<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350</id><updated>2012-03-08T16:20:22.326-08:00</updated><category term='دکتر مهدی آقازمانی ، ایرانیان مقیم آمریکا، علوم اجتماعی ، شانس در زندگی'/><category term='ایرانیان مقیم آمریکا  دکتر مهدی آقازمانی   گسست عاطفی در نسل امروز'/><category term='ایرانیان مقیم آمریکا، لنتشارات مروارید، مجید روشنگر، دکتر مهدی آقازمانی، مهاجرت اجباری،'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی، مفاهیم تفرقه مذهبی، تفرق ادیان، بهاییسم، اسلام'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی، دکتر حانی محمودی، دکتر آزیتا ساعیان ، دکتر شیرین نوروی ،   این سه زن ،'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی  ایرانیان مقیم آمریکا ، لس آنجلس ف تهران، تبعیض اجتماعی'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، بازنگری در شخصیت خود، عدم تعامل بشر با تکنولوژی'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، هوشنگ ابتهاج، روابط عاطفی ، ارتباط میان قشری اجتماعی، لس آنجلس'/><category term='دکتر مهدی اقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، 08 ایرانیان ، شرکت کتاب'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا ، مهاجرت اجباری، روزنامه نگاران در تبعید،'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی ایرانیان مقیم امریکا ، شخصیت شناسی اجتماعی ، شعار دادن'/><category term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، لس آنجلس، حاج سیاح، تاریخچه ایرانیان در آمریکا، وست وود، تهرانجلس'/><title type='text'>آخرین نوشته ها</title><subtitle type='html'>مجموعه مقالات "دکتر مهدی آقازمانی" زیر عنوان "آخرین نوشته" در مجله "ایرانشهر".
مجله ایرانشهر چاپ لس آنجلس در آخرین صفحه هر شماره خود مقاله ای به قلم دکتر مهدی آقازمانی به انتشار می رساند که عینا در این وبلاگ منعکس می گردد.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://1135247.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>19</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-7552928244126500919</id><published>2012-03-08T16:20:00.000-08:00</published><updated>2012-03-08T16:20:22.341-08:00</updated><title type='text'>بازار داغ خیریه ها !!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-VIp0GhhXkz4/T1lMuXOwhDI/AAAAAAAAASY/T_KO0L9cAkM/s1600/435455_d7a4IchT.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-VIp0GhhXkz4/T1lMuXOwhDI/AAAAAAAAASY/T_KO0L9cAkM/s1600/435455_d7a4IchT.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;چندی پیش در یکی از کنسرت های پرشمار ایرانی در لس آنجلس به ناگاه چشمم در چشم کسی گره خورد که در ایران یک انجمن خیریه دارد و مسولیت نگهداری 60 پسر نوجوان بی سرپرست را عهده دار است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;از او پرسیدم، فلانی تو کجا اینجا کجا؟؟!! دستم را گرفت آرام به گوشه ای کشید و گفت خوب من هم حق دارم یک مسافرتی، گردشی، چیزی بروم...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;او علاوه بر اینکه برای نگهداری آن کودکان از دولت پول می گیرد بلکه همه ماهه از بسیاری از سخاوتمندان محلی در شمال تهران نیز ارقام قابل ملاحظه ای دریافت می کرد، حال آنکه خود یک جوان 30 ساله بود که در خانواده ای زیر متوسط زندگی می کرد. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حال برای من این سوال مطرح است که هزینه گزاف مسافرت تفریحی او را به ایالات متحده چه کسی پرداخت کرده است؟ &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;با نزدیک شدن نوروز تب و تاب  همدلی ها و همدردی ها هم شدت می گیرد. وقتی به رسم دیرینه رخت و لباس ما و فرزندان و خانواده هایمان نو می شود، شوق آنکه دستی از آستین مهر ما -اگر چنین آستینی داشته باشیم- به در آید تا رختی تازه بر بلندای نداری و نیاز هم نوعی بپوشاند، قوت می گیرد. و همین می شود شروع ماجرا!!! &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بد نیست اندکی با هم در خصوص مراکز خیریه و فعالیت های عام المنفعه گپ و گفت کنیم و ببینیم زیر پوست برخی از این مراکز چه می گذرد! البته در همین ابتدای بحث لازم می دانم با جدیت این نکته را مطرح کنم که طرح سوال وظیفه روزنامه نگاری چون من است و صد البته این سوال و ارایه نظر به هیچ یک از فعالان خیریه بر نمی گردد. اما یکایک ما این حق را داریم تا در خصوص صحت و سقم ادعای اهالی کارهای عام المنفعه از آنها سوال کنیم و یادمان نرود آنها موظف هستند به ما پاسخ گفته و مدارک مستدل ارایه کنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;چند سال قبل از این، در روزنامه همشهری که گران ترین و مشهور ترین روزنامه تهران در آن زمان بود، آگهی معروف ترین مرکز حمایتی مربوط به کودکان را دیدم و تعجب کردم که این موسسه چرا باید هزینه سرسام آور چنین آگهی را بپردازد؟ با خود گفتم شاید از تخفیف های مربوط به مراکز خیریه برخوردار باشد. ولی تحقیقات ما در آن زمان نشان داد مجموع هزینه آن تبلیغ بعد از کلیه تخفیف ها هم چیزی در حدود سه میلیون تومان برای هر نوبت است!!! این سازمان که به غیر از کمک های مردمی درآمد و بودجه ای ندارد؟ و قرار هم بوده این پول برای حمایت کودکان بی سرپرست و یا بیمار و یا گرفتار و... هزینه شود. پس اینجا و اینگونه چرا باید هزینه شده باشد. در نهایت تصمیم گرفتم به دفتر این سازمان در یکی از مناطق مرفه نشین و خوش آب و هوای شمال تهران بروم. در حقیقت دفتر این سازمان یک موسسه چند منظوره فرهنگی، آموزشی و پزشکی بود که از شکوه و جلال بسیاری برخوردار بود. اتاق کنفراس مجلل و لابی های بسیار زیبا و در نهایت هم قرار من و اتاق آقای رییس که از قبل و در مقام خبرنگار روزنامه در سال 1387 هماهنگ شده بود. اگر از ریزه کاری ها بگذریم ماجرا اینکه یک حساب سر انگشتی نشان می داد پول آدم های خیر بیش از این که گره از درد آن کودکان باز کند، دارد گره از جلال و جبروت آقایان باز  می کند. درست مثل همین رفیق خیریه چی !!! خودم که اینجا در کنسرت فلان خواننده تیکت وی آی پی 250 دلاری می خرید و آنجا در ایران کودکان تحت سرپرستی موسسه او باید برای گردش و تفریح تابستانی احتمالا تا کرج برده شوند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;نمی خواهم بدبین باشم و بگویم ماجرای اینگونه افراد و موسسات، ماجرای «الیور توییست و آقای بامبل» است. اما بد نیست عنوان برخی از معروف ترین اینگونه سازمان ها را در اینترنت جستجو کنید و در سایت های برخی از آنها به سراغ جاه و جبروت دفاتر و نحوه هزینه شدن پول های خیرین باشید.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;حالا خودمانیم، راه دور هم نمی خواهیم برویم، کار خیر می خواهیم بکنیم چه بهتر که خود آستین همت بالا بزنیم و آنچه می خواهیم را به دست کسی بسپاریم که شاید از ما نزدیک تر کسی را ندارد ولی امیدش به دور دست ها بیش از ماست.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان عزیز در اینکه ما وظیفه داریم تا اگر خداوند نعمت و محبت خود را به ما ارزانی داشته است آنرا با کسانی که نیازمند هستند قسمت کنیم شکی نیست، اما فراموش نکنیم که همین ما هستیم که نباید اجازه دهیم برخی دیگر به نام رفتارهای عام المنفعه و با سو استفاده از حس انسان دوستی ما راه به سویی ببرند که گروهی کودک بی سرپرست و یا بیمار و نیازمند به تابلوی تبلیغاتی آنها تبدیل شوند و از رهگذر تحریک احساسات ما بخواهند به نام آن نیازمندان و به کام خودشان طرفی برای خود بربندند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این روزهای شاد منتهی به نوروز روزهای تقسیم شادمانی ها و کمک به همنوعان است. روزهای خوبی که اگر درست و شایسته در مورد آنها تصمیم بگیریم می توانیم رنگ لبخند را بر لب کسانی بازآفرینیم که به راستی مستحق محبت هستند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-7552928244126500919?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7552928244126500919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7552928244126500919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2012/03/blog-post.html' title='بازار داغ خیریه ها !!!'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-VIp0GhhXkz4/T1lMuXOwhDI/AAAAAAAAASY/T_KO0L9cAkM/s72-c/435455_d7a4IchT.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-3428869637197711804</id><published>2012-02-28T13:15:00.001-08:00</published><updated>2012-02-28T13:15:43.790-08:00</updated><title type='text'>روز جهانی زن و برهنگی!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-4plgoAERL48/T01DsDSBgnI/AAAAAAAAASE/4eX8asWzUgw/s1600/bathing-suit-law-1922.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="259" src="http://1.bp.blogspot.com/-4plgoAERL48/T01DsDSBgnI/AAAAAAAAASE/4eX8asWzUgw/s320/bathing-suit-law-1922.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;این مطلب  در حقیقت&amp;nbsp;چند هفته&amp;nbsp;پیش با عنوان زنان و برهنگی به رشته تحریر در آمد . اما درست دو سه روز قبل از انتشارش در همین صفحه،   موجی از عکس های گلشیفته فراهانی فضای اینترنت و پس از آن رسانه ها را اشباع کرد و همگان به اندازه سطح سواد و دانش و البته موضع موافق و یا مخالفشان، موضوع را چنان دستمالی کردند که در میانه آن  از تمجیدهایی که او را به قهرمان ملی بدل کرد تا  انتقادهایی که پایه فرهنگ مردم را نشانه رفت، همه و همه، همه چیز را دیدند جز آنچه دیدنی بود، اما دیده نشد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;به هر تقدیر در آن زمان تصمیم گرفته شد که این مطلب را به انتشار نرسانیم، مبادا ما هم در گردونه آنان که گلشیفته شیفته و شیدای شان کرده بود محسوب شویم و نقد موضوعی این مقاله به عنوان نظری بر آن تصویر معروف! قلمداد شود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حال که آن عکس و ماجرایش کمی از اذهان دور شده است و تب و تاب آن برهنگی فرو خفته، به مناسبت روز جهانی زن که پیش رویمان است، آن مقاله را با اندکی تغییر، به انتشار می رسانیم.&lt;/strong&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;نخستین بارآدم، حوا را در باغ بهشت عریان دید. محسور زیبایی او شد و یا از تنهایی به او پناه برد را کسی روایت نکرده است. اما آنچه پر واضح، آنکه دیر یا زود، روزی که خدا در باغ عدن سر می کشد و آن دو را به حضور فرا می خواند، آدم چنان شیفته حوا بود که به خواست او و به رغم دستور خدایش، از میوه درخت آگاهی می خورد و تازه می فهمد برهنه است و شرم می کند که عریان در مقابل پروردگارش حاضر شود و... باقی ماجرا را هم که می دانید، اخراج از بهشت و... تا امروز که من و شما آن قصه را مرور می کنیم!!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما براستی آیا مرز باریکی که در این میانه است را می توان لمس کرد؟ پروردگار، انسان عریان و ناآگاه را در باغ عدن نیکو می دارد، اما همین انسان را آن هنگام که به ثمر دانایی و حیا، خود را از برهنگی مبری می کند از عدنش به سرزمین سختی ها و مشکلات تبعید می کند! چه فرقی میان این دو صورت انسان است؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اگر به فرض قبول کنیم که این قصه آغاز هبوط انسان بر زمین است. همیشه این تناقض در میان باور ها و زندگی ما وجود دارد که کدام ملاک را می توان برای خوب بودن برگزید؟ من از سرزمینی می آیم که سالیان سال در فرهنگ و باور و عقیده و مذهبش می گفتند چشم از نا محرم بشوی تا خدا در بهشت خود زیباترین حوریان را نصیب تو کند!!! یا مردانی را به یاد می آورم که باورشان از بهشت بیشتر به فاحشه خانه ای شباهت داشت که در آن بر همه زنان بی پرداخت حتی سکه ای، دست رسی داری و هیچ وقت هم قوه مردانه ات رو به افول نمی گذارد!!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;حال آنکه در این سوی زمین خدا و در کشوری مانند ایالات متحده که سال هاست پس از کشور های حوزه اسکاندیناوی پیش رو در حقوق زنان است رخت و لباس و بگیر و ببند ناشی از پوشش جایی ندارد. با اینکه در همین مملکت آزادی هم تا کمتر از 60-70 سال قبل دامن خانم ها را در ساحل ها متر می زدند که مبادا از چند اینچ کوتاه تر باشد!!! شاید آن سال ها برخی پیش خود فکر می کردند سواحل دل انگیز و خوش آب و هوای ینگه دنیا اگر دختران زیبا روی بیکنی پوش هم داشته باشد، دیگر از بهشت چه کم دارد که کسی بخواهد برای رفتن به بهشت تلاش کند!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما به هر تقدیر این که پوشش مناسب چیست و چراست؟ همیشه دلیلی برای برخی گفتگوها و نقد و نظرها بوده است. ولی آنچه بی هیچ تریدی امروز در رصد برخی جریانات در حال رخداد در جامعه بین المللی قابل مشاهده است آن که هنوز زنان از این بند های ساخته جوامع مرد سالار رهایی نیافته اند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;جامعه چه در شرق سنت زده ما و چه در غرب آزاد اینها هنوز به بردگان جنسی نیاز دارد و تصویر بهشت «فاحشه خانه ای!!!» در آن بیداد می کند. تا دیروز تصویر عریانی لذت بخش و چشم نواز یک زن می شد تابلویی برای فروش یک محصول، حال از صابون بگیرید تا اتومبیل و... و اینک همین تصویر را ماجده علیای مصری تبدیل می کند به تابلوی حرکتی سیاسی!!! تا این جایش هم قبول. اما آه از نهاد آدمی آن جا بر می خیزد که می بینی خود زن ها هم یادشان می رود آن ها به جز تصویری برهنه از لذت بخشی چیز دیگری هستند!!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;نلسون ماندلا جمله معروفی دارد که می گوید: «وقتی از یک تپه بزرگ بالا می رویم است که در می یابیم تپه های بسیار دیگری هم برای صعود وجود دارد.»  از زاویه نگاه ماندلا حالا که در غرب و با برابری جنسیتی در روبری یک زن می ایستیم و خود را بر فراز تپه ای که قرن هاست تلاش کرده ایم تا در موضوع حقوق زنان بر فراز آن بایستیم، می بینیم، تازه می فهمیم چه راه نرفته بی پایانی هنوز در مقابل ماست.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;راهی که تا تن نمایی و برهنگی از سوی هرکس که باشد در آن هنوز دلیلی برای متفاوت بودن است ادامه دارد و آبش هنوز به آسیاب همان بهشت های پوشالین پر از حوری ها می ریزد. بهشتی که مانند سرابی گمراه کننده انسانیت را با  زاویه ای فاجعه آمیز از سر منزل حقیقی مقصود دور کرده است.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-3428869637197711804?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/3428869637197711804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/3428869637197711804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2012/02/blog-post_28.html' title='روز جهانی زن و برهنگی!'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-4plgoAERL48/T01DsDSBgnI/AAAAAAAAASE/4eX8asWzUgw/s72-c/bathing-suit-law-1922.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-6161163452706176343</id><published>2012-02-14T13:35:00.000-08:00</published><updated>2012-02-14T13:35:05.296-08:00</updated><title type='text'>میازار موری که دانه کش است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-KaduMBn7KHY/TzrTdIe437I/AAAAAAAAARw/NTxwa2omPNY/s1600/1002khat.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="250" src="http://3.bp.blogspot.com/-KaduMBn7KHY/TzrTdIe437I/AAAAAAAAARw/NTxwa2omPNY/s320/1002khat.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;قصه غریبی است این داستان ما ایرانی ها!!! حدود هزار سال پیش شاعر شاهنامه، فردوسی بزرگ، بیتی سروده است که مصرعی از آن، عنوان این آخرین نوشته شد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;میازار موری که دانه کش است&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;که جان دارد و جان شیرین خوش است&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به ظاهر این خط پند آموز از کرامت خلایق در چشم شاعر خبر می دهد. اما به قانون زندگی که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها،  این ماجرا جلوه دیگری هم دارد. یعنی آنکه هزار سال پیش از این نیاکان ما، مور آزرده بودند و یا به عبارت بهتر در میان ایشان کسانی بوده اند که آزردن دیگران را پیشه کرده بودند که فردوسی چنین نوشته است. ماجرا وقتی جدی تر می شود که این ادبیات پسا تربیتی را در رهگذر تاریخ جایی پیدا می کنیم که ...&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;ادبیات پساتربیتی نوعی از بیان است که گوینده کلام بدون اشاره مستقیم به فرد و یا افراد خاصی سعی می کند تا با بیان موضوعی که به زعم او ناپسند است به دیگران زنهار دهد که از آن پرهیز کنند. این گونه گفتارها در چند قالب کلی در زبان  و آثار ادیبان و بزرگان ایران رواج داشته است. سعدی در این راه گوی سبقت از باقی ربوده است و در گلستان از پند و اندرز محملی ساخته است برای گزارش احوال اخلاقی مردمان عصر خود. فردوسی نیز که ادیبان و ادب شناسان او را یکی از اخلاقمند ترین شاعران و نام آوران ادب ایران دانسته اند نیز از این رهگذر به جا و در دفعات در شاهنامه بهره برده است که بیان آن همه در این نوشته کوتاه حاصلی جز کسالت ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;از نام آوران مقدم که بگذریم این مسیر در ادبیات معاصر هم پیموده شده است و بسیاری از قصه های اجتماعی معاصر سرچشمه گرفته از معضلات و مصائب مردم زمانه خود، محبوب قلب ها شده اند و شاید به همین دلیل است که جامعه شناسان ادبیات را در همه قرون گذشته و معاصر گزارشی غیر مستقیم از احوالات جامعه ای که ادیب در آن زندگی کرده است قلمداد می کنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;این روش گفتار به صاحبان قلم خلاصه نمی شود و صاحبان قدرت نیز در اعصار گوناگون تاریخ از آن بهره برده اند. حتی پیامبران نیز از همین روش گفتار سود جسته اند تا نشان دهند که زشتی و پلیدی به هر روی و رنگ که باشد شایسته جوامع بشری نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;فراموش نکنیم اعتقاد جامعه شناسان بر این است که گفتارهای پسا تربیتی در هر عصر و دوره ای نمایانگر معایب موجود در جامعه ای است که گوینده از آن بر می خیزد. حال با این همه مقدمه چینی برگردیم سر اصل مطلب که بی شک تا کنون از تصویر صفحه به آن پی برده اید. داریوش هخامنشی کتیبه ای دارد که قریب به 25 قرن قبل در کاخ آپادانا به رشته تحریر در آمده است و  در آن او کشورش ایران را از سه بلا به اهورا مزدا می سپارد:&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;«خداوند، این کشور را از دشمن، از خشکسالی، از دروغ محفوظ دارد.» با دشمن و خشکسالی اش ما را کاری نیست که یکی از بد طبیعت است و دیگری از طینت پلید اهریمن. اما سومی را .... شانه خالی نکنیم دوستان... 25 قرن قبل صدای داریوش را هم درآورده ایم از بس که دروغ رشته ایم و پیله کج پنداری بافته ایم.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; دروغ گویی یکی از زشت ترین خصایص انسانی است که بر اساس همین مدرک ناقابل سابقه اش در میان ما ایرانی ها از عمر تمدن مکتوب ما هم بیشتر است. در تعریف علمی دروغ آمده است: «دروغ، ادعای باطلی است که به عنوان حقیقت اظهار می‌شود. دروغ‌گویی نوعی کلاه‌برداری محسوب می‌شود که در خلاف حقیقت و به جهت فریب دیگران یا برای جلوگیری از مجازات و اقدامات حقوقی دیگر صورت می‌پذیرد.» دروغ صورت دومی هم دارد که آنرا «توریه» می نامنند یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت. توریه بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق، به گونه ای بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شنونده از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند. در شمایل اسلامی هم تقیه کردن و دروغ مصلحتی!! جایز شمرده شده است. در این هر سه ما ید طولایی داریم و قبول کنید که دروغ گویی در فرهنگ ما از شاخصه های مزمنی است که چونان لکه سیاهی دامان درستکاری ایرانی را آلوده کرده است. &lt;/div&gt;نمی خواهم لب به نصیحت بگشایم و از بدی دروغ و خوبی صداقت بنویسم وحتی نمی خواهم کسی را به راست گویی تشویق کنم، چرا که شاید باید دروغگو بود تا ایرانی بود!!!  اما بد نیست اندکی به آنچه بلای دروغ به سر مملکتمان آورد دقت کنیم و شاهد باشیم که سرزمین داریوش را چگونه خشکسالی و دشمن و دروغ فرا گرفت و چنین خار و خفیفش داشت؟!!! خود بنگرید که امروز حکام دروغگو با ایران چه کرده و می کنند؟ مبادا ما هم که حکام زندگی خود هستیم با دروغ همان با زندگی خود کنیم که آنها با ایران!!!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-6161163452706176343?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/6161163452706176343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/6161163452706176343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='میازار موری که دانه کش است'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-KaduMBn7KHY/TzrTdIe437I/AAAAAAAAARw/NTxwa2omPNY/s72-c/1002khat.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-4824055313824557869</id><published>2012-01-31T13:33:00.000-08:00</published><updated>2012-01-31T13:33:15.029-08:00</updated><title type='text'>موضوع جان آدم هاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-SI91lswllRo/Tyhd5LfZAhI/AAAAAAAAARI/ZnzLLkMiLrc/s1600/girl-shot-001.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/-SI91lswllRo/Tyhd5LfZAhI/AAAAAAAAARI/ZnzLLkMiLrc/s320/girl-shot-001.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;چندی پیش در مراسمی شرکت کرده بودم.  یکی از سخرانان مراسم که مست از شهوت تریبون و  میکروفون داد سخن سر داده بود، با استدلالی که در ظاهر کسی در درستی آن تردید نمی کرد، می گفت: در مقابل بزرگی چند ده هزار ساله تاریخ بشر، این سی و دو سال سیاهی و استبداد دینی در ایران برگ کوچکی  از کتاب تاریخ به شمار می رود و ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما من با خود می اندیشیدم... آیا می شود به مادر ندا گفت فرزند تو در برهه ای بسیار کوچک از تاریخ، به نا حق کشته شد؟ آیامی توان به والدین کسانی که در دهه 60 در زندان های سیاسی ایران، قتل عام شدند، گفت فرزندان شما در کاغذ پاره ای از کتاب تاریخ قربانی شده اند؟!