌کند که با تصور سیاه و سفید از پیش گفته متفاوت است. تلاش من این بود تا بتوانم این تنوع فکری را به مردم ایران نشان بدهم و به آنها یاد‌آوری کنم آنچه تصویر اهریمنی از اسرائیل است و یا حتی تصور خوب مطلق در مقابل آن نمی‌تواند نشان دهنده همه جامعه حقیقی اسرائیل باشد.»

او دوره ماموریت خود را در اسرائیل یکی از به یاد ماندنی ترین دوران فعالیت حرفه‌ای خود دانسته و آنرا با خاطراتی عجین می‌داند که به درک بیشتر او از زیر و بم‌های جامعه این کشور کمک شایانی کرده است:

« ورود من به اسرائیل همزمان با اوج فضای ایران هراسی ناشی از دوران جنگ غزه بود. فضایی که برای من هم به عنوان یک ایرانی که قرار بود در کوچه و خیابان‌های شهر‌های گوناگون اسرائیل و یا اراضی فلسطینی نشین به تهیه گزارش به زبان فارسی مبادرت ورزم نگرانی‌هایی را به همراه می‌آورد. نمی‌دانستم که وقتی در یک خیابان و یا فضای عمومی اقدام به تهیه گزارش به این زبان و به عنوان یک ایرانی کنم با چه برخوردی مواجه خواهم شد و در همین شرایط است که نخستین تجربه حضور میدانی من در بازار یهودی بیت‌المقدس و تهیه گزارش از آن به خاطره‌ای فراموش نشدنی تبدیل می‌شود. وقتی برای نخستین بار در این بازار سنتی و در لابلای مغازه داران و مشتریان، شروع به ضبط گزارشی به زبان فارسی کردم ناگهان متوجه شدم که توجه گروهی از مردم به من و تصویر بردار همراهم جلب شده است و آنها آرام آرام دارند گرد ما را که داشتیم به زبان فارسی گزارش تهیه می‌کردیم گرفته‌اند. ابتدا نوعی دلهره داشتم که مبادا بر اساس فضای ایران هراسی مشکلی پیش آید. اما هنوز گزارشم تمام نشده بود که آنها جلو آمده و به فارسی شروع به صحبت با من کردند و متوجه شدم که بسیاری از کسبه بازار را ایرانیان یهودی تشکیل می‌دهند که اینک اسرائیل را برای ادامه زندگی برگزیده‌اند و با شوق و اشتیاق می‌گفتند که آنها هم ایرانی هستند و از دیدن کار ما به سر شوق آمده‌اند. چنین فضایی را در بسیاری دیگر از نقاط هم می‌شد دید و به خوبی می‌شد درک کرد که تا چه اندازه پیوند‌های فرهنگی عمیقی در این میان وجود دارد. حتی جامعه ایرانیان اسرائیل هم همین طبقه بندی‌ها را دارد از گروه‌های رادیکال و یا قشری گرفته تا طیف‌های بسیار متجدد و نوگرا...

من توانستم دوستان خوبی در اسرائیل پیدا کنم چه از اسرائیلیان ایرانی تبار چه از دیگر اقوام یهودی و چه از میان اعراب و فلسطینیان که من به کرات آنها را می‌دیدم و یا در سفر‌ها و ماموریت‌های مکررم به رام الله و یا دیگر شهر‌های فلسطینی با آنها در ارتباط بودم.

اما همه موارد به این خوبی هم نبود چرا که به هر حال مشکلاتی هم به نوبه خود برای خبرنگاران از سوی نیروهای امنیتی ایجاد می‌شد که نوعا در موارد گوناگون متفاوت بود. که ایستادن و انتظار در ایستگاه‌های ایست و بازرسی یکی از بارزترین نمونه‌های آن بود. در یکی از این موارد تجربه بازدید پاپ بندیکت شانزدهم از اسرائیل و اراضی فلسطینی و دیدار او از ‌ «ید وشم» (موزه یادبود قربانیان هولوکاست در اورشلیم) من جزو اولین خبرنگارانی بودم که به ایست بازرسی رسیدم و آخرین خبرنگاری بودم که اجازه عبور گرفتم در حالی که پس از ساعت‌ها انتظار زمانی عبور میسر شد که تقریبا مراسم پایان یافته بود. به گونه‌ای احساس می‌شد که وقتی تا حدودی از فعالیت رسانه‌ها ناراضی بودند به صورت نظام‌مندی فشار روی خبرنگاران بیشتر می‌شد.

اما آنچه بیش از هر چیزی، آنچه برای من مهم بود ارائه یک دیدگاه واقعی از اسرائیل بود. تلاش من این بود که سیاه و سفید و خاکستری آن جامعه را مخابره کنم و تصویر واقع بینانه‌تری از آن نشان دهم که امیدوارم در این راه موفق بوده باشم. اکنون هم همکار خوبم کامبیز فتاحی در آن منطقه هستند که همین مسیر را دنبال می‌کند.»

