پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰

بازار داغ خیریه ها !!!

چندی پیش در یکی از کنسرت های پرشمار ایرانی در لس آنجلس به ناگاه چشمم در چشم کسی گره خورد که در ایران یک انجمن خیریه دارد و مسولیت نگهداری 60 پسر نوجوان بی سرپرست را عهده دار است.

از او پرسیدم، فلانی تو کجا اینجا کجا؟؟!! دستم را گرفت آرام به گوشه ای کشید و گفت خوب من هم حق دارم یک مسافرتی، گردشی، چیزی بروم...

او علاوه بر اینکه برای نگهداری آن کودکان از دولت پول می گیرد بلکه همه ماهه از بسیاری از سخاوتمندان محلی در شمال تهران نیز ارقام قابل ملاحظه ای دریافت می کرد، حال آنکه خود یک جوان 30 ساله بود که در خانواده ای زیر متوسط زندگی می کرد.

حال برای من این سوال مطرح است که هزینه گزاف مسافرت تفریحی او را به ایالات متحده چه کسی پرداخت کرده است؟

با نزدیک شدن نوروز تب و تاب همدلی ها و همدردی ها هم شدت می گیرد. وقتی به رسم دیرینه رخت و لباس ما و فرزندان و خانواده هایمان نو می شود، شوق آنکه دستی از آستین مهر ما -اگر چنین آستینی داشته باشیم- به در آید تا رختی تازه بر بلندای نداری و نیاز هم نوعی بپوشاند، قوت می گیرد. و همین می شود شروع ماجرا!!!

بد نیست اندکی با هم در خصوص مراکز خیریه و فعالیت های عام المنفعه گپ و گفت کنیم و ببینیم زیر پوست برخی از این مراکز چه می گذرد! البته در همین ابتدای بحث لازم می دانم با جدیت این نکته را مطرح کنم که طرح سوال وظیفه روزنامه نگاری چون من است و صد البته این سوال و ارایه نظر به هیچ یک از فعالان خیریه بر نمی گردد. اما یکایک ما این حق را داریم تا در خصوص صحت و سقم ادعای اهالی کارهای عام المنفعه از آنها سوال کنیم و یادمان نرود آنها موظف هستند به ما پاسخ گفته و مدارک مستدل ارایه کنند.

چند سال قبل از این، در روزنامه همشهری که گران ترین و مشهور ترین روزنامه تهران در آن زمان بود، آگهی معروف ترین مرکز حمایتی مربوط به کودکان را دیدم و تعجب کردم که این موسسه چرا باید هزینه سرسام آور چنین آگهی را بپردازد؟ با خود گفتم شاید از تخفیف های مربوط به مراکز خیریه برخوردار باشد. ولی تحقیقات ما در آن زمان نشان داد مجموع هزینه آن تبلیغ بعد از کلیه تخفیف ها هم چیزی در حدود سه میلیون تومان برای هر نوبت است!!! این سازمان که به غیر از کمک های مردمی درآمد و بودجه ای ندارد؟ و قرار هم بوده این پول برای حمایت کودکان بی سرپرست و یا بیمار و یا گرفتار و... هزینه شود. پس اینجا و اینگونه چرا باید هزینه شده باشد. در نهایت تصمیم گرفتم به دفتر این سازمان در یکی از مناطق مرفه نشین و خوش آب و هوای شمال تهران بروم. در حقیقت دفتر این سازمان یک موسسه چند منظوره فرهنگی، آموزشی و پزشکی بود که از شکوه و جلال بسیاری برخوردار بود. اتاق کنفراس مجلل و لابی های بسیار زیبا و در نهایت هم قرار من و اتاق آقای رییس که از قبل و در مقام خبرنگار روزنامه در سال 1387 هماهنگ شده بود. اگر از ریزه کاری ها بگذریم ماجرا اینکه یک حساب سر انگشتی نشان می داد پول آدم های خیر بیش از این که گره از درد آن کودکان باز کند، دارد گره از جلال و جبروت آقایان باز می کند. درست مثل همین رفیق خیریه چی !!! خودم که اینجا در کنسرت فلان خواننده تیکت وی آی پی 250 دلاری می خرید و آنجا در ایران کودکان تحت سرپرستی موسسه او باید برای گردش و تفریح تابستانی احتمالا تا کرج برده شوند.