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;«موضوع جان آدم ها و حرمت آنهاست نه صفحه های تاریخ؛ آقای سخنران!!!» چقدر دلم می خواست بلند شوم و این جمله را خطاب به آن خطیب محترم بگویم و اضافه کنم : آقا جان... آیا شما می توانید خود را جای مادر سهراب و اشکان و امیر و ترانه و ... قرار دهی و باز هم همین حرف را بزنی؟ آیا براستی ما فقط برای سیاه کردن صفحه های ریز و درشت تاریخ، زندگی می کنیم؟ و اینکه چرا ما باید در همه تاریخمان شاهد همین صفحات به ظاهر کاغد پاره باشیم که سراسر کتاب تاریخ میهنمان را به خون بهترین فرزندان خود آغشته است؟راستی چرا؟!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;چرا ما یادمان می رود که خود ما، بله خود ما حق زیستن و البته آزاد زیستن داریم؟ چرا فراموش می کنیم که یکایک آنها که در همه این سال ها به خاطر باور، اندیشه، عقیده و یا مبارزه شان در راه آزادی به زنجیر استبداد در افتادند و یا جان به مسلخ دژخیمان سپردند نیز از همین حق برخوردار بودند؟! تا جایی که حافظه تاریخی ام یاری می دهد سراسر این کتاب رنگارنگ تاریخ ایران پر از همین صفحه هاست. روزی خودی سر خودی را بریده است و روزی دیگر نا خودی!!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;از حمله اسکندر به این سو در هر گوشه ای از تاریخ ایران که چشم بیاندازید این خون است که از پاشویه تاریخ سرازیر می شود؟ حال اگر سلوکیان، اعراب و مغول ها را ناخودی بنامیم، با خودی های بیشماری که از کشته پشته ساختند چه کنیم؟!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;آقای سخنران!!! این کاغذ پاره را چرا در تاریخ ملت هایی که بر پایه صلح و احترام به حقوق بشر تاریخ خود را بنیان نهاده اند پیدا نمی کنید؟! اما در مرز و بوم پدریمان تا بخواهید دل تاریخ پر از سند هایی است که روز به روز آن را به همین پاره پاره های خونین بدل می کند؟!!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;نمی خواهم با بسط قضیه و اشاره مورد به مورد که از گنجایش این نوشتار کوتاه خارج است، حوصله کسی را سر ببرم و یا خود را به دشمنی با تاریخ پر افتخـــار!!! ایران متهم کنم. اما نمی توانم سکوت کنم و نگویم که وقتی ما این همه سیاهی و تباهی را در طول این سی و دو سال، برگ کوچکی از تاریخ می دانیم در حقیقت مجوز آن را صادر می کنیم تا برگ های بزرگ تری از بیداد ها در تاریخ رقم بخورد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;من اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی نتیجه برگ کوچکی خواندن خفقان و استبداد عصر پهلوی است. همانگونه که آن خفقان یاد شده نتیجه استبداد ناصر الدین شاهی و جفای تاریخی امیر کبیر به بابیان و بهاییان است. اگرچه استبداد ناصری نیز خود بر آمده از ناچیز دانستن مظالمی است که تاریخ ایران از عصر صفویه به یاد دارد. و خود صفویان برآمده از بطن داغی هستند که ظالمان و خون ریزان پیش از ایشان بر سیمای تاریخ ایران به یادگار نهادند و کسانی آن داغ ها را برگ ناچیزی از تاریخ ایران دانستند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;باور دارم که جان یکایک مردمان سرزمینم حتی آنکه به جرم دزدی و یا قاچاق در زندان است بر هر چیز دیگری در تاریخ ارجحیت دارد. ما پدیدآورندگان تاریخیم و چگونه است که خود را قربانی تاریخ می کنیم. این مسیر خونبار که ما و پدران ما ایران را از آن عبور داده ایم، تا زمانی که ما باور نکنیم که در هیچ برهه ای از تاریخ هیچ موضوعی مهم تر از جان آدم ها نیست، همچنان خونبار باقی خواهد ماند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;آنچه به زعم نگارنده معنای حقیقی اصلاح تاریخ است، همانا نه کوچک شمردن تاریخ که به درستی دیدن آن است و باور به این مهم که کرامت بشر به عنوان پدیدآورنده تاریخ اصلی انکارناپذیر در رسیدن ملت ها به صلح جهانی و سعادت فراگیر است. یادمان نرود ما وارثان یکی از دردآورترین تاریخ های جهان هستیم. تاریخی که ما به آن افتخار می کنیم پر از نمونه هایی است که هریک برای سیاه کردن صفحه ای از تاریخ ایران کفایت می کند. صفحه ای سیاه که در آن رد خونی به نا حق ریخته بسیاری از داشته ها را قربانی کرده است.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-4824055313824557869?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/4824055313824557869'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/4824055313824557869'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2012/01/blog-post_31.html' title='موضوع جان آدم هاست'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-SI91lswllRo/Tyhd5LfZAhI/AAAAAAAAARI/ZnzLLkMiLrc/s72-c/girl-shot-001.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-8240830695308914386</id><published>2012-01-17T15:00:00.000-08:00</published><updated>2012-01-18T15:14:56.168-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایرانیان مقیم آمریکا، لنتشارات مروارید، مجید روشنگر، دکتر مهدی آقازمانی، مهاجرت اجباری،'/><title type='text'>ساعت های آشنایی من با آقای ناشر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-qxlC078ratQ/TxX9hWGA0RI/AAAAAAAAAQU/GBWi3PWol0o/s1600/photoaaaa.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="239" src="http://1.bp.blogspot.com/-qxlC078ratQ/TxX9hWGA0RI/AAAAAAAAAQU/GBWi3PWol0o/s320/photoaaaa.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;ساعت های آشنایی من با آقای ناشر... می گویم ساعت ها چون به طبع، آشنایی کوتاهم با  این نازنین دوست داشتنی، مجید روشنگر، آنقدر کوتاه است که هنوز در حدود ساعت ها باید آن را اندازه گیری کرد. اما وقتی می گویید «نشر مروارید» دیگر سال ها هم&amp;nbsp; جواب گوی آشنایی من با مجید روشنگر نیست. بارها و بارها&amp;nbsp; کتاب های مختلفی که این انتشارات ممتاز در ایران راهی بازار طبع کرده است را خوانده ام، نوجوانی ام را با آثار این انتشارات شکل بخشیده ام و اگر نخواهم اغراق کنم باید بگویم شاید نانی که امروز از ثمره قلمی که روی کاغذ می چرخانم به دست می آورم را مدیون همه همان کتاب ها و لحظه هایی هستم که بر خلاف هم سن و سالان خود به جای اینکه در کوچه و خیابان با یک توپ پلاستیکی، فوتبال گل کوچک بازی کنم، ساعت ها و روزها و سال ها&amp;nbsp; گل های کوچک بنفشه ای را که «فروغ» نوید روییدنشان را داده بود از&amp;nbsp; لابه لای کتاب های «نشر مروارید» می چیدم. حالا نمی دانم باید از مجید روشنگر بنویسم یا از آقای ناشر؟! اما ترجیح می دهم این فرصت را بهانه ای کنم برای تقدیر از همه ناشران مظلوم ایرانی که سربازان گمنام فرهنگ معاصر آن مرز و بوم هستند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اگر قبول کنیم که کتاب های منتشر شده در سال های متمادی سابقه فرهنگی معاصر کشورمان را رقم زده اند، همه اعتبار ناشی از انتشار این کتاب ها را نویسندگانی برده اند که مانند من قلم به دست گرفته اند و بر مبنای اندیشه ای که متاثر از خاستگاه اجتماعی آنان بوده، سطوری را قلمی کرده اند که در بایگانی تاریخ فرهنگی معاصر، اسم و آوازه آنان را بر اساس اهمیت اندیشه شان و نیز تاثیر آن اندیشه در جامعه خوانندگان آن اثر، ماندگار کرده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;حال آنکه نویسنده یک عضو از خانواده ای است که تلاششان به انتشار یک اثر می انجامد. عضوی که اگر در موقعیت درست قرار نگیرد همه داشته عقلی و استنباطی او که به نوشته های تاثیرگذارش منجر می شود، متاسفانه می سوزد و راه به آنجا که باید نمی یابد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بی شک شخص ناشر و سیستمی که یک ناشر برای انتشار پیام نوشته یک نویسنده و یا اثر هر پدیدآورنده ای بر می گزیند تا جامعه وسیع تری را با آن اثر آشنا کند، خود از مهم ترین الگوهای پیش نیاز برای موفقیت یک اثر فرهنگی محسوب می شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;فرصتی که در این شماره با توجه به زاد روز مجید روشنگر دست داد تا بخت تقدیر از نزدیک به نیم قرن تلاش او در مقام یک ناشر و دلسوز عرصه کتاب و نشر داشته باشیم، بهانه ای است تا بار دیگر بر نقش تاریخی ناشران در پیدایش جامعه فرهنگی ایران صحه گزارده و یادآوری کنیم که مسیر پر فراز و نشیب و سخت فعالیت فرهنگی که هرچه داشته باشد حداقل از مواهب مادی دنیا در آن خبری نیست، فقط و فقط به همت همین ناشران و دلسوزانی استمرار حیات یافته است که تا فرش زیر پای خود را نیز خرج بسط و اعتلای کتاب و کتابخوانی کرده اند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اگرچه در جامعه غربی ناشران از جایگاهی رفیع برخوردارند و اینکه شما در مقام یک نویسنده توانسته اید با کدام ناشر معتبر همکاری داشته باشید موجب رشد و ارتقای جایگاه یک نویسنده می شود و صنعت نشر نیز به دلیل تیراژ مناسب آثار منتشر شده از جایگاه اقتصادی سودساز برخوردار است، اما در ایران خودمان و نیز اصولا در میان ما ایرانی ها باید با تاسف بگوییم که صنعت نشر به واسطه عدم استقبال تاریخی ما از مطالعه هرگز یک صنعت رو به رشد نبوده است و مختصر موفقیت هایی نیز که در این راه برای برخی ناشران حاصل آمده از ذکاوت و وقت شناسی آنها بهره گرفته است نه جایگاه تضمین شده این صنعت در بازار فرهنگی ایرانیان حال در هر کجای دنیا که باشند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;از این روست که می بینیم ناشران مستقل که در حقیقت بار اصلی تلاش برای بقای فرهنگ مولف ایران را به دوش کشیده اند نام و یادشان کمتر بر زبان هاست و تلاششان اگرچه به فروزش چراغ اندیشه منتهی شده است اما در مرور زمان اعتبار به نام پدیدآورندگان اثر بخشیده است. گویی ناشران شمع های محفل عیش فرهنگ هستند که می سوزند و در نهایت جز خاطره روشنایی شعله شان در سحرگاه کسی دیگر یادی از آنها در خاطر ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;در مقام یک نویسنده ایرانی جا دارد تا در همین نقطه از همه ناشرانی که سربازان گمنام فرهنگ ایران بوده و هستند و بی مشارکت و حمایت آنان حتی یک برگ از یک کتاب هم به چاپ نمی رسیده است، صمیمانه تشکر نمایم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-8240830695308914386?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8240830695308914386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8240830695308914386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2012/01/blog-post_17.html' title='ساعت های آشنایی من با آقای ناشر'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-qxlC078ratQ/TxX9hWGA0RI/AAAAAAAAAQU/GBWi3PWol0o/s72-c/photoaaaa.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-193172262893542039</id><published>2012-01-01T15:51:00.000-08:00</published><updated>2012-01-01T15:51:56.874-08:00</updated><title type='text'>ژست فرهنگی !!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-B33sVolz_yU/TwDxhYR3ApI/AAAAAAAAAM0/cJ5uTKHXj4o/s1600/negin92-1351.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/-B33sVolz_yU/TwDxhYR3ApI/AAAAAAAAAM0/cJ5uTKHXj4o/s320/negin92-1351.jpg" width="242" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;وقتی داشتم در خصوص مطالب ویژه  نامه مجله ایرانشهر در خصوص فروغ فرخزاد تحقیق می کردم، در میان اسناد موجود به روی جلد شماره نود و دوم مجله نگین به سردبیری محمود عنایت برخوردم که درست 40 سال پیش او نیز در همین روزها یعنی دی ماه 1351مجله مولف و با ارزش نگین را با محتوایی پژوهشی در خصوص فروغ منتشر کرده بود.