چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۱

ظلم پایدار نیست؟!!

آنقدر این جمله کلیشه ای هست که خواندن تیتر این مطلب دستگیرتان کند نویسنده سر آخر قصد دارد چند شعار علیه نظام های استبدادی و ظالمان جهان سر دهد و با چند شعار دیگر در دفاع از مظلومان و ستمدیدگان و شاید هم مستضعفان!!! مطلبش را تمام کند.

اما توصیه می کنم کمی تامل کنید با اینکه من هم معتقدم جمهوری اسلامی هم سرنوشتی مشابه همه خودکامگان خواهد داشت اما حرف این نوشتار کوتاه ربطی به حکومت ها ندارد.
همیشه وقتی صحبت از ظلم و تعدی به میان می آید به نحو ناخودآگاهانه ای موضوع به سیاست پیوند می خورد و برای ما ایرانی ها پای حکومتی به وسط کشیده می شود که در سه دهه گذشته بسیاری از ما طعم ظلم و استبداد را در دامان سیاه آن چشیده ایم. اما همین بهانه کافی است تا ما به مفهوم حقیقی ظلم و تعدی که در میان خودمان رایج است توجه نکنیم و یا فرا فکنانه موضوع را نادیده انگاریم تا مجبور به پاسخگویی در مقابل آن قرار نگیریم!! ظلم تعریف روشنی دارد. کم کردن و یا نقض کردن حق کسی یا گروهی را ظلم خوانند و به ستم و بیداد در مقابل دادگری مترادفش دانند.

ظلم در تاریخ بشر سبقه ای به عمر انسانیت دارد. تا انسان بوده است ظلم هم با او زیسته، گویی این همنشین کهن، دوستی صمیمی تر از انسان نیافته است و شاید حیوانات بر اساس غریزه طبیعی خود از چنین همنشینی پرهیز کرده اند. برخی هم می گویند اگر ظلم - این همنشین قدیم بشر- نبود هرگز تمدن هم به وجود نمی آمد. چرا که به هر سوی تاریخ که نگاه کنی می بینی تا بدی نبوده باشد خوبی پدیدار نگشته است و تا ظلمی نرفته باشد عمارتی برپا نشده است، تا ستمگری نبوده است قانونی وضع نگشته است و تا بیدادی پدیدار نگشته دادگسترانی به قضاوت ننشسته اند.

شاید از همین روست که تمدن و تاریخ به انسان ها تعلق دارد. انسانهایی که در درنده خویی گوی سبقت را از همه حیوانات وحشی ربوده اند و به قول مرحوم فریدون مشیری: «هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا/ آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند...» و طبیعی است که هرچه ریشه استبداد در جامعه ای عمیق تر باشد راه برای تسری و همه گیری ستمگری و ظلم پیشگی نیز هموار تر می شود.

اصولا درست از همین جاست که بحث ها منحرف می شود و پای سیاست، این بلای جامعه سوز به مبانی نظری و گفتاری باز می شود. این بار بگذارید با همه آنکه می دانیم سیاست مقصر است اما درباره اش حرف نزنیم. نه اینکه انکارش کنیم بلکه با تایید تاثیر مخربش به بحث غیر سیاسی خود ادامه دهیم.

شما تصور کنید قاضی یک دادگاه هستید و فردی قرار است به حکم شما سنگسار شود. قلمی که در دست دارید می تواند بین زندگی و مرگ یک انسان سرنوشتی را معین کند که نه تنها پایان یا ادامه حیات یک فرد است بلکه در خانواده آن فرد، جامعه پیرامونش و ... می تواند نقشی ایفا کند. مسئولیت چنین کاری ساده نیست. به فرض که بگوییم آن فرد گناهکار است و مستحق تنبیه تا دیگر در جامعه دچار خطا نشود و باز این شما هستید جناب قاضی که قرار است برای او و اتهامی که دارد مجازات معین کنید. فارغ از اینکه شما چگونه خود را به جای «بخشنده جان ها» می گذارید که به خود اجازه می دهید حکم مرگ یک انسان را هرچه قدر هم گناهکار صادر کنید و چگونه در حالی که می دانید قرار است در سحرگاه فردا، انسانی به حکم شما اعدام شود، با خیالی راحت و ذهنی آسوده سر بر بالین خواب شبانه ای می گذارید که وقتی سر از آن بلند کنید آن فرد دیگر زنده نیست، اینکه شما در کیفیت مرگ او هم نقش داشته باشید چیز دیگری است!!!

