سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۰

میازار موری که دانه کش است

قصه غریبی است این داستان ما ایرانی ها!!! حدود هزار سال پیش شاعر شاهنامه، فردوسی بزرگ، بیتی سروده است که مصرعی از آن، عنوان این آخرین نوشته شد.

میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

به ظاهر این خط پند آموز از کرامت خلایق در چشم شاعر خبر می دهد. اما به قانون زندگی که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها، این ماجرا جلوه دیگری هم دارد. یعنی آنکه هزار سال پیش از این نیاکان ما، مور آزرده بودند و یا به عبارت بهتر در میان ایشان کسانی بوده اند که آزردن دیگران را پیشه کرده بودند که فردوسی چنین نوشته است. ماجرا وقتی جدی تر می شود که این ادبیات پسا تربیتی را در رهگذر تاریخ جایی پیدا می کنیم که ...

ادبیات پساتربیتی نوعی از بیان است که گوینده کلام بدون اشاره مستقیم به فرد و یا افراد خاصی سعی می کند تا با بیان موضوعی که به زعم او ناپسند است به دیگران زنهار دهد که از آن پرهیز کنند. این گونه گفتارها در چند قالب کلی در زبان و آثار ادیبان و بزرگان ایران رواج داشته است. سعدی در این راه گوی سبقت از باقی ربوده است و در گلستان از پند و اندرز محملی ساخته است برای گزارش احوال اخلاقی مردمان عصر خود. فردوسی نیز که ادیبان و ادب شناسان او را یکی از اخلاقمند ترین شاعران و نام آوران ادب ایران دانسته اند نیز از این رهگذر به جا و در دفعات در شاهنامه بهره برده است که بیان آن همه در این نوشته کوتاه حاصلی جز کسالت ندارد.
از نام آوران مقدم که بگذریم این مسیر در ادبیات معاصر هم پیموده شده است و بسیاری از قصه های اجتماعی معاصر سرچشمه گرفته از معضلات و مصائب مردم زمانه خود، محبوب قلب ها شده اند و شاید به همین دلیل است که جامعه شناسان ادبیات را در همه قرون گذشته و معاصر گزارشی غیر مستقیم از احوالات جامعه ای که ادیب در آن زندگی کرده است قلمداد می کنند.
این روش گفتار به صاحبان قلم خلاصه نمی شود و صاحبان قدرت نیز در اعصار گوناگون تاریخ از آن بهره برده اند. حتی پیامبران نیز از همین روش گفتار سود جسته اند تا نشان دهند که زشتی و پلیدی به هر روی و رنگ که باشد شایسته جوامع بشری نیست.
فراموش نکنیم اعتقاد جامعه شناسان بر این است که گفتارهای پسا تربیتی در هر عصر و دوره ای نمایانگر معایب موجود در جامعه ای است که گوینده از آن بر می خیزد. حال با این همه مقدمه چینی برگردیم سر اصل مطلب که بی شک تا کنون از تصویر صفحه به آن پی برده اید. داریوش هخامنشی کتیبه ای دارد که قریب به 25 قرن قبل در کاخ آپادانا به رشته تحریر در آمده است و در آن او کشورش ایران را از سه بلا به اهورا مزدا می سپارد:
«خداوند، این کشور را از دشمن، از خشکسالی، از دروغ محفوظ دارد.» با دشمن و خشکسالی اش ما را کاری نیست که یکی از بد طبیعت است و دیگری از طینت پلید اهریمن. اما سومی را .... شانه خالی نکنیم دوستان... 25 قرن قبل صدای داریوش را هم درآورده ایم از بس که دروغ رشته ایم و پیله کج پنداری بافته ایم.
دروغ گویی یکی از زشت ترین خصایص انسانی است که بر اساس همین مدرک ناقابل سابقه اش در میان ما ایرانی ها از عمر تمدن مکتوب ما هم بیشتر است. در تعریف علمی دروغ آمده است: «دروغ، ادعای باطلی است که به عنوان حقیقت اظهار می‌شود. دروغ‌گویی نوعی کلاه‌برداری محسوب می‌شود که در خلاف حقیقت و به جهت فریب دیگران یا برای جلوگیری از مجازات و اقدامات حقوقی دیگر صورت می‌پذیرد.» دروغ صورت دومی هم دارد که آنرا «توریه» می نامنند یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت. توریه بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق، به گونه ای بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شنونده از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند. در شمایل اسلامی هم تقیه کردن و دروغ مصلحتی!! جایز شمرده شده است. در این هر سه ما ید طولایی داریم و قبول کنید که دروغ گویی در فرهنگ ما از شاخصه های مزمنی است که چونان لکه سیاهی دامان درستکاری ایرانی را آلوده کرده است.
نمی خواهم لب به نصیحت بگشایم و از بدی دروغ و خوبی صداقت بنویسم وحتی نمی خواهم کسی را به راست گویی تشویق کنم، چرا که شاید باید دروغگو بود تا ایرانی بود!!! اما بد نیست اندکی به آنچه بلای دروغ به سر مملکتمان آورد دقت کنیم و شاهد باشیم که سرزمین داریوش را چگونه خشکسالی و دشمن و دروغ فرا گرفت و چنین خار و خفیفش داشت؟!!! خود بنگرید که امروز حکام دروغگو با ایران چه کرده و می کنند؟ مبادا ما هم که حکام زندگی خود هستیم با دروغ همان با زندگی خود کنیم که آنها با ایران!!!