محمد منظر پور دلیل عنوان کردن اسم شهر اورشلیم را در برنامه‌های شبکه بی‌بی‌سی فارسی به عنوان بیت المقدس برآمده از احترام سیاست گذاران این شبکه برای قرارداد‌های بین المللی و عرف استفهامی اجتماعی می‌داند و می‌گوید:

«ما به عنوان یک رسانه ‌جهانی موظف هستیم که پروتکل‌ها و قرارداد‌های نامگذاری بین المللی را به رسمیت بشناسیم و در کنار آن عناوین و اسامی معروف و رایج تاریخی یک منطقه جغرافیایی را برای مخاطب فارسی زبان مورد استفاده قرار دهیم. همانطور که در گزارش از آلمان یا یونان آنها را جرمنی، یا گریس نمی‌نامیم طبیعی است که چون در زبان فارسی شهر اورشلیم به اسم بیت المقدس که البته ریشه در بیت ال-مَق-دس دارد که به غلط مُقدس خوانده شده، ما هم به استناد مدارک تاریخی و اسامی بین المللی مورد پذیرش، با همین عنوان در گزارش‌های خود به زبان فارسی از آن یاد کنیم.»

محمد منظرپور یکی از نقاط عطف حضور خود را در خاورمیانه مجموعه گزارش‌هایش از وقوع انقلاب عربی و به ویژه از میدان التحریر شهر قاهره در زمان سرنگونی حسنی مبارک دانسته می افزاید:

« اگرچه هنوز بهار عربی به صورت آکادمیک مورد تجزیه و تحلیل قرار نگرفته است تا بتوان دستاورد‌ها و تعریف جامعی از آن به دست آورد، اما در آن دوران این رخداد مهم معاصر پدیده‌ای در حال تولد بود.

آنچه بیش از همه در بیان آن شرایط محقق است داستان فیل در تاریکی مولانا در مثنوی است که گروهی در اتاقی تاریک فیلی را لمس می‌کردند و هر کدام به صرف اینکه کدام بخش از اجزای فیل را لمس می‌کند تعریف خاص خود را از آن موجود ارايه می‌داد که طبیعتا همسان‌هم نبود.

بهار عربی درست در آن روزها چنین صورتی داشت. همه در جریان بودند و اما باید قبول کرد که اسلامگرا‌ها باعث سقوط مبارک شدند چرا که آن شب حساس که انقلاب مصر به سرنوشت‌ساز‌ترین زمان خود رسیده بود و ماندن و نماندن مردم در میدان تحریر می‌توانست سرنوشت کشور را تعیین کند، این اسلامگراها بودند که در میدان ماندند، اجازه ندادند میدان التحریر سقوط کند و با تشکیل هسته مرکزی موجب پیوستن باقی گروه‌ها در فردای آن شب شدند و سرانجام انقلاب مصر را از هول انگیز‌ترین و سرنوشت‌سازترین پیچ خود عبور دادند. آنچه درک شخصی من از انقلاب مصر بود را همیشه به یک معجزه اجتماعی تعبیر می‌کنم که در رهیافت نوعی وحدت اجتماعی به سمت جلو و احیای نوعی همدلی برای طیف‌های گسترده خود‌نمایی کرد و حتی من شاهد صحنه‌های متعددی از تغییر رفتار‌های اجتماعی بین مردم بودم که شاید تا قبل از آن بعید به نظر می‌رسید و حتی پس از انقلاب هم کمرنگ و یا ناپدید شد.»

محمد منظر پور که اینک سردبیری دفتر بی‌بی‌سی فارسی در پایتخت آمریکا را به عهده دارد برند بی‌بی‌سی را از ارزش‌های ملی مردم بریتانیا برشمرده می‌افزاید:

« اگر بگویم که بی‌بی‌سی برند نخست بریتانیا است بی راه نگفته‌ام چرا که این موسسه خبری و اعتبار جهانی آن یکی از ارزش‌های ملی و دموکراسی انگلستان محسوب می‌شود. انگیزه وزارت امورخارجه بریتانیا هم از ارائه گرنت به این موسسه تلاش برای حفظ همین اعتبار جهانی‌است تا مردم دنیا همچنان در پناه دریافت اطلاعات و اخبار درست و غیر مغرضانه اعتماد خود را به بی‌بی‌سی حفظ کنند.»