در حالی که در بسیاری از کشورهای دنیا برای متهمان محکوم به اعدام سریعترین و کم دردترین روش ها را برای مرگ به کار می گیرند که این نیز باز مورد انتقاد فعالان حقوق بشر است، شما تصور بفرمایید حکمی که صادر کرده اید سنگسار است. یعنی فرد را در چاله ای کنند و گروهی از امربران شما بنا به حکم شما او را با با پرتاب سنگ به سر و صورتش بکشند. می فهمید جناب قاضی چه حکمی صادر کرده اید؟ می دانید یعنی چه؟ تا به حال سنگ ریزه ای به پایتان خورده است که بدانید چه معنایی دارد قلوه سنگ - البته اگر امر برانتان وحشی تر از خودتان نباشند که از پاره سنگ استفاده کنند- به سر و صورت یک انسان زنده زدن یعنی چه؟ می دانید زیر باران کینه و جهل که با سنگ همراه می شود چه بر سر قربانی حکم شما می آید؟!! آیا شما که بر مسند قضا نشسته اید ظلم نمی کنید؟

بی خود ماجرا را به گردن قانون الهی و این خزعبلات که بافته فکر مریض ظالمان پیش از شماست نیاندازید. اگر خدای شما هم همان خدای مادر بزرگ من است که برگرفتن دانی را از دهان مورچه ای، ظلم می داند پس به یقین بدان هرگز حکم به سنگسار هیچ تنابنده ای صادر نمی کند. این است که تو به پشتوانه باور غلطی که داری حکم می کنی، ظلم می کنی و قساوت و سنگ دلی ات را به نمایش می گذاری.

ای انسان... ای انسان.... وای بر تو که خشم و جهل و خودشیفتگی ات را به حکم قضا می نشانی و از خود یادگاری به نام ظلم باقی می گذاری. ظلمی که من مطمئن نیستم پایدار نماند. صورت عوض می کند اما به گواه تاریخ تا انسان هست باقی خواهد ماند. چرا که خوی ظلم پیشگی چنان با جان این بشر دوپا آمیخته است که بعید بدانم رهایمان کند.

باور ندارید به نزدیکترین ظلمی که خود کرده اید، بیاندیشید. شاید سنگسار نباشد اما سنگسار شخصیت دوستی با تهمت و غیبت حتما بوده است.

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۹۱

وطن پرستی به سبک ایرانی

این روزها خبرهای خوبی از ایران بگوش نمی رسد. برخی رویدادها راه را برای وقوع تفاهمی بین المللی بر علیه ایران در سراشیبی جنگ همه جانبه هموار می کنند و برخی خبر ها هم از گرانی و درد و ناراحتی های بیش از پیش در کشوری خبر می دهند که بیش از هر زمان دیگری در طول تاریخ خود شانه های خسته اش را باید به سایه سار آزادی بسپارد... شانه هایی که این روزها زخمی تر از همیشه چشم امید به دستان من و تو دوخته اند.