نمی خواهم بدبین باشم و بگویم ماجرای اینگونه افراد و موسسات، ماجرای «الیور توییست و آقای بامبل» است. اما بد نیست عنوان برخی از معروف ترین اینگونه سازمان ها را در اینترنت جستجو کنید و در سایت های برخی از آنها به سراغ جاه و جبروت دفاتر و نحوه هزینه شدن پول های خیرین باشید.

حالا خودمانیم، راه دور هم نمی خواهیم برویم، کار خیر می خواهیم بکنیم چه بهتر که خود آستین همت بالا بزنیم و آنچه می خواهیم را به دست کسی بسپاریم که شاید از ما نزدیک تر کسی را ندارد ولی امیدش به دور دست ها بیش از ماست.

دوستان عزیز در اینکه ما وظیفه داریم تا اگر خداوند نعمت و محبت خود را به ما ارزانی داشته است آنرا با کسانی که نیازمند هستند قسمت کنیم شکی نیست، اما فراموش نکنیم که همین ما هستیم که نباید اجازه دهیم برخی دیگر به نام رفتارهای عام المنفعه و با سو استفاده از حس انسان دوستی ما راه به سویی ببرند که گروهی کودک بی سرپرست و یا بیمار و نیازمند به تابلوی تبلیغاتی آنها تبدیل شوند و از رهگذر تحریک احساسات ما بخواهند به نام آن نیازمندان و به کام خودشان طرفی برای خود بربندند.

این روزهای شاد منتهی به نوروز روزهای تقسیم شادمانی ها و کمک به همنوعان است. روزهای خوبی که اگر درست و شایسته در مورد آنها تصمیم بگیریم می توانیم رنگ لبخند را بر لب کسانی بازآفرینیم که به راستی مستحق محبت هستند.

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

روز جهانی زن و برهنگی!

این مطلب در حقیقت چند هفته پیش با عنوان زنان و برهنگی به رشته تحریر در آمد . اما درست دو سه روز قبل از انتشارش در همین صفحه، موجی از عکس های گلشیفته فراهانی فضای اینترنت و پس از آن رسانه ها را اشباع کرد و همگان به اندازه سطح سواد و دانش و البته موضع موافق و یا مخالفشان، موضوع را چنان دستمالی کردند که در میانه آن از تمجیدهایی که او را به قهرمان ملی بدل کرد تا انتقادهایی که پایه فرهنگ مردم را نشانه رفت، همه و همه، همه چیز را دیدند جز آنچه دیدنی بود، اما دیده نشد.

به هر تقدیر در آن زمان تصمیم گرفته شد که این مطلب را به انتشار نرسانیم، مبادا ما هم در گردونه آنان که گلشیفته شیفته و شیدای شان کرده بود محسوب شویم و نقد موضوعی این مقاله به عنوان نظری بر آن تصویر معروف! قلمداد شود.

حال که آن عکس و ماجرایش کمی از اذهان دور شده است و تب و تاب آن برهنگی فرو خفته، به مناسبت روز جهانی زن که پیش رویمان است، آن مقاله را با اندکی تغییر، به انتشار می رسانیم.

نخستین بارآدم، حوا را در باغ بهشت عریان دید. محسور زیبایی او شد و یا از تنهایی به او پناه برد را کسی روایت نکرده است. اما آنچه پر واضح، آنکه دیر یا زود، روزی که خدا در باغ عدن سر می کشد و آن دو را به حضور فرا می خواند، آدم چنان شیفته حوا بود که به خواست او و به رغم دستور خدایش، از میوه درخت آگاهی می خورد و تازه می فهمد برهنه است و شرم می کند که عریان در مقابل پروردگارش حاضر شود و... باقی ماجرا را هم که می دانید، اخراج از بهشت و... تا امروز که من و شما آن قصه را مرور می کنیم!!!

اما براستی آیا مرز باریکی که در این میانه است را می توان لمس کرد؟ پروردگار، انسان عریان و ناآگاه را در باغ عدن نیکو می دارد، اما همین انسان را آن هنگام که به ثمر دانایی و حیا، خود را از برهنگی مبری می کند از عدنش به سرزمین سختی ها و مشکلات تبعید می کند! چه فرقی میان این دو صورت انسان است؟

اگر به فرض قبول کنیم که این قصه آغاز هبوط انسان بر زمین است. همیشه این تناقض در میان باور ها و زندگی ما وجود دارد که کدام ملاک را می توان برای خوب بودن برگزید؟ من از سرزمینی می آیم که سالیان سال در فرهنگ و باور و عقیده و مذهبش می گفتند چشم از نا محرم بشوی تا خدا در بهشت خود زیباترین حوریان را نصیب تو کند!!! یا مردانی را به یاد می آورم که باورشان از بهشت بیشتر به فاحشه خانه ای شباهت داشت که در آن بر همه زنان بی پرداخت حتی سکه ای، دست رسی داری و هیچ وقت هم قوه مردانه ات رو به افول نمی گذارد!!!