از منظر همین دیدگاه است که می‌بینیم دولت‌های مختلف در بریتانیا اجازه دخالت در سیاستگذاری‌های این موسسه را ندارند و این موسسه توسط هیئت امنایی مورد اعتماد مردم اداره می‌شود و حفظ بی طرفی و رعایت اخلاق روزنامه‌نگاری را در سرلوحه قوانین خود دارد. این سیاست کلی در زمینه فعالیت بی‌بی‌سی فارسی هم کاملا مصداق دارد و با توجه به دموکراسی حاکم در تحریریه بی‌بی سی، خبرنگاران از هر گروه و یا اردوگاه‌های فکری گوناگون که هستند موضوعات را مطرح می‌کنند و بر اساس رسالت خبر رسانی مستقل به گزارش رخداد‌ها می‌پردازند. طبیعی است که عناصر تشکیل دهنده سیستم هر یک رویکرد‌ها و آرای خود را دارند ولی فراموش نکنیم که خبرنگار یک کنشگر سیاسی نیست. نماینده هیچ حزب و گروه و دسته‌ای هم نیست. وظیفه او در قالب فعالیت رسانه‌ای اش انعکاس رویداد‌ها بدون پیش‌داوری و قضاوت مغرضانه است و طبیعی است که مردم باید با دانستن همه رخداد‌ها در درک بهتر از وقایع آزادانه تصمیم خودشان را بگیرند.»

اگرچه گفتگوی من با محمد منظر پور در موضوعات متعدد دیگری نیز انجام شده است اما بنا به دلایلی
  فقط گوشه‌هایی از این گفتگو منتشر شده‌است.

رهبر یک انقلاب، قدیس یا دروغگو؟!

آنچه بر هیچکس پوشیده نیست پرونده سیاه جمهوری اسلامی و رهبران آن در نقض مداوم حقوق انسانی شهروندان ایرانی و نادیده گرفتن تعهدات بین‌المللی یک دولت مستقل در جامعه جهانی است. برای بسیاری از کسانی که سال‌ها پس از انقلاب چشم به جهان گشودند به رغم همه تبلیغات وسیع حکومتی درباره انقلاب و دلایل آن هنوز یک سوال جدی پابرجاست که چرا مردم ایران در خلال زمستان 1357 تصمیم گرفتند یک حکومت رو به جلو را از قدرت ساقط کنند و به جمهوری اسلامی رای بدهند تا برای دست کم سه دهه تا حالا بنشینند و حسرت روزهای خوب قبل از انقلاب را بخورند؟!!

اما به راستی چرا یک ملت چنین فریفته یک رهبر می‌شود؟ بی هیچ تردیدی در سرمای زمستان 57 بخش عمده‌ای از مردم ایران فکر می‌کردند نوه پیامبر به ایران باز می‌گردد و آنها به قدیسی دل بسته بودند که رسانه‌های جهانی از خلال مصاحبه‌هایشان با آن پیر مرد ریش در تبعید سپید کرده ارايه می‌داند. اما واقعیت خیلی زود آشکار شد. فردای پیروزی انقلاب در ایران قدیس پاریس نشین به ضحاکی تمام عیار تبدیل شد. مردی که دروغ‌های بسیاری در پاریس گفته بود و رسانه‌های جهانی هم بی هیچ مسئولیت پذیری در قبال آنچه جان و سرنوشت و زندگی چند ده میلیون ایرانی را تباه می‌کرد به انتشار دروغ‌های او پرداختند. حالا سال‌هاست که جمهوری اسلامی می‌کوشد تا آن دروغ‌ها را پنهان نگاه دارد. برخی از آنها به این قرار اند:

خمینی در گفتگو با خبرنگاران به تاریخ 11 آبان 57 در پاریس جمله معروفی دارد که به تیتر بسیاری از جراید آن زمان تبدیل می‌شود: «بشر در اظهار نظر خودش آزاد است».
این جمله اگرچه برای رسانه‌های غربی به معنی موافقت رهبر مخالفان شاه با اصول آزادی بیان در منشور حقوق بشر است اما در حقیقت نخستین حقی است که خمینی پس از نشستن بر صندلی قدرت از مخالفان خود دریغ می‌دارد. او کمتر از چند ماه پس از انقلاب به اسم حراست از اسلام بسیاری از آرای موجود در جامعه را غیر قابل تحمل می‌خواند و اساسا فلسفه حکومتی جمهوری اسلامی را ناسازگار با آزادی بیان پایه ریزی می‌کند. با اینکه در 5 آبان 57 سرمست از هوای پاییزی حومه پاریس در سخنرانی خود به صراحت اعلام کرده بود: «اولین چیزی که برای انسان هست آزادی بیان است.» اما گویی بهار و تابستان 58 در تهران به جد او را به این نتیجه می‌رساند آزادی بیان فقط به درد همان اهالی فرانس می‌خورده است. و ایرانی‌ها نیازی به نسخه او در فرانسه ندارند.
خمینی در همان 11 آبان در مصاحبه با پائزه‌سرا ایتالیایی می‌گوید: «مطبوعات در نشر همه‌ حقایق و واقعیات آزادند». این جمله، خط برجسته مقاله این نویسنده می‌شود. اما هنوز انقلاب از اولین سال حیات خود عبور نکرده‌است که او روزنامه‌نگاران را متهم به خیانت به اسلام می‌کند و روزنامه‌ها را سنگر دشمن می‌خواند. در شکستن قلم آنها از خود تردیدی نشان نمی‌دهد و به سرعت عمر کوتاه آزادی مطبوعات در ایران که در آخرین ماه‌های حکومت پهلوی توانسته‌اند چند صباحی آزادانه بنویسند به محاقی تیره‌تر و تنگ‌تر می‌افتند.
مطبوعات و آزادی بیان تنها مواردی نیست که خمینی در مصاحبه‌های خود در پاریس به آزادی آنها توجه نشان می‌دهد. بلکه او حتی در مقام یک رهبر مذهبی نسبت به عقاید ملحدانه‌ هم انعطاف نشان داده و در مصاحبه با روزنامه هلندی دی ولکرانت، به تاریخ 7 نوامبر 1978 می‌گوید: «در جمهوری اسلامی کمونیست‌ها نیز در بیان عقاید خود آزادند.» موضوعی که این روزنامه آنرا به شاه بیت مصاحبه خود با خمینی تبدیل می‌کند. دیری نمی‌پاید که روی صفحه اول روزنامه‌های عصر تهران -کیهان و اطلاعات - هم به تیتر درشت تبدیل می‌شود. اگرچه در حقیقت خمینی حتی در زمان انجام آن مصاحبه هم به گفته خود باور نداشت. اما همین موضوع باعث می‌شود تا بسیاری از مخالفان رژیم پهلوی از طیف چپ با دیدی مثبت رهبر قدیس نمای پاریس نشین را مورد توجه قرار دهند. اما عمر این پیوند نامتجانس که شاه فقید ایران آن را با عنوان اتحاد منحوس سرخ و سیاه یاد می‌کرد آنقدر کوتاه بود که به زودی سلول زندان‌های جمهوری از اعضای همین گروه‌های چپ مملو می‌شود. کمونیست‌ها و چریک‌های فدایی خلق از نخستین گروه‌های تسویه شده از انقلاب می‌شوند و خمینی قبل از هر کس دیگری تاب تحمل آنها و عقاید ایشان را در صحنه سیاسی ایران ندارد.
خمینی در 10 آبان مصاحبه ای با خبرنگار روزنامه لاکروا انجام می‌دهد و می‌گوید: «یکی از بنیان‌های اسلام آزادی است… بنیاد دیگر اسلام اصل استقلال ملی است.» همین جمله اوست که کمتر از یک ماه بعد در تهران بر سر زبان‌ها می افتد و مردم تز همه جا بی خبر در راهپیمایی‌های خود شعار می دهند: «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» اصلی که حتی تا سردر وزارت خارجه حکومت اسلامی هم راه پیدا می کند اما سهم مردمی که برای سر دادن این شعار به خیابان ها آمده اند از آن نه استقلال است و نه آزادی، آنها حتی از همان ابتدا هم با مداخله نهادی مانند شوارای نگهبان و نظارت ‌های فرا قانونی آن در چهارچوب یک قانون اساسی غیر دموکراتیک معنی جمهوری را هم نمی‌فهمند و به زودی ایرانی را در مقابل خود دارند که برای لمس آزادی راهی جز جلای وطن در پیش ندارند. اگرچه خمینی در مصاحبه با خبرنگار تلویزیون تایمز انگلیس در 16 آذر 57 حکومت پیش روی مردم ایران را چنین توصیف کرده است: «حکومت اسلامی یک حکومت مبتنی بر عدل و دموکراسی است». رویایی که هرگز محقق نشد اما ایرانیان بسیاری را آواره کرد.
خمینی اما دروغ‌های دیگری را هم به رسانه‌های جهانی تحویل میدهد به این نمونه که او در مصاحبه با راديو و تلويزيون اتريش، به تاریخ 10 آبان 1357، مدعی آن می‌شود نگاه کنید: «دولت اسلامی يک دولت دموکراتيک به معنای واقعی است. و اما من هيچ فعاليت در داخل دولت ندارم و به همين نحو که الان هستم، وقتی دولت اسلامی تشکيل شود، نقش هدايت را دارم.» اما علی الرغم این مدعا به زودی قانون اساسی جمهوری اسلامی خمینی را رهبر کشور و ولی فقیه قلمداد کرده و او را به همه امور زندگی مردم و حکومت بر آن مسلط می‌کند. تهیه کنندگان قانون اساسی گویی در باز گذاشتن دست ولی فقیه ةا آنجا با یکدیگر مسابقه داشته اند که فراموش میکنند در حال آفرینش سلطانی دوباره در فرادی انقلاب هستند. اما خمینی به آرامی و در سکوت نظاره گر این ماجراست. در حالی که صدای خفیف مخالفان از استبدادی بودن این روش به گوش می رسد. موافقان سلطانیسم اسلامی، سکوت خمینی را دلیلی بر صحت رویه خود معرفی می‌کنند و توده مردم هم که هنوز باور ندارند قدیس از پاریس برگشته شان ضحاکی دو چهره است دلیلی در مخالفت با آن نمی‌جویند. اگرچه به زودی خود خمینی نیز به دفعات ولی فقیه را نماینده خدا و در مقابل طاغوت!!! معرفی می کند.