سه‌شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۹۰

موضوع جان آدم هاست

چندی پیش در مراسمی شرکت کرده بودم. یکی از سخرانان مراسم که مست از شهوت تریبون و میکروفون داد سخن سر داده بود، با استدلالی که در ظاهر کسی در درستی آن تردید نمی کرد، می گفت: در مقابل بزرگی چند ده هزار ساله تاریخ بشر، این سی و دو سال سیاهی و استبداد دینی در ایران برگ کوچکی از کتاب تاریخ به شمار می رود و ...

اما من با خود می اندیشیدم... آیا می شود به مادر ندا گفت فرزند تو در برهه ای بسیار کوچک از تاریخ، به نا حق کشته شد؟ آیامی توان به والدین کسانی که در دهه 60 در زندان های سیاسی ایران، قتل عام شدند، گفت فرزندان شما در کاغذ پاره ای از کتاب تاریخ قربانی شده اند؟!!

«موضوع جان آدم ها و حرمت آنهاست نه صفحه های تاریخ؛ آقای سخنران!!!» چقدر دلم می خواست بلند شوم و این جمله را خطاب به آن خطیب محترم بگویم و اضافه کنم : آقا جان... آیا شما می توانید خود را جای مادر سهراب و اشکان و امیر و ترانه و ... قرار دهی و باز هم همین حرف را بزنی؟ آیا براستی ما فقط برای سیاه کردن صفحه های ریز و درشت تاریخ، زندگی می کنیم؟ و اینکه چرا ما باید در همه تاریخمان شاهد همین صفحات به ظاهر کاغد پاره باشیم که سراسر کتاب تاریخ میهنمان را به خون بهترین فرزندان خود آغشته است؟راستی چرا؟!!

چرا ما یادمان می رود که خود ما، بله خود ما حق زیستن و البته آزاد زیستن داریم؟ چرا فراموش می کنیم که یکایک آنها که در همه این سال ها به خاطر باور، اندیشه، عقیده و یا مبارزه شان در راه آزادی به زنجیر استبداد در افتادند و یا جان به مسلخ دژخیمان سپردند نیز از همین حق برخوردار بودند؟! تا جایی که حافظه تاریخی ام یاری می دهد سراسر این کتاب رنگارنگ تاریخ ایران پر از همین صفحه هاست. روزی خودی سر خودی را بریده است و روزی دیگر نا خودی!!!

از حمله اسکندر به این سو در هر گوشه ای از تاریخ ایران که چشم بیاندازید این خون است که از پاشویه تاریخ سرازیر می شود؟ حال اگر سلوکیان، اعراب و مغول ها را ناخودی بنامیم، با خودی های بیشماری که از کشته پشته ساختند چه کنیم؟!!