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اما آنچه باعث شد تا این نوشته را به رشته تحریر در آورم، خاطره ای بود که چند ماه پیش بیژن خلیلی از همین مجله نگین برایم تعریف کرد. خاطره ای که اگرچه به بیش از چهل سال قبل باز می گردد اما همچنان دغدغه روز دست اندرکاران حوزه فرهنگ است.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در سال 1349 نجف دریا بندری در مجله نگین مقاله مفصلی می نویسد که نقل به مضمون آن چنین است:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;«این روزها در کوچه خیابان از هرکسی که بپرسی نظرت درباره فرهنگ چیست؟ با ژستی پرطمطراق می گوید از نان شب واجب تر است. اصلا مگر می شود بدون توجه به پیشینه فرهنگی زندگی کرد. ما وظیفه داریم از فرهنگ و ادب و هنر میهنمان حمایت کنیم و .... در همین حال اگر بپرسی در باره مجله نگین چه نظری داری می گوید: اگر بگویم آیینه تمام نمای فرهنگ کشورمان است پر بیراه نگفته ام!! آن وقت می بینیم این آیینه تمام نما به هزار زحمت 1000 نسخه چاپ می شود وآن وقت زن روز را با تیراژ 60 هزار نسخه چاپ می کنند.»&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اینکه چرا ما ایرانی ها نسبت به فرهنگ خود گارد بسته داریم و حاضر نیستیم تا از آن حمایت کنیم موضوعی است که بی شک در طول همه این سال هاچه دوره ای که نجف دریا بندری آنرا روایت می کند و چه اکنون که من روایت گر آن هستم، دغدغه ایست که گلوی فرهنگ و دست اندرکاران فرهنگی ایران را فشرده است و راه را برای آنان که نمایه هایی دروغین و تقلبی از فرهنگ می سازند گشوده است تا تجارت اندیشه کنند نه انتشار فکر.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در کمتر جامعه ای می توان جفایی که ما ایرانی ها به فرهنگ و هنر خود می کنیم را به همین شدت سراغ گرفت. فکر نمی کنم در هیچ کجای دنیا مانند ایران بدون رعایت حق مولف (کپی رایت) مردم آثار او را دست به دست کنند و مورد بهره برداری و حتی مورد معامله قرار دهند. در هیچ کجای دنیا مانند ما ایرانی ها رسم نیست حسنعلی و یا حسینقلی بروند و از دل یک کتاب و یا این روزها به لطف اینترنت از محتوای یک سایت مطلبی را بدون اجازه مولف آن استخراج کنند و بعد هم با کمال افتخار آنرا در جریده خود مجددا به چاپ برسانند و یا ترانه و موسیقی یک خواننده را بدون اجازه او دانلود کنند و تازه به خود افتخار هم بکنندکه بدون پرداخت هزینه ای دارند از موسیقی مورد علاقه شان لذت می برند. بدون اینکه با خود بیاندیشیم آنچه ما از آن لذت می بریم به حمایت ما نیاز دارد و بی شک اگر این رویه ادامه یابد دیر یا زود آنها که ما دوستشان داریم و آثارشان را می پسندیم راهی جز خاموشی پیش رو نخواهند داشت و آن وقت که دود زرنگی امروزمان به چشم خودمان خواهد رفت.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این همه را گفتم نه به خاطر یادآوری قانون رعایت حقوق مولفین که می دانم من و شما گوشمان از این حرف ها پر است و به قول کوچه بازاری ها عمراً به این نصیحت های تکراری دل بسپریم. بلکه خواستم در نهایت به این نتیجه برسم که در این میانه یعنی جایی که ما ژست های فرهنگ دوستانه تو خالی می گیریم بی شک کسانی که در قالب فرهنگ حکومتی و با بهره گیری از پول های هنگفت و بی حساب و کتاب، دارند به اسم کار فرهنگی، ریشه به تیشه فرهنگ ایران زمین می گذارند، و رادیو و تلویزیون و روزنامه و مجله و کتاب و وزارت ارشاد و ... را در دسترس دارند، بهتر از هر وقت دیگری فرصت می یابند تا بی هیچ رقیبی در تحریف فرهنگ ایران یکه تازی کنند. شاید من و شمایی هم که فقط ژست فرهنگی داریم در جنایت آنان شریک باشیم؟!! این طور نمی اندیشید؟!!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-193172262893542039?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/193172262893542039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/193172262893542039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title='ژست فرهنگی !!!'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-B33sVolz_yU/TwDxhYR3ApI/AAAAAAAAAM0/cJ5uTKHXj4o/s72-c/negin92-1351.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-361844939931498219</id><published>2011-12-16T14:07:00.000-08:00</published><updated>2011-12-16T14:07:47.717-08:00</updated><title type='text'>جایی که ...  باید،  باید، باید  تردید کنی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-y7NpKm9kgrI/TuvBHjIq9VI/AAAAAAAAALk/vv77jBNLZD4/s1600/1057-15-7838132254-4.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="239" src="http://4.bp.blogspot.com/-y7NpKm9kgrI/TuvBHjIq9VI/AAAAAAAAALk/vv77jBNLZD4/s320/1057-15-7838132254-4.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;طبیعت درس های بزرگی به انسان می دهد. شاید به همین دلیل بوده است که سرخپوستان مادر طبیعت را به عنوان خدایگان خود مورد پرستش قرار می داده اند و یا در روزگاران دیرین در سرزمین مادریمان که در آن سوی این کره خاکی واقع است پدران  و مادران ما نمادهایی از طبیعت را برای نشان دادن خواستگاه های قدسی خود بر می گزیدند. یلدا که این روز ها در حال تجربه کردن آن هستیم یکی از همین درس هاست. درسی از صبر و امید. درسی که سراسر تاریخ در اثبات درستی آن پر مثل شده است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;شب یَلدا یا شب چلّه بلندترین شب سال در نیم‌کره شمالی زمین است. این شب به هنگام غروب آخرین آفتاب پاییز تا زمان طلوع نخستین آفتاب زمستان اطلاق می‌شود. ایرانیان و بسیاری از دیگر اقوام این شب را جشن می‌گیرند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;این شب در نیم‌کره شمالی با انقلاب زمستانی مصادف است و به همین دلیل از آن شب به بعد طول روز بیش‌تر و طول شب کوتاه‌تر می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;یلدا واژه‌ایست به معنای تولد برگرفته از زبان سریانی که از شاخه‌های متداول زبان آرامی است. زبان آرامی یکی از زبان‌های رایج در منطقه خاورمیانه بوده‌است. برخی بر این عقیده‌اند که این واژه در زمان ساسانیان که خطوط الفبایی از راست به چپ نوشته می‌شده، وارد زبان پارسی شده‌است.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که شب یلدا، آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار می‌مانند و در حقیقت به جشن تولد دوباره خورشید می روند در لحظه ای که سیاهی شب بیش از هر لحظه ای سنگینی می کند. گویی همه مصداق آن مثل را می جویند که «در نومیدی بسی امید است، پایان شب سیه سپید است...»&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;این همان درس بزرگ یلدا است. درسی از مادر طبیعت برای فرزند بازیگوشش انسان! که به فراموش کاری شهره است... گویی مادر طبیعت به همین دلیل است که هر سال این درس را برای آدمی تکرار می کند تا به او یاد آوری کند، آنجاکه سیاهی و ظلمت استیلا می یابد، آنجا که جور و ظلم حاکم می شود، آنجا که خفقان و استبداد به ظاهر در اوج اقتدار است، آری! درست همان جا، باید به تولد دوباره آزادی چشم داشت. همان جاست که سرآغاز تازه ای می شود برای فرداهای روشن. همچنان که روشنایی روز ها از فردای سیاهی بزرگ یلدا طولانی و طولانی تر می شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;با آنکه یلدا، این روزها بیشتر به جشن دور هم نشینی و انار دان کرده خوردن و فال حافظ گرفتن شهرت دارد و برخی کارشناسان روانشناسی تربیتی در ایران از آن به عنوان فرصتی برای تحکیم ارتباطات خانوادگی یاد می کنند و یا  دست اندر کاران فرهنگی جمهوری اسلامی سعی دارند تا آنرا فقط به عنوان بخش کوچکی از موضوعیت «صله ارحام» در دین اسلام معرفی کنند، اما به اعتقاد من یلدا نمادی از یادآوری طبیعت به بشر است که هرگز، هرگز، هرگز ظلم پایدار نیست. یلدا فرصتی است که طبیعت به تو یاد آوری می کند که به اقتدار خودکامگان و سیاهی گستران اعتنایی نکنی. یلدا فرصتی است تا در حکومت جابران تردید کنی. آری، یلدا هنگامه ایست که باید، باید، باید در قدرت ستمگران شک کرد. شکی که چونان موریانه پایه های کاخ استبداد را  فرو می خورد و فردای روشن را با زایش مهر و عشق و آزادی به ارمغان می آورد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در پایان بد نیست یاد آوری کنم که یلدا در ایران باستان سیمایی پررنگ تر از دانه های انار داشته است سیمایی که بخشی از آن را به اقتباس از پژوهش دکتر داریوش اکبرزاده استاد اسطوره شناسی دانشگاه تهران که در مجلد دوم کتاب آیین های ایرانی یادآور شده است، برایتان در زیر نقل می کنم:  &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;«در روزگار کهن، بنابر یک سنت دیرینه آیین مهر،  شاهان ایرانی در روز اول دی‌ماه تاج و تخت شاهی را بر زمین می‌گذاشتند و با جامه‌ای سپید به صحرا می‌رفتند و بر فرشی سپید می‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کاخ شاهی و همه غلامان و خدمت‌کاران در سطح شهر آزاد شده و به‌سان دیگران زندگی می‌کردند. رئیس و مرئوس، پادشاه و مردم عادی همگی یکسان بودند. البته درستی این امر تایید نشده و شاید افسانه‌ای بیش نباشد. ایرانیان در این شب باقی‌مانده میوه‌هایی را که انبار کرده بودند به همراه خشکبار و تنقلات می‌خوردند و دور هم گرد هیزم افروخته می‌نشستند تا سپیده دم بشارت روشنایی دهد زیرا به زعم آنان در این شب تاریکی و سیاهی در اوج خود است. و آنان با روشنایی آتش بر شب می شوریدند تا سپاه روشنایی که از اهورامزد می آمد به دیار آنان برسد.»&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-361844939931498219?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/361844939931498219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/361844939931498219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/12/blog-post_16.html' title='جایی که ...  باید،  باید، باید  تردید کنی'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-y7NpKm9kgrI/TuvBHjIq9VI/AAAAAAAAALk/vv77jBNLZD4/s72-c/1057-15-7838132254-4.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-4476031224133440976</id><published>2011-12-01T13:37:00.000-08:00</published><updated>2011-12-01T13:37:01.856-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ایرانیان مقیم آمریکا  دکتر مهدی آقازمانی   گسست عاطفی در نسل امروز'/><title type='text'>سل فون هایی عزیز تر ازمعشوق؛ لپ تاپ هایی مهم تر از همسر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-LG5ojhx0SD8/Ttfy1KsSUJI/AAAAAAAAAI8/PromZAbV7UY/s1600/aaaaakhar3.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://3.bp.blogspot.com/-LG5ojhx0SD8/Ttfy1KsSUJI/AAAAAAAAAI8/PromZAbV7UY/s320/aaaaakhar3.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;حتما شما هم تا به حال در میان جمع به گوشی تلفن همراه خود مشغول بوده اید!! یا شاید در جذاب ترین لحظه ای که با عزیزترین کستان مشغول یک گفتگوی مهم و سرنوشت ساز بوده اید دیده اید که صدای آلرت یک تکست مسیج چگونه ذهن او را منحرف کرده است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;حتما تا کنون دیده اید که چند نفر دور هم نشسته اند و هرکدام سر خود را با گوشی تلفن همراه شان گرم کرده اند. به عکس مقابل نگاه کنید شاید هنوز این یک شوخی باشد، اما پدیده ای بنام خیانت تکنولوژیک!!! چه؟ آیا این پدیده هم یک شوخی است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دهم مارس ۱۸۷۶ میلادی (۱۲۵۵ خورشیدی) گراهام بل از اتاق خود برای نخستین بار با «تلفن» به دستیارش در اتاق دیگر گفت: «آقای واتسن بیایید با شما کار دارم».&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما خیلی زود و در کمتر از 135 سال، این وسیله چنان پیشرفت کرد و چنان پایه پیشرفت دیگر فن آوری های ارتباطی را فراهم آورد که امروزه حداقل در جوامع صنعتی و پیشرفته جهان مانند همین آمریکا،  زندگی بدون این تکنولوژی ناممکن است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما آیا براستی پیشرفت تکنولوژی و همه گیری بهره برداری از آن توانست به گسترش مفاهیم انسانی هم کمک کند؟ آیا این ابزار ها توانستند موجب تقویت ارتباط بین ابناء بشر شوند؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;تلفن، در کوتاه مدت، رشدی چشم گیر داشت و ضمن همه گیری روز افرونش با سرعتی سرسام آور پیشرفت کرد ونسل های تازه این تکنولوژی هر بار کامل تر از قبل در اختیارمصرف کنندگان قرار گرفته و می گیرد. همزمان صنایع مخابراتی و تکنولوژی های ارتباطی به هم آمیخته شد و موج جدیدی از ارتباط های زیر ساختی را روانه زندگی بشر کرد که شبکه جهانی اینترنت یکی از آنهاست.  شبکه ای که امروزه همه ما را احاطه کرده است و به نحوی حیرت آور تارهای  نامرئی اش را در گوشه و کنار زندگی ما پهن کرده است. آیا به راستی دنیای مجازی، تارهای نامرئی عنکبوتی است که ما را به دام انداخته است؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در ابتدا همه این وسایل ارتباطی و علی الخصوص شبکه های اجتماعی و پیوند بین آنها و گوشی های تلفن همراه که به پیدایش نسل چهارم خدمات ارتباطی در قالب «اسمارت فون» ها انجامید، این امید را اشاعه می داد که ارتباط های انسانی پر رنگ تر خواهد شد و دوستان بیشتر و راحت تر با هم در ارتباط خواهند بود و خواهند توانست روابط اجتماعی لطمه پذیری را که در حال حاضر بشریت به دلیل مکانیزه شده روند زندگی به آن مبتلاست، به سطوح بالاتری از حد خطری که در سی سال گذشته با آن دست و پنجه نرم کرده ایم، ارتقا دهد. اما متاسفانه این خواب خوش دیری نپایید و ورود مدرنیسم به حوزه روابط عاطفی که یکی از پیامد های پیدایش شبکه های ارتباطی مدرن محسوب می شود، موجب شد که پدیده های نا خوشایند جدیدی در در این حوزه پدید آید و روانشناسان را وا دارد تا سر فصل های جدیدی از بیماری ها و نا هنجاری های رفتاری را برای جامعه بشر متاثر از تکنولوژی های ارتباطی، تعریف کنند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;علاقه و عادت بیش از اندازه به ارتباط های تکنولوژیک و حضور در فضای مجازی تا آن حد در جامعه ای مانند ایالات متحده آمریکا که ما هم در آن زندگی می کنیم رشد داشته است که اشتیاق نسل امروز به حضور و ملاقات مجازی را تا ضریب قابل توجهی نسبت به ملاقات های چشم در چشم افزایش داده است.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;این روزها «سل فون» ها از معشوق ها عزیز تر هستند و من به چشم خود زوج هایی را می بینم که برای لپ تاب و یا گوشی تلفن همراهشان بیشتر از همسرشان وقت می گذارند. شبکه های اجتماعی که قرار بود به ما کمک کنند تا دوستان بیشتری پیدا کنیم و با آنها به مراوده بپردازیم و موجب بسط روابط انسانی شوند ما را منزوی تر کرده اند و نگاه ما را از چشم دوستانمان ربوده اند تا به جای دیدن چهره های جاندارشان به تورق آلبوم عکس های بی جان آنها در شبکه های اجتماعی عادت کنیم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;زمان به سرعت در حال گذر است. چند سال پیش مردم به صورت حضوری یک جشن یا شادمانی را به هم تبریک می گفتند؛ حالا چند سالی است که حتی عاشق شدن ها هم با یک تکست مسیج شروع می شود و صد البته با همان تکست مسیج هم به اتمام می رسد...   فرصت زیادی نمانده است تا حتی تتمه این روابط انسانی هم به لطف شبکه های اجتماعی مکانیزه شود. آیا آن وقت ما به آدم آهنی های با احساس تبدیل نشده ایم؟!! آیا به راستی فصلی تازه و البته ترس آور از روابط انسانی شروع شده است؟!! درست بیاندیشیم.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-4476031224133440976?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/4476031224133440976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/4476031224133440976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='سل فون هایی عزیز تر ازمعشوق؛ لپ تاپ هایی مهم تر از همسر'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-LG5ojhx0SD8/Ttfy1KsSUJI/AAAAAAAAAI8/PromZAbV7UY/s72-c/aaaaakhar3.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-7104551965539125712</id><published>2011-11-18T12:27:00.000-08:00</published><updated>2011-11-21T21:30:40.758-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی  ایرانیان مقیم آمریکا ، لس آنجلس ف تهران، تبعیض اجتماعی'/><title type='text'>تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-X7Irby50iEw/Tsa_qb4LlEI/AAAAAAAAAIs/Tf-7db3vLCQ/s1600/382349_248434298548179_100001448334311_721269_2051304750_n.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240px" src="http://1.bp.blogspot.com/-X7Irby50iEw/Tsa_qb4LlEI/AAAAAAAAAIs/Tf-7db3vLCQ/s320/382349_248434298548179_100001448334311_721269_2051304750_n.jpg" width="320px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ... باز نه زخم های من خوب می شود ... نه زخم های تو... اما درد زخمی که در قلب من و تو با همه فرق ها، وجه اشتراکمان است هنوز به همین دست فروشی و محبت خریدن گره می خورد. حالا اینجا این سوی دنیا من سفیر همان زخم کهنه ام. زخمی که تو در صورت و من در سینه دارم.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;چندی پیش دوستی برایم نقلی تعریف کرد:&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;سرگی راخمانوف آهنگساز و موزیسین شهیر و معاصر روسی خدمتکاری داشت. روزی او را صدا کرده و به او می سپارد که اگر کسی مرا خواست بگویید که در منزل نیستم چرا که برای ساختن موسیقی جدیدم به تمرکز نیاز دارم. راخمانوف درب اتاق کارش را بسته و شروع می کند به نواختن پیانو و تنظیم نت ها یکی پس از دیگری... در همین حین یکی از دوستان او با تلفن منزلش تماس می گیرد و خدمتکار که زنی میانسال بود تلفن را پاسخ می دهد و در پاسخ سوال آن دوست می گوید که استاد در منزل نیست. مرد پشت خط که آوای منحصر به فرد پیانو نواختن استاد را از این سوی خط می شنود خطاب به خدمتکار می گوید: «من صدای سرپنجه هنرمندانه استاد را که چونان موجی از باد های لطیف بهاری بر دکمه های پیانو به رقص با احساسات و موسیقی ایستاده اند را می شنوم چطور می گویید او خانه نیست؟!!!»&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;خدمتکار در پاسخ خیلی بی اعتنا ودر حالی که خم به ابرو هم نیاورده است می گوید: « اشتباه می کنید آقا، این منم که دارم گرد و غبار روی پیانو را پاک می کنم.»!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;ایران ما کشور کوچکی نیست، پهنه ای وسیع از داشته ها و نداشته هاست. گستره از ناز ها و نیاز ها. سرزمینی که در آن هنوز هم دست افتاده را می گیرند و اگرچه لابه لای صفحات سیاه تاریخ این سال های آن دیار کهن، انسانیت و نوع دوستی نخستین قربانی فراموش شده بحران زدگی اجتماعی و سیاسی ایران است، اما هنوز هنوز هم مردانگی در خون و رگ فرزندان کسانی صبح را با آفتاب روشن و پر رنگ فلات ایران آغاز می کنند موج می زند. دوستان، سال هاست که حاکمیت دروغ و غریبه پرستی در مرزهای آفتابی ایران تیرگی ابرهای سیاه را میهمان خانه دل بسیاری از فرزندان سرزمین من و تو کرده است. فرزندانی که از حد اقل رفاه و امنیت بی بهره اند. اما نقلی که در آغار مطلب آوردم ماجرای دروغ گویی های مسئولان جمهوری اسلامی و نیاز روز افرون مردم کشورمان نیست. حرف آن دغل کاری ها حسابی است جدا که روزی تاریخ بر همه این سیاه کاری ها قضاوت خواهد کرد. بلکه آن چند خط اول مطلب نقل من و شماست.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;من و شما که سرنوشت در این سوی کره خاکی ما را مهمان نگرانی ها و مشکلات مشترک کرده است. می دانم که این روزها آنقدر همه ما در زندگی خود مشکل داریم و یا به قول قدیمی ها «آنقدریاسمن داریم که سمن توش گمه»!!! اما خوشبختی مرز مشترکی از زندگی با سایه سار آرامش است. گاهی هزارتوی بی پایان خواسته های ما را هیچ چیز پر نمی کند تا به آرامش ناشی از زیستن و در پناه آن به خوشبختی لبخند بزنیم. اما می توانیم با قدمی کوچک برای کسی که می دانیم دوستی ما روزنی به خوشبختی او باز می کند، خوشبختی را لمس کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="justify" dir="rtl"&gt;&lt;/div&gt;دیوار بلند غربتی که ما را فرا گرفته است، اگر شکستنی باشد جز به عشق و مهربانی از هم فرو نخواهد ریخت. سرمای دستان من و تو را بگذار تا دستان گرم کسی پر کند که مهربانی ما رنگ زندگی اش را تغییر می دهد. نه رنگ زندگی او را که رنگ زندگی خود ما را تغییر می دهد. بیایید به پیرامونمان نگاه کنیم و ببینیم که مهربانی به چه کسانی که بی پناه در همین شهر های پر تلالو آمریکا، علی الرغم سن و سالشان چونان کودکان سرگردان کار و خیابان در تهران، کودک درونشان بی پناه مانده است رنگ زندگی ما را شادتر می کند. بیایید مهربان باشیم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-7104551965539125712?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7104551965539125712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7104551965539125712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_18.html' title='تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم ...'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-X7Irby50iEw/Tsa_qb4LlEI/AAAAAAAAAIs/Tf-7db3vLCQ/s72-c/382349_248434298548179_100001448334311_721269_2051304750_n.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>لس‌آنجلس, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.07541264290322 -118.24584998437501</georss:point><georss:box>33.75858564290321 -118.50229348437502 34.39223964290322 -117.98940648437501</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-8303482372750404900</id><published>2011-11-11T15:01:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T15:01:40.512-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، بازنگری در شخصیت خود، عدم تعامل بشر با تکنولوژی'/><title type='text'>آی آدم ها که در ساحل بساط دلگشا دارید</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-ZoP5bvjoulI/Tr2pOZw8xaI/AAAAAAAAAII/0rj3qhel3J8/s1600/Coastal_Holiday%252C_Sand_Beach.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://1.bp.blogspot.com/-ZoP5bvjoulI/Tr2pOZw8xaI/AAAAAAAAAII/0rj3qhel3J8/s320/Coastal_Holiday%252C_Sand_Beach.