خمینی در پاریس به دفعات از نظام جمهوری و ارائه سیمایی مترقی از اسلام لب به سخن می‌گشاید به عنوان نمونه در مصاحبه با خبرنگار تلویزیون آلمان، به تاریخ16 دی57 می‌گوید: «اسلام یک دین مترقی و دموکراسی به معنای واقعی است.» و یا در مصاحبه با تلویزیون ایتالیا، در23 دی همان سال مدعی می‌شود:«حکومت، جمهوری است مثل سایر جمهوری‌ها و احکام اسلام هم احکام مترقی و مبتنی بر دموکراسی و پیشرفته و باهمه مظاهر تمدن موافق.» و یا در مصاحبه معروف خود با لوموند، در تاریخ22 آبان چنین عنوان می‌کند که: «شکل حکومت جمهوری است. جمهوری به همان معنا که در همه جا جمهوری است. جمهوری اسلامی، جمهوری است مثل همه جمهوری‌ها.» اما به زودی و زمانی که نخستین رئیس جمهور بر اساس رای مردم راهی بیمارستان فلب می شود او جمهوری اسلامی را با دیگر نظام های جمهوری در جهان متمایز می‌کند و نه رای مردم در انتخاب رئیس جمهور که تنفیذ رهبر را منشاء مشروعیت دولت او عنوان می‌کند. جمهوری اسلامی بر اخلاف ادعای نخستین رهبر آن در پاریس آنچنان که نقل قول کردیم نه تنها مشابه باقی نظام‌های جمهوری در جهان نیست که به دلایل گوناگون از نقص در قانون اساسی گرفته تا چربش قواعد و قوانین اسلامی بر اصول دموکراسی خواهانه آن ملقمه‌ای می شود که کمتر کسی آن را به عنوان یک دموکراسی قابل قبول به رسمیت می شناسد. از سوی دیگر آنچه را که خمینی به عنوان دینی مترقی و سازگار با دموکراسی به جهانیان معرفی می‌کند به زودی در قالب حکومتی که او بنا نهاده‌است به قرائتی سنتی زده و واپسگرا مبدل می شود که مخل بسیاری از آزادی‌های انسانی در جامعه ایران می‌شود.
رویا پردازی‌های روزنامه‌ها و رسانه‌های بین المللی از قدیس نوظهور پاریس به همین جا ختم نمی شود و تلويزيون آلمانی زبان سوئيس از خمینی نقل قول میکند که: «رژيم ايران به يک نظام دمکراسی‌ای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می‌گردد.» اگرچه مرور زمان نشان میدهد دستاورد چنین ادعایی برای ایران و منطقه در دهه اول انقلاب یک جنگ هشت ساله است و در دهه دوم حمایت همه جانبه از گروه‌های تروریستی مانند حزب الله لبنان و در دهه سوم برنامه مناقشه انگیز هسته‌ای که محوریت آن بر محو کشور اسرائیل از نقشه جغرافیای جهان استوار است. اما به راستی حالا و با روشن شدن ابعاد ثباتی! که خمینی برای منطقه و جهان به همراه آورد چگونه مقامات تلویزیون سوئیس پاسخگوی این موضوع هستند؟!
خمینی در دوران حضورش در پاریس به روایت رسانه‌های بین المللی جلوه‌ای از خود به تصویر می‌کشد که بیشتر شبیه گاندی در هند است به عنوان نمونه در مصاحبه با رويترز، به تاریخ 14 آبان 57 می‌گوید:«علما خود حكومت نخواهند كرد. آنان ناظر و هادی مجريان امور مي‌باشند.اين حكومت در همه‌مراتب خود متكی به آرای مردم و تحت نظارت و ارزيابی و انتقاد عمومی خواهد بود.» و یا در گفتگو با مجله‌ اُشترن، 26 دی مدعیست: «من نمي‌خواهم رياست دولت را داشته باشم. طرز حكومت، حكومت جمهوری است و تكيه بر آرای ملت.» و این نمونه جالب که لوژورنال منطقه آلپ فرانسه در تاریخ 7 آذر 1357 از او نقل می‌کند: «مردم هستند که بايد افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند وليکن من شخصاً نمی‌توانم در اين تشکيلات مسئوليت خاصی را بپذيرم ودر عين حال هميشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظيفه ارشادی خود را انجام می دهم.» علی الرغم همه این ادعا‌ها در تهران سرنوشت دیگری رقم می‌خورد. گاندی ایرانی پاریس در تهران رنگ عوض می‌کند و تمام قد خود را وارد مناسبات حکومتی کرده و کمتر مسئله ای است که نتوان رد پای روح الله خمینی را در آن پیدا نکرد. از مداخله در تعیین سرنوشت کشور و اینکه مردم را به شرکت در انتخابات و رای دادن به جمهوری اسلامی تشویق، ترغیب و ارعاب کند تا امضا کردن حکمی که به کشتار‌های 67 منجر می‌شود. از اداره جنگی هشت ساله که بیلیون‌ها دلار خسارت مادی و معنوی به ایران وارد می‌کند تا فتوای قتل سلمان رشدی که مناسبات بین المللی دولت را با مانع روبرو می‌سازد. از اشغال سفارت آمریکا تا اجرای احکام واپسگرایانه منطبق بر شریعت در دادگاه‌های ایران. همه و همه دستاورد‌های ده ساله حکومت مردی است که نمی‌خواست هیچ نقشی در حکومت داشته باشد.