آقای سخنران!!! این کاغذ پاره را چرا در تاریخ ملت هایی که بر پایه صلح و احترام به حقوق بشر تاریخ خود را بنیان نهاده اند پیدا نمی کنید؟! اما در مرز و بوم پدریمان تا بخواهید دل تاریخ پر از سند هایی است که روز به روز آن را به همین پاره پاره های خونین بدل می کند؟!!

نمی خواهم با بسط قضیه و اشاره مورد به مورد که از گنجایش این نوشتار کوتاه خارج است، حوصله کسی را سر ببرم و یا خود را به دشمنی با تاریخ پر افتخـــار!!! ایران متهم کنم. اما نمی توانم سکوت کنم و نگویم که وقتی ما این همه سیاهی و تباهی را در طول این سی و دو سال، برگ کوچکی از تاریخ می دانیم در حقیقت مجوز آن را صادر می کنیم تا برگ های بزرگ تری از بیداد ها در تاریخ رقم بخورد.

من اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی نتیجه برگ کوچکی خواندن خفقان و استبداد عصر پهلوی است. همانگونه که آن خفقان یاد شده نتیجه استبداد ناصر الدین شاهی و جفای تاریخی امیر کبیر به بابیان و بهاییان است. اگرچه استبداد ناصری نیز خود بر آمده از ناچیز دانستن مظالمی است که تاریخ ایران از عصر صفویه به یاد دارد. و خود صفویان برآمده از بطن داغی هستند که ظالمان و خون ریزان پیش از ایشان بر سیمای تاریخ ایران به یادگار نهادند و کسانی آن داغ ها را برگ ناچیزی از تاریخ ایران دانستند.

باور دارم که جان یکایک مردمان سرزمینم حتی آنکه به جرم دزدی و یا قاچاق در زندان است بر هر چیز دیگری در تاریخ ارجحیت دارد. ما پدیدآورندگان تاریخیم و چگونه است که خود را قربانی تاریخ می کنیم. این مسیر خونبار که ما و پدران ما ایران را از آن عبور داده ایم، تا زمانی که ما باور نکنیم که در هیچ برهه ای از تاریخ هیچ موضوعی مهم تر از جان آدم ها نیست، همچنان خونبار باقی خواهد ماند.

آنچه به زعم نگارنده معنای حقیقی اصلاح تاریخ است، همانا نه کوچک شمردن تاریخ که به درستی دیدن آن است و باور به این مهم که کرامت بشر به عنوان پدیدآورنده تاریخ اصلی انکارناپذیر در رسیدن ملت ها به صلح جهانی و سعادت فراگیر است. یادمان نرود ما وارثان یکی از دردآورترین تاریخ های جهان هستیم. تاریخی که ما به آن افتخار می کنیم پر از نمونه هایی است که هریک برای سیاه کردن صفحه ای از تاریخ ایران کفایت می کند. صفحه ای سیاه که در آن رد خونی به نا حق ریخته بسیاری از داشته ها را قربانی کرده است.

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۰

ساعت های آشنایی من با آقای ناشر


ساعت های آشنایی من با آقای ناشر... می گویم ساعت ها چون به طبع، آشنایی کوتاهم با این نازنین دوست داشتنی، مجید روشنگر، آنقدر کوتاه است که هنوز در حدود ساعت ها باید آن را اندازه گیری کرد. اما وقتی می گویید «نشر مروارید» دیگر سال ها هم  جواب گوی آشنایی من با مجید روشنگر نیست. بارها و بارها  کتاب های مختلفی که این انتشارات ممتاز در ایران راهی بازار طبع کرده است را خوانده ام، نوجوانی ام را با آثار این انتشارات شکل بخشیده ام و اگر نخواهم اغراق کنم باید بگویم شاید نانی که امروز از ثمره قلمی که روی کاغذ می چرخانم به دست می آورم را مدیون همه همان کتاب ها و لحظه هایی هستم که بر خلاف هم سن و سالان خود به جای اینکه در کوچه و خیابان با یک توپ پلاستیکی، فوتبال گل کوچک بازی کنم، ساعت ها و روزها و سال ها  گل های کوچک بنفشه ای را که «فروغ» نوید روییدنشان را داده بود از  لابه لای کتاب های «نشر مروارید» می چیدم. حالا نمی دانم باید از مجید روشنگر بنویسم یا از آقای ناشر؟! اما ترجیح می دهم این فرصت را بهانه ای کنم برای تقدیر از همه ناشران مظلوم ایرانی که سربازان گمنام فرهنگ معاصر آن مرز و بوم هستند.