خدا وکیلی چند دقیقه با خودمان بی رو در بایستی باشیم... به گرداگردمان نگاه کنیم و صداقت به خرج دهیم ایا ما واقعا نگران ایران هستیم؟!!!
جا نخورید، من هم مثل شما می دانم اصولا حتی طرح اینچنین سئوالی آنهم برای ما ایرانی ها که فریاد وطن دوستیمان گوش فلک را پر کرده است، احتمال خطایی است. مگر اصلا ایرانی می تواند به یاد ایران نباشد؟!!
بگذارید چند مثال برایتان بزنم تا شاید شما هم بیشتر با خودتان رو راست باشید. دوستی در همین لس آنجلس که بعد از وقایع جنبش سبز و به دلیل اقداماتی که در همان ایام به وقوع پیوست توانست تا پناهندگی این کشور را بگیرد، چند شب پیش مهمان من بود. از او پرسیدم فلانی، دوستان مان را که اینک در زندان هستند به یاد داری؟ گفت البته اما برایم مهمتر در شرایط فعلی مشکلات شخصی خودم است. من بعد از سه سال اینقدر از آن حال و هوا دور شده ام که ...
در موردی دیگر چند روز قبل از نگارش همین یادداشت کوتاه با توجه به موج جدید گرانی ها در ایران به مدیر یکی از نشریات فارسی زبان همین لس آنجلس گفتم بد نیست در نشریه ات صفحه ای را به بالا رفتن قیمت مواد خوراکی در ایران اختصاص دهی، علی الخصوص نان که این روزها بیشترین میزان افزایش قیمت را بین مواد خوراکی پیدا کرده است. او به تایید سری تکان داده و خطاب به من می گوید بد موضوعی نیست زحمتش را اگر بکشی و برایم در یک صفحه بنویسی من هم روبرویش لیست مواد خوراکی فلان مارکت را چاپ می کنم تا مردم ببینند که چقدر قیمت های آن فروشگاه مقرون به صرفه است!!!
همین امروز صبح هم وقتی داشتم در خصوص مشکلات معیشتی مردم ایران با دوست دیگری که بیش از سه دهه از عمر خود را در لس آنجلس سپری کرده است صحبت می کردم روبه من کرده و می گوید حداقل در مملکت خودشان مشکل دارند، پس من چه بگویم که اینجا در مملکت غریب برای اجاره بهای منزلم با مشکل مواجهم؟!!!
در همین زمینه روزی با یکی از مردان موفق و پولساز شهر هم که صحبت می کردم می گفت: آدم عقلش کم باشد بعد از این همه زحمت و ساختن این زندگی بخواهد برگردد ایران و بعد دوباره از نو بخواهد همه چیز را بسازد. حالا شما بگو ایران بشود بهشت!!!
و آن وقت همه ما در هر جمع و محفلی اول حرفی که می زنیم سینه چاک کردن برای ایران است؟ راستی چرا میان زبان و باور ذهنی ما تا این اندازه تفاوت وجود دارد؟!! من مانده ام در کار این جماعتی که من هم عضوی از آن محسوب می شوم!!
چند صباح پیش که به اجبار شرایط مجبور به ترک ایران شدم، تنها یک هدف داشتم و آن اینکه برای آزادی بیان و آزادی اندیشه در ایران هر چه در توان دارم انجام دهم و حالا کمی بیشتر از یک سال که از آن ایام می گذرد می بینم اگرچه هنوز قلبم با ایران می تپد اما جبر زندگی در غربت مرا هم مانند بسیاری دیگر، پله پله از آن آرمان ها دور می کند. رویاهای ملی ام یکی پس از دیگری جای خود را به آرزو های شخصی ام می دهند و می ترسم من هم روزی تبدیل به فردی آنچنان اسیر در میان داشته ها و نداشته های زندگی امروزه ام در این سوی دنیا شوم که از ایران برایم فقط شعار عشق به وطن باقی بماند و توهم تلاش برای آن!!!
اما براستی چه راهی هست که از در غلطیدن به چنین ورطه هولناکی جلوگیری کرد؟ آیا آنان که پیش از ما از همین جاده اجباری گذشتند و دردهایشان جای رویا هایشان نشست نتوانسته اند آن را دریابند و یا اصولا من و شما هم راهی جز عبور از همین جاده دردآلود نداریم؟!! این سوالی است که ذهن مغموم مرا این روزها به جد به خود مشغول کرده است.
بر اساس چنین باوری است که مفهوم وطن پرستی را بار دیگر برای خود معنا می کنم تا شاید در خلال معنای تازه ای که از آن می سازم، بتوانم راهی برای برون رفت از درّه واماندگی بیابم. اما آیا وطن پرستی فقط در بازگشت و یا اندیشه بازگشت به سرزمین مادری خلاصه می شود؟ آیا براستی بسیاری از با ارزش ترین دست اندرکاران هنر و فرهنگ ایران که در طول سه دهه گذشته در همین غریب آباد غربت در اعتلای نام ایران کوشیده اند نماد راستین وطن پرستی محسوب نمی شوند؟ چه تفاوتی است در ذات ما آدم ها که اینگونه در جاده های فرو بسته زندگی راه را گاهی به بیراه تبدیل می کنیم و گاه حتی از بیراهه نیز بهترین راه را می سازیم. شاید تاملی کوتاه در آنچه امروز می کنیم ما را برای فردایی روشن آماده تر کند.

پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱

نان خوردن از کیسه بی فرهنگی

این روزها واژه ای مانند کوتوله های سیاسی سکه ای رایج در ادبیات مدنی ایران است و هر دو سوی دعوا که خود کوتوله هایی در مقابل گذشته ایران هستند، یکدیگر را به کوتوله بودن در عرصه سیاست و فرهنگ متهم می کنند.

اما این همه ماجرا نیست... چرا که ریشه یابی فرهنگ کوتوله پروری نه فقط در مرز های امروز ایران که حتی در این سوی دنیا نیز ما را آزار می دهد.