با این حال همچنان زوایای جالب دیگری نیز از اختلاف بین آنچه حقیقت وجود خمینی است و آنچه رسانه‌های جهان از او در پاریس مخابره کرده‌اند وجود دارد. او در مصاحبه‌ای جنجالی با رویترز، در۴ آبان57 مدعیست: «حکومت اسلامی ما اساس کار خود را بر بحث و مبارزه با هر نوع سانسور می‌گذارد.» و یا همان روز در مصاحبه دیگری با راسلگر، می‌گوید: «حكومت اسلامی بر حقوق بشر و ملاحظه‌ آن است. هيچ سازمانی و حكومتی به‌اندازه‌ اسلام ملاحظه‌ حقوق بشر را نكرده است. آزادی و دموكراسی به‌تمام معنا در حكومت اسلامی است، شخص اول حكومت اسلامی با آخرين فرد مساوي است در امور .» ویا این ادعای عوام فریبانه که در گفتگویی با مجله اكسپرس،20 دی 57 مطرح میکند: «اسلام، هم حقوق بشر را محترم مى‏شمارد و هم عمل مى‏كند. حقى را از هيچ كس نمى‏گيرد. حق آزادى را از هيچ كس نمى‏گيرد. اجازه نمى‏دهد كه كسانى بر او سلطه پيدا كنند كه حق آزادى را به اسم آزادى از آنها سلب كند.» جهانیانی که این گفتگوها را خوانده بودند با به قدرت رسیدن خمینی در تهران بیش از پیش شگفت زده شدند چرا بارها و بارها خبر اعدام‌های انقلابی، مصادره اموال مردم به بهانه وابستگی به رژیم سابق و یا داشتن ثروت، اعدام کوشندگان اقتصادی و چهره‌های موفق اقلیت‌های مذهبی که اتفاقا در خدمت رسانی به جامعه و تولید و توسعه صنعتی و تجاری ایران کوشا بودند مانند حاج حبیب القانیان، دستگیری، فرار و تبعید بسیاری از روزنامه‌نگاران، مجریان و برنامه سازان رادیو تلویزیون ملی ایران که حکومت انقلابی بر اساس فتوای رهبر زاهدش! آنها را مفسد، مطرب، وابسته به دربار، عیاش و... لقب داده بود در صدر اخبار رسیده از ایران قرار می‌گرفت ایرانی که رهبری قدیس مسلک در آن اینک به قدرت رسیده بود.
رهبری که روزنامه فيگارو در 22 مهر 57، از قول او نوشته بود:«ما وقتی از اسلام صحبت مي‌كنيم به معنی پشت كردن به ترقی و پيشرفت نيست. ما قبل از هر چيز فكر مي‌كنيم كه فشار و اختناق وسيله‌ی پيشرفت نيست.» و یا خبرگزاری فرانسه به تاریخ13 آبان 57 این جمله را از او روی خط تلکس خود فرستاد که: «دولت استبدادی را نمی‌توان حکومت اسلامی خواند…رژیم اسلامی با استبداد جمع نمی‌شود.»
اما همین رهبر درست از اسلام، چوبدستی ساخت که با آن بتواند سایر رقبای سیاسی را از میدان به در کند و در این راه از تنها چیزی که واهمه نداشت تناقض‌های آشکاری بود که بین گفته‌ها و ادعاهایش و وجود داشت و هر روز بیش از دیروز نمایان می‌شد. او تنها راه پیشرفت و بسط حکومت و ایدئولوژی خود را از راه فشار و اختناق جستجو می‌کرد و شاید حتی به اندازه لحظه‌ای هم در این راه تردید نکرد.
یکی دیگر از وجوه دروغپردازی قدیس پاریس موضوع اقلیت‌های مذهبی است. مسئله‌ای که بی هیچ تردیدی به تشت رسوایی جمهوری اسلامی در همه سی و چهار سال گذشته مبدل شده‌است. خمینی اظهار نظر‌های قابل توجهی در پاریس در این زمینه می‌کند. او به اشپیگل در تاریخ16 آبان 57 می‌گوید:«اقلیت‌های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود.» و یا در مصاحبه‌ای با القومی العربی،فقط چند روز پس از آن می‌گوید: «تمام اقلیت‌های مذهبی در ایران برای اجرای آداب دینی و اجتماعی خود آزادند.» خمینی که از سال‌ها قبل نشان داده است با اسرائیل زاویه دارد در سخنرانی 1 دی 57 خود در نوفل لوشاتو اینگونه ظاهر سازی می‌کند که: « از یهودیانی که به اسرائیل رفته‌اند دعوت می‌کنیم به وطن خود بازگردند. با آنها کمال خوش‌رفتاری خواهد شد.» در حالی که رهبر شیعی مذهب انقلاب ایران میان زبان و قلبش در بیان این گفتارهای جهانی پسند فاصله ای جدی دارد. خمینی خیلی زود نشان می‌دهد که درباره اقلیت‌های مذهبی صادق نبوده است و برخورد او و عناصر حکومتش با گروه‌های مختلف اقلیت های مذهبی تا اندازه ای وحشتناک و پرونده جمهوری اسلامی در این زمینه به اندازه‌ای سیاه است که نیازی به توضیح در خصوص آن دیده نمی‌شود کما اینکه در شماره دوم ماهنامه فرهنگی ایرانشهر به تاریخ دسامبر 2012 به طور تفصیلی این موضوع مورد کنکاش قرار گرفته است.
حال سوال اینجاست که رسانه‌های بین المللی از تبلیغ دیدگاه‌های خمینی که سراسر دروغ و ریاکاری بود چه هدفی را دنبال می‌کردند. شاید نتوان از همه کارنامه حکومت پهلوی دفاع کرد اما هر عقل سلیم و وجدان منصفی این نکته را به روشنی تایید می‌کند که وضع مردم ایران پیش از انقلاب 1357 به مراتب بهتر از این چیزی است که امروزه در ایران جریان دارد.
همین تفاوت آشکار و مرور رخداد‌هاست که برای نسل امروز که شاهد حسرت هر روزه پدران و مادران خود از یاد‌اوری دوران پیش از انقلاب است این سوال را مطرح می کند که چرا یک ملت باید تا این اندازه بی توجه به هشدار معدود روشنفکران آینده نگر و در پس تبلیغات مسموم رسانه‌های خاص که از اعتماد عمومی جامعه جهانی به نوعی زشت سوء استفاده کردند خود را به منجلابی در افکنند که هنوز پس از سه دهه افق روشنی برای خلاصی از آن در دیدرس نیست. آیا به راستی انقلاب زمستان 1979 نتیجه بی مسئولیتی رسانه‌ها درباره سرنوشت یک ملت نیست؟