اگر قبول کنیم که کتاب های منتشر شده در سال های متمادی سابقه فرهنگی معاصر کشورمان را رقم زده اند، همه اعتبار ناشی از انتشار این کتاب ها را نویسندگانی برده اند که مانند من قلم به دست گرفته اند و بر مبنای اندیشه ای که متاثر از خاستگاه اجتماعی آنان بوده، سطوری را قلمی کرده اند که در بایگانی تاریخ فرهنگی معاصر، اسم و آوازه آنان را بر اساس اهمیت اندیشه شان و نیز تاثیر آن اندیشه در جامعه خوانندگان آن اثر، ماندگار کرده است.
حال آنکه نویسنده یک عضو از خانواده ای است که تلاششان به انتشار یک اثر می انجامد. عضوی که اگر در موقعیت درست قرار نگیرد همه داشته عقلی و استنباطی او که به نوشته های تاثیرگذارش منجر می شود، متاسفانه می سوزد و راه به آنجا که باید نمی یابد.
بی شک شخص ناشر و سیستمی که یک ناشر برای انتشار پیام نوشته یک نویسنده و یا اثر هر پدیدآورنده ای بر می گزیند تا جامعه وسیع تری را با آن اثر آشنا کند، خود از مهم ترین الگوهای پیش نیاز برای موفقیت یک اثر فرهنگی محسوب می شود.
فرصتی که در این شماره با توجه به زاد روز مجید روشنگر دست داد تا بخت تقدیر از نزدیک به نیم قرن تلاش او در مقام یک ناشر و دلسوز عرصه کتاب و نشر داشته باشیم، بهانه ای است تا بار دیگر بر نقش تاریخی ناشران در پیدایش جامعه فرهنگی ایران صحه گزارده و یادآوری کنیم که مسیر پر فراز و نشیب و سخت فعالیت فرهنگی که هرچه داشته باشد حداقل از مواهب مادی دنیا در آن خبری نیست، فقط و فقط به همت همین ناشران و دلسوزانی استمرار حیات یافته است که تا فرش زیر پای خود را نیز خرج بسط و اعتلای کتاب و کتابخوانی کرده اند.
اگرچه در جامعه غربی ناشران از جایگاهی رفیع برخوردارند و اینکه شما در مقام یک نویسنده توانسته اید با کدام ناشر معتبر همکاری داشته باشید موجب رشد و ارتقای جایگاه یک نویسنده می شود و صنعت نشر نیز به دلیل تیراژ مناسب آثار منتشر شده از جایگاه اقتصادی سودساز برخوردار است، اما در ایران خودمان و نیز اصولا در میان ما ایرانی ها باید با تاسف بگوییم که صنعت نشر به واسطه عدم استقبال تاریخی ما از مطالعه هرگز یک صنعت رو به رشد نبوده است و مختصر موفقیت هایی نیز که در این راه برای برخی ناشران حاصل آمده از ذکاوت و وقت شناسی آنها بهره گرفته است نه جایگاه تضمین شده این صنعت در بازار فرهنگی ایرانیان حال در هر کجای دنیا که باشند.
از این روست که می بینیم ناشران مستقل که در حقیقت بار اصلی تلاش برای بقای فرهنگ مولف ایران را به دوش کشیده اند نام و یادشان کمتر بر زبان هاست و تلاششان اگرچه به فروزش چراغ اندیشه منتهی شده است اما در مرور زمان اعتبار به نام پدیدآورندگان اثر بخشیده است. گویی ناشران شمع های محفل عیش فرهنگ هستند که می سوزند و در نهایت جز خاطره روشنایی شعله شان در سحرگاه کسی دیگر یادی از آنها در خاطر ندارد.
در مقام یک نویسنده ایرانی جا دارد تا در همین نقطه از همه ناشرانی که سربازان گمنام فرهنگ ایران بوده و هستند و بی مشارکت و حمایت آنان حتی یک برگ از یک کتاب هم به چاپ نمی رسیده است، صمیمانه تشکر نمایم.