حال آنکه در این سوی زمین خدا و در کشوری مانند ایالات متحده که سال هاست پس از کشور های حوزه اسکاندیناوی پیش رو در حقوق زنان است رخت و لباس و بگیر و ببند ناشی از پوشش جایی ندارد. با اینکه در همین مملکت آزادی هم تا کمتر از 60-70 سال قبل دامن خانم ها را در ساحل ها متر می زدند که مبادا از چند اینچ کوتاه تر باشد!!! شاید آن سال ها برخی پیش خود فکر می کردند سواحل دل انگیز و خوش آب و هوای ینگه دنیا اگر دختران زیبا روی بیکنی پوش هم داشته باشد، دیگر از بهشت چه کم دارد که کسی بخواهد برای رفتن به بهشت تلاش کند!

اما به هر تقدیر این که پوشش مناسب چیست و چراست؟ همیشه دلیلی برای برخی گفتگوها و نقد و نظرها بوده است. ولی آنچه بی هیچ تریدی امروز در رصد برخی جریانات در حال رخداد در جامعه بین المللی قابل مشاهده است آن که هنوز زنان از این بند های ساخته جوامع مرد سالار رهایی نیافته اند.

جامعه چه در شرق سنت زده ما و چه در غرب آزاد اینها هنوز به بردگان جنسی نیاز دارد و تصویر بهشت «فاحشه خانه ای!!!» در آن بیداد می کند. تا دیروز تصویر عریانی لذت بخش و چشم نواز یک زن می شد تابلویی برای فروش یک محصول، حال از صابون بگیرید تا اتومبیل و... و اینک همین تصویر را ماجده علیای مصری تبدیل می کند به تابلوی حرکتی سیاسی!!! تا این جایش هم قبول. اما آه از نهاد آدمی آن جا بر می خیزد که می بینی خود زن ها هم یادشان می رود آن ها به جز تصویری برهنه از لذت بخشی چیز دیگری هستند!!!

نلسون ماندلا جمله معروفی دارد که می گوید: «وقتی از یک تپه بزرگ بالا می رویم است که در می یابیم تپه های بسیار دیگری هم برای صعود وجود دارد.» از زاویه نگاه ماندلا حالا که در غرب و با برابری جنسیتی در روبری یک زن می ایستیم و خود را بر فراز تپه ای که قرن هاست تلاش کرده ایم تا در موضوع حقوق زنان بر فراز آن بایستیم، می بینیم، تازه می فهمیم چه راه نرفته بی پایانی هنوز در مقابل ماست.

راهی که تا تن نمایی و برهنگی از سوی هرکس که باشد در آن هنوز دلیلی برای متفاوت بودن است ادامه دارد و آبش هنوز به آسیاب همان بهشت های پوشالین پر از حوری ها می ریزد. بهشتی که مانند سرابی گمراه کننده انسانیت را با زاویه ای فاجعه آمیز از سر منزل حقیقی مقصود دور کرده است.

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۰

میازار موری که دانه کش است

قصه غریبی است این داستان ما ایرانی ها!!! حدود هزار سال پیش شاعر شاهنامه، فردوسی بزرگ، بیتی سروده است که مصرعی از آن، عنوان این آخرین نوشته شد.

میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

به ظاهر این خط پند آموز از کرامت خلایق در چشم شاعر خبر می دهد. اما به قانون زندگی که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، این ماجرا جلوه دیگری هم دارد. یعنی آنکه هزار سال پیش از این نیاکان ما، مور آزرده بودند و یا به عبارت بهتر در میان ایشان کسانی بوده اند که آزردن دیگران را پیشه کرده بودند که فردوسی چنین نوشته است. ماجرا وقتی جدی تر می شود که این ادبیات پسا تربیتی را در رهگذر تاریخ جایی پیدا می کنیم که ...