مغز شویی به سبک جمهوری اسلامی

من که فقط چند سالی پیش از وقوع انقلاب 1979 در ایران به دنیا آمده‌ام طبیعی است که زیباترین سال‌های کودکی و نوجوانی‌ام را در خلال سال‌های پر آشوب و جنگ دهه شصت خورشیدی در ایران سپری کرده باشم. سال‌هایی که شعار‌های انقلابی، تبلیغات جنگی و تشییع تابوت کشته شدگان جنگ (تحت عنوان شهدای دفاع مقدس!!!) در حیاط دبستان‌ها رواج داشت. سال‌هایی که کوچه‌ها و خیابان‌های شهرهای مختلف ایران یکی پس از دیگری اسم عوض می‌کرد و در هر کوچه و خیابانی نام جوانی که در جبهه جنگ ایران و عراق از آن کوچه و خیابان کشته می‌شد به تابلوی آن خیابان تبدیل می‌گشت.

برای من روزهای پر شور دبستان به جای آنکه با شعرهایی چون «صد دانه یاقوت دسته به دسته....» و با « باز باران با ترانه...» عجین باشد، با شعار‌هایی چون «جنگ جنگ تا پیروزی» و یا «راه قدس از کربلا می‌گذرد» عجین شده است.

پروپاگاندای رژیم تازه به قدرت رسیده در ایران چنان با تصویری بهشتی از کشته شدن در جبهه‌ها پیوند خورده بود که مادرانی را به خاطر دارم که فرزندانشان را می‌فرستادند جبهه تا شهید شوند و به بهشت روند و در همان دوران بود که یک سوال مدام مادرم در ذهن کودکانه من این دیوار تبلیغاتی را خراش می‌داد و آن اینکه چرا خود این آخوندها بچه‌هایشان را جبهه نمی‌فرستند که راهی بهشت شوند؟!! یا نمایش می‌دهند که فرستاده اند؟

با پایان دوران جنگ آرام آرام نیاز به آن تبلیغات هم مرتفع شد و در سال‌های جوانی تنها چیزی که خیلی زود رنگ باخت و در همنشینی با معلولان(جانبازان) جنگ خود نمایی کرد، این بود که بهشتی که از آن سال‌ها به یادگار مانده است تن‌هایی علیل و جسم‌هایی مجروح و خانواده‌هایی داغدار است.

اما این روزها شاید نزدیک به دو دهه پس از سال‌های جنگ بار دیگر دستگاه مغز‌شویی جمهوری اسلامی مشغول به کار است.

شعارهای «جنگ ، جنگ تا پیروزی» و «راه قدس از کربلا می گذرد» جای خود را به « انرژی هسته ای حق مسلم ماست» داده است. آن هنگام صدام مظهر کفر و نفاق بود و جهاد وظیفه هر مسلمانی؛ و اکنون رسیدن به انرژی هسته‌ای تنها وظیفه حکومتی است که هنوز بعد از گذشت مدتی مدید مردم زلزله زده آن در چادر روزگار می‌گذرانند و از زندگی سخت خود جز درگاه خدا پناه‌گاهی ندارند.