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;حالا درست 70 سال از زمانی که قلم نیما بر کاغذ های سفید چرخید تا جوهر را به گونه ای نقش کاغذ کند که ما بخوانیم «آی آدم ها در ساحل نشسته شاد و خندانید» می گذرد. هفتاد سال از پاییز 1320 خورشیدی تا اکنون که پاییز 1390 به نیمه راه رسیده است. اما در این هفتاد سال آیا کسی برخاست تا به یاری آن که در دریا مغروق است بشتابد؟!!!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;به هیچ عنوان قصد ندارم به کسی یاد آوری کنم که ما در قبال سایر انسان ها وظیفه ای داریم و باید به آنها یاری رسانیم و این گونه  جمله هایی را به کار ببرم که اگر گوشی برای شنیدنشان بوده است تا به حال به یقین شنیده شده اند و آنها که تا امروز نشنیده اند هم از این دو خط و نصفی این مرقومه مختصر طرفی برای شنیدن بر نمی بندند...&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;می خواهم این بار از حرف هایی سخن بگویم که سرشار از نا گفته هایی است که ما به خودمان نمی گوییم. آن چند جمله ای که عموما هرگز به خودمان یادآوری نمی کنیم. جمله هایی که می دانیم اگر بخودمان بازگو کنیم عواقبی دارد که انصافا بسیاری از همین عواقب هراس دارند و برخی هم اگرچه هراسی به دل راه نمی دهند اما سرمنزلی را که در آن جملات مستتر است خاستگاه خود نمی دانند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;برای اینکه به سراغ اصل مطلب بروم لازم است چند جمله کوتاه برایتان مقدمه عرض کنم. تا کنون در باره تقارن شخصیت فردی چیزی  شنیده اید؟ یا احساس کرده اید که گاهی وقت ها فاصله ای بین من حقیقی شما و آنچه در زندگی روزمره نشان می دهید وجود دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;آیا پیش آمده است که در لحظه هایی از حیات خود به این باور برسید که این تضاد فی مابین آنچه هستید و آنچه باید باشید به درون مایه ای از خودتان باز می گردد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;همه ما از یک روند تکاملی در رشد برخورداریم و مسیری تقریبا معین را برای زندگی می پیماییم و در کنار رشد جسمی به رشد احساسی، عقلی و اجتماعی نیز دست می یابیم. محققین حوزه علوم اجتماعی معتقدند که جدای از تاثیرات محیطی، این خود فرد است که بر اساس   ظرفیت های ناشی از درک منطقی اش از روند زندگی به چرخه این تکامل شتاب بخشیده و خود را در مسیر صحیح رشد قرار می دهد. اما آنچه بیش از همه به یک فرد یاری می رساند تا در این سیر طریق حیاتی به جایگاهی درخور یک انسان برسد، پرورش احساسی و توانایی در برقراری تعامل صحیح با این حوزه از زندگی انسانی است. حوزه ای که بشر را در جایگاه ویژه ای قرار می دهد جایگاهی که در آن دوست می دارد و دوست داشته می شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بر منبای این تعریف است که می گویند:«محبت بر آمده از شعور است». اگرچه این جمله به باور بسیاری صحیح است، اما وقتی به مهربانی و وفای یک حیوان خانگی نگاه می کنیم می بینیم باید تعریف جدیدی از شعور ارایه کنیم. تعریفی که مناسب رشد احساسی ناشی از زندگی با وفاداری حسی و غریضی یک موجود زبان بسته باشد و به ما درک صحیح از فرآیند مهروزی بدهد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما خیانت که در مقابل وفاداری ناشی از محبت قرار دارد را بسیاری یک مفهوم شعور مندانه نمی دانند. اگرچه این باور نیز نیاز مند تغییر است، چرا که چنین پدیده ای در هیچ کجای عالم امکان به جز گردونه حیات بشری که موجود ذی شعور محسوب می گردد یافت نمی شود. اعتبار واژه هایی که ما برای بیان باور هایمان در طول زمان بکار برده ایم به نسبت مفاهیم انتزاعی مستتر در قالب های تعریفی آنها و شرایط احساس جمعی نسل بشر متغیر بوده و اینک بیش از هر برهه زمانی دیگر الزام به این تغییر ملموس است. شاید به این دلیل سرعت زندگی و تجربه در عصر ما به شکل سرسام آوری رشد کرده است تا آن اندازه که ما از درک صحیح و استنتاج لازم برای فهم موضوعی آنها عقب می مانیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;زندگی هفتاد سال پیش راحت تر بود چون میزان داده های اطلاعاتی وارد شده به مغز و تاثیر گذار بر احساس ما بسیار محدود تر بود و مثال های ساده تری زندگی را رنگ می داد. مرحوم مادر بزرگ دوست داشتنی من همیشه می گفت: «وفاداری را از سگ، نجابت را از اسب و افتادگی را از فیل بیاموز». اما برای بچه های این دوره زمانه این جمله بیشتر به یک پیام تبلیغاتی برای یک باغ وحش شباهت دارد تا یک مفهوم آموزشی در حوزه تربیت روانی.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;وقتی در آذر 1320 خورشیدی نیما «آی آدمها» را می نوشت در کنار هیچکدام از سواحل ایران ایستگاه غریق نجاتی وجود نداشت و مردم دنیا پیش خود فکر نمی کردند که حفاظت از کسانی که در حال غرق شدن هستند به عهده گارد ساحلی است، نه آنها!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در آن روزها اعتبار عشق ها رنگ دیگری داشت. محبت ها با یک تکست مسیج به پایان نمی رسید و آدمها در حدود دوستان فیس بوکی روابطشان را محدود نمی کردند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;دوستان؛ ما که این روزها در ساحل تکنولوژی و راحتی هایی که برایمان به ارمغان آورده است، بساط دلگشا داریم، گویی فراموشمان شده است این روح ماست که در دریای پر تلاطم زندگی مغروق است. بیایید حواسمان به روحمان و روح آدمهایی زندگی شان به ما گره خورده است باشد.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-8303482372750404900?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8303482372750404900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8303482372750404900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_5548.html' title='آی آدم ها که در ساحل بساط دلگشا دارید'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-ZoP5bvjoulI/Tr2pOZw8xaI/AAAAAAAAAII/0rj3qhel3J8/s72-c/Coastal_Holiday%252C_Sand_Beach.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>لس‌آنجلس, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.0522342 -118.2436849</georss:point><georss:box>33.7354072 -118.50012840000001 34.369061200000004 -117.9872414</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-7133927380896454385</id><published>2011-11-11T14:57:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T14:57:16.630-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا ، مهاجرت اجباری، روزنامه نگاران در تبعید،'/><title type='text'>مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;سي و اندي سال پيش و قبل از آن وقتي به اين كشور سفر مي‌كردي مي‌دانستي كه در مقام يك توريست زيبايي‌هاي ينگه دنيا را خواهي ديد و از آن لذت خواهي بود. با دلار هفت توماني آمده بودي و بسياري از اهل آمريكا پيش خود تصور مي‌كردند كه تو در جيبت شعبه‌اي از يكي از چاه‌هاي نفت خوزستان را داري. اما حالا سي و اندي سال است كه ...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اين روزها هموطنان بسياري هستند كه به دليل شرايط استبدادي حاكم بر كشورمان رنج هجرت را بر خود هموار مي‌كنند و در پي يافتن آرامشي كه در موطن خود  از دست داده‌اند، دل به دريا و بال به باد مي‌سپارند تا شايد در ديگر نقاط اين كره خاكي و در ميان مردماني كه از فرهنگ‌هاي ديگر ميزبان اين ميهمانان شايد حتي ناخوانده مي‌شوند،  جستجوگر گمشده‌اي به اسم خوشبختي باشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;گروهي راهي سرزمين‌هاي سبز و حاره‌اي جنوب شرق آسيا شده‌اند. گروهي خوشبختي را در كوچه‌ها و خيابان‌هاي سنگ فرش شده اروپا جستجو مي‌كنند و البته گروهي ديگر که به باور خود خوش‌شانس‌تر بوده‌اند راهي ينگه دنيا مي‌شوند تا در آمريكا كه مهد آزادي و ليبراليسم قلمداد مي‌شود به آرامش برسند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;مهاجرت ايرانيان به آمريكا را مي‌توان به چند دسته كلي تقسيم كرد. نخستين دسته از مهاجرين اجباري را مقامات و دولت مردان رژيم گذشته ايران تشكيل مي‌دادند كه پس از انقلاب راهي اين سرزمين شدند، گروه دوم متفکرین و هنرمندان، علي‌الخصوص ستارگان موسيقي بودند كه راهي آمريكا شدند و با آمدن آنها، لس‌آنجلس از شهري غريبه براي ايرانيان به بزرگترين كلوني ايرانيان مقيم خارج از كشور تبديل شد. در اين ميانه بسياري هم به دلايل اقتصادي و به دنبال زندگي بهتر راهي آمريكا شدند و اقشار گونه گون و تجارت‌هاي رنگارنگ ايراني را به اين كلوني اضافه كردند. در دهه 70 شمسي(1990 میلادی)یعنی قريب به 10 تا 20 سال گذشته گروه ديگري از مهاجرين اجباري راهي آمريكا شدند، كساني كه عموماً دانشجو و يا تحصيل كرده‌هاي دانشگاهي بودند. كساني كه ديگر حكومت ايران جايي براي آنها در ايران نداشت. كساني كه با خود كوله‌باري از استعدادهاي نوپا و صاحب انگيزه و عمل را به آمريكا آوردند و پس از آنها در دوره اخير يعني ظرف همين دو سال و اندي پس از انتخابات كساني راهي سرزمين اين سوي درياها شدند كه يا متفكر بودند، یا  روزنامه نگار ،هنرمند، نقاش و انديشمند، كساني كه باور داشتند آزادي براي ايران در روزهاي پرالتهاب پس از انتخابات ژوئن 2009 به مذبح رفت.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;آري كساني آمدند كه جانشان را در قلم‌هايشان و عشق‌هايشان را در نوشته‌هايشان به اثبات رسانده بودند. كساني كه زنده بودند تا مي‌توانستند بنويسند و انديشه‌شان را به گوش مردمانشان برسانند. آنها را چنان سخت به بند كشيدند و چنان در ايران استبداد زده تحت فشار قرار دادند كه در ديگر جايي براي ماندنشان نمانده بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اين ميهمانان تازه از راه رسيده كه در اين يكي دو سال به جمع ايرانيان آمريكا اضافه شده‌اند، كساني هستند كه در سرزمين مادريمان قلم‌هايشان را استبدادگران شكستند و چونان خار در چشم‌ها و حلق‌هايشان فرو كردند تا نه ببينند و نه بگويند. اما قلب‌هاي‌شان را برداشتند و با چشماني خونبار جلاي وطن كردند تا با كساني كه از خون و تبار و نژاد آنها بودند در اين سوي جهان قدمي براي ملتي بردارند كه گرده در زير بار ظلم خرد كرده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما اينجا و در اين سوي دنيا ما اين بار نه با قلم‌هايشان كار داشتيم و نه با چشم و گلويشان. اما ما به ظاهر هموطنان، قلب‌هايشان را نشانه گرفتيم تا آن را بشكنيم، اميدشان را بگيريم و به آنها بگوييم: «عمو جان؛ برو ته خط! حالا كـــــــــــــو!!! تا تو بخواهد نوبت تو شود!!» &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بلي دلش‌هايشان را شكستيم و رمانديم مرغ اميد را از خانه قلب‌هاي آنها، آنها كه با حرف‌هاي تازه آمده بودند. با صداي پاك و بي‌رياي يكايك شهروندان ايران براي ما پيام آورده بودند. ما پيامبران نسل امروز ايران را دهان بستيم، قلم از دست گرفتيم و ...&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;راستي ما بايكي از بهترين مهمانان ناخوانده نسل امروز ايران كه مجبور به ترك وطن شده است چگونه برخورد كرديم؟! در ميان من و شما روزنامه‌نگاران بسياري هستند كه در اين چند ساله اخير به ما پيوسته‌اند؛ آيا انديشيده‌ايد كه چرا بايد آنها را در شغل‌هايي متفاوت اما به دور از حرفه اصلي خود پيدا كرد؟! &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;مي‌دانيد صاحب ثروت شدن، يك بيزينس موفق داشتن و بسياري از فعاليت‌هاي شغلي از دست همه كس بر مي‌آيد. اما آيا همه مي‌توانند قلم‌هايشان را چنان روي كاغذ بچرخانند كه رعشه بر تن استبداد افتد. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;آنها قلم‌هايشان را شكستند و ما دلهايشان را؟! آنها مستبد بودند و ما بي‌توجه! و در اين ميانه قرباني روزنامه نگاران و نویسندگانی كه ايران امروز بزرگترين زندان براي آنهاست. مردان و زناني كه به جرم انديشيدن، ديدن و نوشتن زنداني مي‌شوند، شكنجه مي‌شوند، تبعيد مي‌شوند و آنگاه كه نوبت به ما مي‌رسد، باز اين آنها هستند كه قرباني مي‌شوند. به خاطر می آورید در دوران مدرسه به مداد و خودکار و کاغذ و دفترچه می گفتند "لوازم التحریر"؟ میدان "التحریر" قاهره را هم که حتماً به خاطر دارید؟ ساده است محاسبه این دو جمله باهم... لوازم التحریر به معنای وسایل نوشتن نیست بلکه به معنای "ابزار آزادی" است. حرمت گذاریم آنانی را که عمری است با ابزار آزادی به جنگ استبداد رفته اند.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-7133927380896454385?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7133927380896454385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7133927380896454385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_6002.html' title='مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><georss:featurename>لس‌آنجلس, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.054792980773435 -118.44158686944581</georss:point><georss:box>34.03696848077343 -118.46494686944581 34.07261748077344 -118.41822686944582</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-7847385954327996464</id><published>2011-11-11T14:38:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T14:38:59.676-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی، مفاهیم تفرقه مذهبی، تفرق ادیان، بهاییسم، اسلام'/><title type='text'>خط‌كشي به نام مذهب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-r2yAmuARJKI/Tr2jrL1vQoI/AAAAAAAAAIA/QZZP7zYflz8/s1600/4i101w.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/-r2yAmuARJKI/Tr2jrL1vQoI/AAAAAAAAAIA/QZZP7zYflz8/s320/4i101w.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;خط كشي ميان آدم‌ها از پست‌ترين رفتارهاي بشري است كه در قلمرو تاريخ ريشه‌اي ديرينه دارد. از اعصار باستان و حتي تا امروز اين خط كشی‌ها بشر را از درك حقيقت راستین زندگي بازداشته است و در همين رهگذار است كه سهم هاي كوتاه و بلند چند ده ساله ما آن را به پنهاي هزاره‌ها گسترده است، اما در این میانه بر این باورم که كثيف‌ترين خط كشي‌بين آدم‌ها خط كشي‌هاي مذهبي بوده است.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt; &lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پيروان اديان گوناگون از راه پيامبراني متفاوت و بر اساس مناسكي كه اگرچه در كنه آنها جستجو كنيم، عموماً ريشه‌اي مشترك مي‌بينيم، يك خدا را پرستش مي‌كنند. فارغ از اينكه اين روزها برخي در ماهيت خدا ترديد مي‌كنند و با عنايت به آنكه اينجانب قلباً اعتقاد به وجود پروردگار دارم و اينكه مدبرانه به اين باور رسيده‌ام كه پيامبران براي راهنمايي بشر به سوي يك خداي واحد آمده‌اند، اما سخت در شگفتم كه چگونه است كه در همه اين هزاره‌ها ما در سطح پيامبران‌مان جا مانده‌ايم و شريعت بر مذهب برتري يافته است؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;و درست از همين مقطع بشر خط‌كشي‌هايي را رقم زده است كه مسير تاريخ را به بيراهه رانده است. پيروان اديان باور ندارند كه خدايشان يكي است بلكه يقيين دارند كه پيامبرشان فرق مي‌كند و ... البته اين برآمده از منافع دين فروشان دنياپرست در اعصار مختلف است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما افسوس كه ماجرا به همين جا ختم نمي‌شود و درد ناشي از تعصب كور سربرآورده از پذيرش بدون انديشه، گرده كرامت انساني را در برابر خرافات خرد كرده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستي دارم كه چندي پيش برايم خاطره‌اي تعريف مي‌كرد. او كه دختري بهايي است مي‌گفت وقتي يازده سال داشته است در مدرسه‌ای در شهر كرج (در ايران) در اواسط سال معلم درس ديني سر كلاس خطاب به شاگردان مي‌پرسد كه چه كساني اقليت ديني هستند. او ساده و بي‌ريا دستش را بالا مي‌گيرد و با افتخار ناشي از ايمان خانوادگي‌اش مي‌گويد كه پيرو آيين بهاييت است. اما معلم كه گويي عقده‌هاي قرن‌ها و هزاره‌ها را در درون خود نهفته داشته است، لب به توهين به مقدسات او گشوده و با القابي ناشايست از اين آيين و پيروانش ياد مي‌كند و در نهايت صميمي‌ترين دوست او كه حدود نيمي از سال تحصيلي را با هم روي يك نيمكت مي‌نشسته‌اند، او را تنها گذاشته است؟!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;راستي چرا؟! اين چه خط باطلي است كه در تاريخ هر بار و هر بار تكرار مي‌شود. آن هنگام كه فرعونیان در مقابل آيين يهود ايستادند و آن لحظه كه حاکمان رومی اورشلیم در مقابل آيين عيسي، آن را دروغين خواندند. آن دمي كه کلیسا به ترفند خرافه با علم و دانش در قرون وسطي به جنگ برخواست. آن سال‌ها كه فرمانروایان حجاز نخستين پيروان آيين اسلام را به شكنجه گرفتند و در اين دمي كه حاکمان ایران در برابر آيين بهائيت از هيچ ستمي فروگذار نيستند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;يكي از مهمترين خصايص كشور آمريكا آن است كه در قانون اساسي‌اش دين رسمي ايالات متحده آمريكا وجود ندارد. بنيانگذاران دنياي نوين مي‌دانستند كه دير يا زود زماني فرا خواهد رسيد كه آدمها به هر مرام و مسلك و مذهبي كه اعتقاد داشته باشند در كنار هم و در صلح زندگي خواهند كرد. ديگر خط كشي‌هاي نژادي، مليتي، اعتقادي و از همه زشت‌تر مذهبي دغدغه جدايي فرزندان آدم و حوا نخواهند بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;پيوند اين موجود اگر به راستي از خاك و گل آفريده شده باشد كه شده است، نه از سر باور و اعتقاد است كه از سر محبت و عشق است و بي‌شك همه اديان آسماني و مرام‌هاي پرستندگي در يك نكته با هم شريك هستند و آن عشقي كه پروردگار به انسان هديه كرد و او را به اين امانت صاحب برترين كرامت‌هاي خود ساخت.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;براستي آيا از دوست داشتن و عشق ورزيدن عبادتي بالاتر وجود دارد؟ آيا ممكن است كه  راهي ميانبر‌تر از اين براي درك حقيقت آفرينش دل ‌از گل پيدا كرد؟!&lt;/div&gt;این سوالی است که بشر متاسفانه در پی پاسخ به آن بر نیامده است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-7847385954327996464?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7847385954327996464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7847385954327996464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_9565.html' title='خط‌كشي به نام مذهب'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-r2yAmuARJKI/Tr2jrL1vQoI/AAAAAAAAAIA/QZZP7zYflz8/s72-c/4i101w.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>لس‌آنجلس, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.0526596259167 -118.25683631250001</georss:point><georss:box>33.73583262591669 -118.51327981250002 34.3694866259167 -118.00039281250001</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-8330224128598774503</id><published>2011-11-11T11:29:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T11:30:12.250-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی ایرانیان مقیم امریکا ، شخصیت شناسی اجتماعی ، شعار دادن'/><title type='text'>من شعار میدهم، تو شعار می دهی، ما شعار می دهیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-aOHWPQmbzWs/Tr13tH5JtAI/AAAAAAAAAH4/_TViViG8Np0/s1600/iran.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/-aOHWPQmbzWs/Tr13tH5JtAI/AAAAAAAAAH4/_TViViG8Np0/s320/iran.jpg" width="307" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;از من دلگير نشويد؛ بخوانيد و بگذريد. بگذاريد به حساب آنكه هنوز تازه واردم و در هژموني جامعه ايرانيان آمريكا جا نيافتاده‌ام. سخت نگيرید. بهتر است بنويسم سخت نگيريم چرا كه خواه ناخواه قرن‌هاست عادت كرده‌ايم گوشي در باشد و گوش ديگر دروازه. اما با اين حال همه آنچه مي‌خواهم بنويسم در اين يك جمله خلاصه مي‌شود كه «وطن دوستي ما اگر كمتر از وطن فروشي ديگران نباشد، بيشتر هم نيست.»&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;قبل از آنكه مجبور به ترك ايران شوم و رحل اقامت در سرزمين روياها!!! بيافكنم، مي‌انديشيدم كه چرا سالهاست ايرانيان همه و همه از ظلمي كه در طول سه دهه گذشته بر سرزمين مادريشان رفته است، يك نفس داد سخن مي‌دهند، اما هيچكدام، هرگز گامي عملي براي رهايي 70 ميليون ايراني در بند استبداد حاكم در ايران برنمي‌دارند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;آن روزها من هم يكي از اين هفتاد ميليون زنداني بودم كه چشم اميد به كلي از آن يكي – دو ميليون تبعيدي خارج نشين شسته بودند. تا اينكه در نخستين هفته‌هاي حضورم در گستره تبعيدي‌ها، با شوري زائدالوصف به گفتگو با برخي چهره‌هاي اين سوي مرز زندان يك ميليون و اندي كيلومتري وطن پرداختم. چهره‌هايي كه هر يك براي خود داعيه‌دار مبارزه و تلاش براي آزادي ايران هستند. گروه نام‌داران و نام‌آوران.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;از او كه انديشمند است و در تصور خود با نوشته‌هاي كتابهايش كه با تيراژهاي چند ده‌تايي در محافل شبه روشنفكري سواحل شرقي آمريكا جا خوش کرده و مدعي مبارزه است و چه آن ديگري كه از مبارزه نشستن پشت ميز يك تلويزيون 24 ساعته را آموخته است و لب گشودن به سخناني كه بي‌رودربايستي بايد بگويم در امروز ايران هيچ جايي ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;ديري نپاييد، من هم شدم از همين قماش. فرصت استحاله من حتي به مراتب كمتر بوده، دليلش هم همين چند خطي كه در همين شماره نوشته‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما دوستان، عزيزان و همنشينان امروز من!!! آن چه اينجا زندگي امروز من و شماست؛ به حق زندگي مردم ايران نيست. دوستان من زندگي در ايران رنگ ديگري دارد. رنگي كه در آن آرامش ساحل‌هاي آزاد و شب‌هاي شاد جايي ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;خوبان؛ گراميان و سروران من!!! مسير ما! آري من و شما كه شعار مي‌دهيم. چو ايران نباشد تن من مباد!!! با مسير مردماني كه هر روز در كوچه‌ها و خيابان‌هاي ايران كمر زير بار مصائب خم مي‌كنند تا همچنان ايران باشد، بسيار بسيار متفاوت است!! &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;خوبان؛ راه آزادي ايران از مسير وعده‌هاي پوشالين نمي‌گذرد. از طغيان ملي در عصر اول مهر!!! عبور نمي‌كند. از مصادره جنبش سبز آزادي‌خواهي به نام خيزش خلق مبارز!!! و تخطئه رسانه‌اي براي تصاحب باورهاي يك حركت ملي نمي‌گذرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان!!! ماجراي ما، مثل آن مترسكي است كه براي كلاغ‌هاي مهاجم به مزرعه مام وطن، نشيمنگاه امن گشته است. تا هستند دشمنان نادان چه جاي نگراني است براي آنان كه در ایران بر مسند ستم تكيه زده‌اند. و چه جاي گله كه آن هفتاد ميليون، بي‌اعتماد به من و شما، سرگردان گرفتاري‌هاي روزمره‌اي باشند كه به قول شاملوي بزرگ، «غم نان» برايشان آفريده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;از من گلايه‌مند نباشيد، بگذاريد به حساب آن كه هنوز حساب دستم نيست!!! كه در اين سوي كره خاكي، حرف‌هاي آن سوي كره خاكي معنايي ندارد. اما همين وطن‌پرستي ماست كه كمتر از وطن‌فروشي ديگران نيست.