ادبیات پساتربیتی نوعی از بیان است که گوینده کلام بدون اشاره مستقیم به فرد و یا افراد خاصی سعی می کند تا با بیان موضوعی که به زعم او ناپسند است به دیگران زنهار دهد که از آن پرهیز کنند. این گونه گفتارها در چند قالب کلی در زبان و آثار ادیبان و بزرگان ایران رواج داشته است. سعدی در این راه گوی سبقت از باقی ربوده است و در گلستان از پند و اندرز محملی ساخته است برای گزارش احوال اخلاقی مردمان عصر خود. فردوسی نیز که ادیبان و ادب شناسان او را یکی از اخلاقمند ترین شاعران و نام آوران ادب ایران دانسته اند نیز از این رهگذر به جا و در دفعات در شاهنامه بهره برده است که بیان آن همه در این نوشته کوتاه حاصلی جز کسالت ندارد.
از نام آوران مقدم که بگذریم این مسیر در ادبیات معاصر هم پیموده شده است و بسیاری از قصه های اجتماعی معاصر سرچشمه گرفته از معضلات و مصائب مردم زمانه خود، محبوب قلب ها شده اند و شاید به همین دلیل است که جامعه شناسان ادبیات را در همه قرون گذشته و معاصر گزارشی غیر مستقیم از احوالات جامعه ای که ادیب در آن زندگی کرده است قلمداد می کنند.
این روش گفتار به صاحبان قلم خلاصه نمی شود و صاحبان قدرت نیز در اعصار گوناگون تاریخ از آن بهره برده اند. حتی پیامبران نیز از همین روش گفتار سود جسته اند تا نشان دهند که زشتی و پلیدی به هر روی و رنگ که باشد شایسته جوامع بشری نیست.
فراموش نکنیم اعتقاد جامعه شناسان بر این است که گفتارهای پسا تربیتی در هر عصر و دوره ای نمایانگر معایب موجود در جامعه ای است که گوینده از آن بر می خیزد. حال با این همه مقدمه چینی برگردیم سر اصل مطلب که بی شک تا کنون از تصویر صفحه به آن پی برده اید. داریوش هخامنشی کتیبه ای دارد که قریب به 25 قرن قبل در کاخ آپادانا به رشته تحریر در آمده است و در آن او کشورش ایران را از سه بلا به اهورا مزدا می سپارد:
«خداوند، این کشور را از دشمن، از خشکسالی، از دروغ محفوظ دارد.» با دشمن و خشکسالی اش ما را کاری نیست که یکی از بد طبیعت است و دیگری از طینت پلید اهریمن. اما سومی را .... شانه خالی نکنیم دوستان... 25 قرن قبل صدای داریوش را هم درآورده ایم از بس که دروغ رشته ایم و پیله کج پنداری بافته ایم.
دروغ گویی یکی از زشت ترین خصایص انسانی است که بر اساس همین مدرک ناقابل سابقه اش در میان ما ایرانی ها از عمر تمدن مکتوب ما هم بیشتر است. در تعریف علمی دروغ آمده است: «دروغ، ادعای باطلی است که به عنوان حقیقت اظهار می‌شود. دروغ‌گویی نوعی کلاه‌برداری محسوب می‌شود که در خلاف حقیقت و به جهت فریب دیگران یا برای جلوگیری از مجازات و اقدامات حقوقی دیگر صورت می‌پذیرد.» دروغ صورت دومی هم دارد که آنرا «توریه» می نامنند یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت. توریه بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق، به گونه ای بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شنونده از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند. در شمایل اسلامی هم تقیه کردن و دروغ مصلحتی!! جایز شمرده شده است. در این هر سه ما ید طولایی داریم و قبول کنید که دروغ گویی در فرهنگ ما از شاخصه های مزمنی است که چونان لکه سیاهی دامان درستکاری ایرانی را آلوده کرده است.
نمی خواهم لب به نصیحت بگشایم و از بدی دروغ و خوبی صداقت بنویسم وحتی نمی خواهم کسی را به راست گویی تشویق کنم، چرا که شاید باید دروغگو بود تا ایرانی بود!!! اما بد نیست اندکی به آنچه بلای دروغ به سر مملکتمان آورد دقت کنیم و شاهد باشیم که سرزمین داریوش را چگونه خشکسالی و دشمن و دروغ فرا گرفت و چنین خار و خفیفش داشت؟!!! خود بنگرید که امروز حکام دروغگو با ایران چه کرده و می کنند؟ مبادا ما هم که حکام زندگی خود هستیم با دروغ همان با زندگی خود کنیم که آنها با ایران!!!