مسأله خیلی ساده است. تمامی نظام‌های بنیاد گرا برای قوام خود نیاز به سوژه‌ای دارند تا با کمک تبلیغات و براه انداختن شور و هیجان بتوانند موجب از خودگذشتگی و ایثار هواداران خود به خاطر یک اصل اعتقادی باشد. حال این اصل اعتقادی می‌تواند جنگی باشد که میلیون‌ها کشته، زخمی و آواره و میلیاردها دلار خسارت بر جا گذارد اما از آن به عنوان «رحمت» یاد شود و یا دستیابی به انرژی هسته‌ای، که اصرار بیش از حد به ادامه آن جنگ و تحریمی شدیدتر را از سوی جهانیان برای ما به همراه خواهد داشت. این بار نیز مانند همیشه تکیه نظام دینی بر رستگاری قریب الوقوعی است که تنها با تعهد و ایثارگری قوی باید از سوی بدنه جامعه ارائه شود؛ نه از رأس حاکمیت.

تحریم نیز یعنی تورم شدید، نابسامانی اقتصادی و هزاران دغدغه دیگر. و جنگ یعنی دلهره دایم از اینکه میان رویای کدام نیمه شب بمبی همین نزدیکی خانه‌ای را خراب خواهد کرد و باز تو و من باید وارث خرابی و ویرانی‌های ناشی از جنگ باشیم.

مطمئنا بحران هسته‌ای نیز روزی به پایان خواهد رسید، همان طور که جنگ تمام شد اما قیمت آن برای حاکمیت هیچ گونه اهمیتی ندارد، همان گونه که در جنگ هشت ساله نه جان آدمیان ارزشی داشت و نه منافع کشور.

در این میان اما گویی مسابقه‌ای بین دستگاه‌های تبلیغاتی و دروغ پرداز رژیم برای مغز شویی به راه افتاده است. از ساخت سریال‌هایی پر هیجان و با هزینه‌های میلیاردی در رادیو تلویزیون دولتی گرفته تا اضافه کردن سرفصل‌های درسی در کتاب تاریخ و... از افزودن شعار‌های هسته‌ای و برپایی راهپیمایی‌ها و تظاهرات‌های به ظاهر خود جوش!!! و در باطن برنامه‌ریزی شده به وسیله حاکمیت تا انتشار کتاب‌هایی با موضوعات هسته‌ای برای کودکان پیش دبستانی. تا جایی که این روزها پای حسنی قصه‌های کودکانه را هم به پرونده هسته‌ای ایران باز کرده اند. او که روزی تنها گاوی داشت که نه شیر داشت و نه پستان حالا به امر سیستم تبلیغاتی ولایت فقیه فریاد انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست گلویش را پاره کرده!!!

سیستم تبلیغاتی رژیم روی کودکان در این میان حساب ویژه‌ای باز کرده است و با شدت در حال بمباران تبلیغاتی کودکانی است که برای ورود به جامعه کم و بیش هنوز باید بیست سالی تامل کنند. بیست سالی که معلوم نیست در آن چه حوادث تلخ و شیرینی در انتظار گربه آسیا نشسته است. کشوری که این روزها سخت تر از قبل با بحران انرژی هسته‌ای دست به گریبان است و نه فقط در مناسبات خود با دیگر کشورها و قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای بلکه در تدوین مناسبات داخلی خود، علی‌الخصوص رابطه بین حاکمیت و جامعه نیز گرفتار بحران خود ساخته‌ایست که در سایه بی تدبیری رهبری جمهوری اسلامی زندگی را روز به روز برای مردم ایران سخت‌تر می‌کند.

حال آنکه بار دیگر پروژه تغییر نسل و مغزشویی جمهوری اسلامی کلید خورده است و بار دیگر کودکانی که باید با شعر و شادی در ارتباط باشند با شعار و سیاست پرورش می‌یابند. بی شک آنها هم مانند نسل من بیست سال دیگر در حالی پا به جامعه می‌گذارند که می‌بینند آنچه به زعم تبلیغات سیستماتیک حکومتی به آنها به عنوان ارزش فروخته شده بود، ضد ارزش‌هایی هستند که جز نکبت و بدبختی برای وطن و هموطنان آنها چیزی به ارمغان نیاورده است.

خلاصه همه این حرف‌ها اینکه ما در قبال این نسل مسئولیم و اگر بخواهیم از غمی که در دلها جای دارد بنویسیم؛ کلمه ها شرمگین سرزمینی خواهند شد که حاکمانش ثلث قرنی است با وعده فردایی بهتر مردمانش را به نخوت و سستی عادت داده اند و در سال‌های دهه نود خورشیدی تلاش می‌کنند همه چیز را به دهه 60 بازگردانند.