اینکه چرا و چگونه واژه کوتوله وارد ادبیات مدنی و چالش گرانه شده است، خود قصه ای مفصل دارد که به بخشی از آن به پیش بینی های نستراداموس باز می گردد و بخشی دیگر از آن نیز متضمن عصر استقرار امپراتوری ناپلئونی در فرانسه است.
بهره گیری از مفهوم کنایی کوتوله که بار تحقیر آمیز دارد، نشانگر آن است که بر اساس پسوند تکمیلی این واژه، فردی که در مستند قدرت و مسئولیت در آن حوزه قرار دارد، شایسته مقامی که تصدی آن را عهده دار است نیست. مثلا وقتی احمدی نژاد را کوتوله سیاسی می خوانند، یعنی این شخص در حوزه سیاست از توانایی، دیدگاه وسیع و درایت سیاسی برخوردار نیست. یا هنگامی که فردی را کوتوله فرهنگی یا هنری و یا اجتماعی می نامند، همین معنی در حوزه تخصص او - البته اگر تخصصی در کار باشد- عینا متبادر می شود.
پس با این تعریف، قبول این واقعیت الزامی است که وجود هر کوتوله ای نشانگر جماعتی کوتوله پرور است که حقارت وی را تاب می آورد و در چهار چوب مناسبات اجتماعی و نقش پذیری های جمعی اقبال بیشتری به یک کوتوله فکری نشان می دهد تا کسانی که از شایستگی بیشتر برخوردار باشند.
اگر به پیشینه تاریخی خود نگاه کنیم به سادگی در می یابیم که این مسئله ازدیروز دربار پادشاهان تا امروز خانواده هایمان قابل ردیابی است. از آن هنگام که دانستن و شهامت حق گفتن در جامعه ما به دلیل تعصبات بی جا و رنگ تقدس زدن به مفاهیمی که الزاما مقدس نبوده اند، دلیلی می شود تا زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد و ...
ما از جامعه ای می آییم که به جای اینکه فرا گرفته باشیم تا حاکمان را نقد کنیم، لب به تمجید آنها گشوده ایم. این حاکم از رئیس کشور تا مرد خانه را در بر می گیرد و به همین دلیل است که اصولا ما ایرانی ها جنبه انتقاد را نداریم و خوب کسی که نقد را نپذیرد سرانجامی جز سقوط ندارد.
در سرزمینی که در آن خدا و شاه از میهن مقدم تر بوده اند چه تصور باطلی که ثمره انقلابش جز نماینده ای زمینی با تقدسی همرتبه پیامبران برای خدایی آسمانی باشد!!! و این سرآغازی برای زمامداری کوتوله هاست. و کسانی که می خواهند به کانون قدرت نزدیک باشند یاد می گیرند تا به جای نقد آگاهانه مجیز متملقانه بگویند و خود حاکمان نیز به جبر تاریخ فرا می گیرند که مستبد باشند و نقد را هم تراز خروج و شورش بدانند.
این مهم با چنین سابقه ای، در زندگی امروز ما ایرانیان ساکن امریکا هم متجلی است و در کلونی پر جمعیتی مثل ایرانیان ساکن لس آنجلس چهره پر رنگ تری به خود گرفته است. از نویسنده رنجیده خاطر نشوید، چرا که شنیدن این نکته از یک هموطن چه بهتر تا پا فشردن بر اساس این باور غلط که میهن مان را به خرابه تبدیل کرده است و حتی در مهد سکولاریسم و دموکراسی در امریکا نیز سایه شومش را از سر روابط اجتماعی و قواعد زندگی مدنی ما بر نمی گیرد.
در ساختار مناسبات مدنی جامعه ای که ما ایرانیان برون مرز در ایالات متحده امریکا ساخته ایم، تفاوت هایی بنیادین با جامعه میزبان دیده می شود. تفاوت هایی که باعث شده تا نسل آینده امریکایی های ایرانی تبار که بیشتر با جامعه امریکایی مانوس می شوند، تمایلی به ادامه حیات گروهی در جامعه ایرانی نشان ندهند و حتی بین خود ما هم مرسوم باشد که یافتن موقعیت های بهتر را در گرو دوری از جامعه ایرانی و همکاری با موسسات و نهاد های مدنی جامعه میزبان جستجو کنیم. این نه از سر قدرت و امکانات بیشتر جامعه میزبان که در ضعف مدیریت جامعه خود مان است چه چنین باوری در ذهن ها شکل می گیرد. اگر مدیران و علی الخصوص چهره های تاثیرگذار فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی جامعه ایرانی مفاهیم صحیح دموکراسی درون گروهی را درک کنند و اگر به جای آنکه برخی کوتوله های فرهنگی و اجتماعی بر اساس رهیافت های ناشی از کوتوله پروری که حاصلی جر فرار استعداد ها ندارد - آنچنان که ایران را امروز از متخصصین و نخبگان خالی کرده است - و به جای اقدام به رنجاندن، نادیده گرفتن توانمندی ها و دور کردن استعداد تازه از مسئولیت ها از ترس آنکه مبادا توانایی آنها، ناتوانی کوتوله ها را نمایان تر کند، به حمایت از ایشان اهتمام ورزند، بی شک جامعه ایرانی مقیم لس آنجلس هم برازنده لقب جامعه ای با موقعیت های طلایی خواهد بود. لقبی که نه بسان یک اسم و یا زیوری تزئینی که به باور ما به سان راهی برای تجلی بیشتر این جامعه نیازی مبرم تلقی می شود.