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;خوشا آنكه اگر براستي مرد راه مقابله با سرنوشت شومي هستيم كه قرن‌هاست سايه سياه جغدواره‌اش را بر تارك مردان و زنان ايران افكنده است، دل به آموختن و آموزاندن بسپاريم. بياموزيم و بياموزانيم. ياد بگيريم كه حرمت و كرامت انسان چيست و آنگاه به وسيله ای كه مقدورمان است، اين كليد سعادت بشري را دست به دست و سينه به سينه و نفس به نفس به يكايك اين هفتاد و چند ميليون ايراني در هر كجا كه هستند برسانیم، تا قفل شوم تقدير جاهلانه حاكم را هر كس به قدر همتش بگشايد. آن هنگام است كه روشنايي خورشيد آزادي را كه روزي نقش پرچم ايران بود، اينبار نه در پرچم كه در سينه يكايك مردان و زنان آن وطن خواهيم يافت. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;البته زياد سخت نگيرید. مختاريد كه نقد كنيد و ايراد بگيريد. اما نه آن شعارهاي ما و نه اين شعارهاي من!!! هيچكدام ارزش دقيقه‌اي تدبر و آموختن را ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوست؛ بيا كتابي برداريم، چيزي ياد بگيريم و صد البته اگر دو خطي ياد گرفتيم. يك خط بياموزانيم.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-8330224128598774503?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8330224128598774503'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8330224128598774503'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_783.html' title='من شعار میدهم، تو شعار می دهی، ما شعار می دهیم'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-aOHWPQmbzWs/Tr13tH5JtAI/AAAAAAAAAH4/_TViViG8Np0/s72-c/iran.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>Los Angeles, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.01624209429553 -118.21289100000001</georss:point><georss:box>32.979665594295525 -118.86594950000001 35.05281859429553 -117.55983250000001</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-7851014295534959110</id><published>2011-11-11T11:22:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T11:24:54.057-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی  ایرانیان مقیم آمریکا ، لس آنجلس ف تهران، تبعیض اجتماعی'/><title type='text'>تابستان‌هاي تــــــــهران، تابستان های لس آنجلس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-g8jC9YC4nAw/Tr119MXM9ZI/AAAAAAAAAHw/16t1TRxWp2w/s1600/55-Tehran.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/-g8jC9YC4nAw/Tr119MXM9ZI/AAAAAAAAAHw/16t1TRxWp2w/s320/55-Tehran.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;نمي‌دانم آخرين باري كه زير آفتاب سوزان تابستاني تهران در خيابان‌هاي بزرگترين شهر خاورميانه قدم زده‌ايد؛ كي بوده است؟! نمي‌دانم آيا هنوز آن خيابان‌هاي غبار گرفته از دود اگزوز خودروها و آلودگي هوا را به ياد داريد يا آنكه عمر حضورتان در كشور آمريكا بيش از عمر زنداني شدن ملت آزاده ايران، در ایران است؟!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان من، چند شماره‌ايست كه اين آخرين نوشته فرصت گفتگوي كوتاهي را به ما داده است تا گپي بزنيم و درد دلي كنيم؛ و اين هم گپي از همين دست است، فرصتي كه در آن لختي با هم به مقايسه بنشستيم و در آخر نتيجه‌اي بگيريم. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;چند روز قبل يكي از همكارانم كه به تازگي از ايران بازگشته است را به احوال‌پرسي گرفتم و پشت سوالاتم حس غمگين دلتنگي براي سرزمين مادريم را مخفي كردم. اما پر واضح بود كه يكايك سنگ فرش‌هاي خيابان‌هاي تهران را كه با آرامش، زير پاي عابران آفتاب سوخته در اين تابستان رو به پايان روي زمين آرميده‌اند با دلتنگي خاصي جستجو مي‌كردم در پاسخ‌هايي كه او مي‌گفت. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان من ايران امروز زنداني به وسعت يك ميليون و ششصد و اندي هزار كيلومتر مربع است كه حاكميت استبدادي ناشي از جمهوري جنايت يكايك هموطنان ما را در آن به گروگان گرفته است. ولي اگر از جنبه شعارگونه آن بگذريم و لختي در عمق فاجعه زيستن در پهنه استيلاي استبداد تامل كنيم مي‌بينيم كه يكايك دوستان، اقوام، عزيزان و هموطنان ما چگونه آخرين روزهاي تابستان 90 را سپري مي‌كنند و ما در اين سوي دنيا چطور؟!!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;تهران تابستان‌هاي گرمي دارد گاهي دماي هوا تا 125 درجه فارنهايت هم در اين شهر مي‌رسد. اما به صورت میانگین دماي 105 درجه‌اي روندي معمولي در شهري است كه در آن حدود 12 ميليون نفر به كار و تحصيل و زندگي مشغول هستند و هر روز بيش از 5 ميليون اتومبيل در خيابان‌هاي پرجنب و جوش آن در حال تردد است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;مردم از گوشه و كنار آن از خانه بيرون مي‌آيند و در جستجوي لقمه‌اي نان حلال به سر كارهايشان مي‌روند. كارهايي كه عموماً زير پوششي دروغين از آرامش خبر از فاجعه انساني مي‌دهد. هواي گرم، زندگي سخت، كنترل شديد و سركوب حداكثري نخستين چيزهايي است كه ساكنان تهران در اين روزها با آن روبرو هستند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان! من و شما صبح كه از خواب بيدار مي‌شويم به سادگي لباس مي‌پوشيم و به راحتي خانه را در اين سوي دنيا به مقصد محل كار و يا تحصيلمان ترك مي‌كنيم. اما آيا دوستان و عزيزان ما هم در ايران به همين سادگی مي‌توانند راهي مقاصد خود شوند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;زناني كه در گرماي شديد تهران زير پوشش اجباري مي‌پوسند و زير شال و روسري و مقنعه و مانتو و چادرهاي سياه رنگ كه شور و شوق و عشق و جواني آنها را به تاراج مي‌برد، چندين برابر من و شما گرماي سوزان را تجربه مي‌كنند. آنها هر روز شاهد جهنم هستند و در حكومتي كه به آنها وعده بهشت را مي‌داد، داغي سوزان آفتاب تهران را چونان شعبه‌اي از جهنم درمي‌يابند و كوچكترين تلاش آنها براي داشتن حداقل آرامش در زندگي به دليلي تبديل مي‌شود كه دستاويز سركوب گران است تا با ضربه‌هاي باتوم، دستبندهاي آهني و توهين و ناسزاها از آنان استقبال كنند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان من! زيستن در اين سوي اقيانوس‌ها آسان نيست، پرواضح است كه هر كدام از ما با سختي‌هايي در زندگي مواجه هستيم و مي‌دانيم كه اين زندگي بدون درد و اندوه براي هيچ بشري ميسر نيست. اما به لطف دموكراسي و حقوق بشر كرامت انساني‌مان حفظ مي‌شود و هيچ كس حق ندارد به من و تو به ناحق بگويد بالاي چشمت ابرو. اما آنجا در سرزميني كه عشق، ادب و انسانيت بر سفره خانواده‌هاست، خيابانهاي شهر در تصرف كوته بيناني است كه گويي چند تار موي زن ايراني رعشه بر اعصابشان مي‌اندازد و لرزه بر حاكميتشان. آنها كه در خصوصی‌ترين موارد زندگي انساني ايرانيان دخول کرده و چونان اشغالگراني سنگدل آرامش و امنيت را براي همگان به آرزويي دور و دست نيافتني تبديل مي‌كنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان من هفته گذشته در شامگاهي باراني در واشنگتن دي سي، در فاصله 150 یاردي كاخ سفيد قدم مي‌زدم و حتي يك نفر هم نيامد و از من به عنوان يك غيرآمريكايي بپرسد كه آقا شما اينجا پشت ديوارهاي مهمترين بناي حكومتي ما چكار داريد و اين وقت شب اينجا چه مي‌خواهيد. و باز به ياد مي‌آورم كه شهر زادگاهم، در تهراني كه بيش از هر كجاي ديگر در جهان به آن تعلق خاطر دارم و در آن حق!!! چگونه مورد تعرض ماموران حكومتي قرار گرفته‌ام در حالي كه به سادگي در حال پيمودن راه خانه بوده‌ام.&lt;/div&gt;عزيزان من بين تابستان‌هاي تهران و تابستان‌هاي لس‌آنجلس فرق‌هاي بزرگي هست. فرق‌هايي كه اگر به درستي به آنها نگاه كنيم به ما يادآور مي‌شود چگونه زنداني را ترك كرده‌ايم و حس وظيفه‌اي را در ما بيدار نگه مي‌دارد كه ما در  قبال ساير هموطنان در اسارت مانده‌مان مسووليم و وظيفه مان ايجاب مي‌كند تا در راستاي رساندن بهاري از كرامت انساني به آن سرزمين دربند كوشا باشيم. نه اينكه اين سوي دنيا غرق شده در آرامش ساحل‌هاي آزاد و شب‌هاي شاد فراموش كنيم وطني است كه مردمش بزرگترين فاجعه انسان زيستي معاصر جهان را تجربه مي‌كنند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-7851014295534959110?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7851014295534959110'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7851014295534959110'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_3453.html' title='تابستان‌هاي تــــــــهران، تابستان های لس آنجلس'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-g8jC9YC4nAw/Tr119MXM9ZI/AAAAAAAAAHw/16t1TRxWp2w/s72-c/55-Tehran.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>لس‌آنجلس, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.04810828946151 -118.24584998437501</georss:point><georss:box>33.731281289461506 -118.50229348437502 34.36493528946151 -117.98940648437501</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-3003558287719657238</id><published>2011-11-11T11:15:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T11:18:06.048-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی اقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، 08 ایرانیان ، شرکت کتاب'/><title type='text'>شماره‌اي آشنا و پاسخگوياني درد آشنا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-DL3uRBRQl8Y/Tr10Tb-eXQI/AAAAAAAAAHo/_Xp4yKQReK8/s1600/08.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://2.bp.blogspot.com/-DL3uRBRQl8Y/Tr10Tb-eXQI/AAAAAAAAAHo/_Xp4yKQReK8/s320/08.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;اكثر ما كه اين مجله را مطالعه مي‌كنيم احتمالاً در ايران زندگي كرده‌ايم و حتماً در جستجوي شماره‌اي و آدرسي و يا دانستن اطلاعاتي با آشناترين تلفن ايران يعني 118 تماس گرفته‌ايم. اين شماره در ايالات متحده 411 است. اما براي ايرانيان مقيم آمريكا بي‌شك هيچ شماره نيست كه بتواند جاي 08 را بگيرد. شماره‌اي كه بي‌شك نام‌آشناترين شماره ايرانيان در سراسر آمريكاست.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما آيا به راستي مي‌دانيد چه فرايندي پشت خط تلفن ‌‌08‌ در جريان است!! وقتي به هر دليلي به دنبال شماره و يا اطلاعاتي از جامعه ايرانيان آمريكا و يا حتي ادارات امريكايي و دولتي و ايالتي مي‌گرديد، اولين راهي كه به ذهنتان مي‌رسد چيست؟! بارها آگهي وكيل مورد نظرتان را در صفحات مجلات مختلف ديده‌ايد، اما شماره‌اش را حفظ نكرده‌ايد، چه كسي مي‌تواند به شما كمك كند تا شماره او را پيدا كنيد؟! مي‌دانيد در اين هفته خواننده محبوبتان كنسرت دارد، اما كجا؟! بليطش را از كجا بگيريم و حتي قيمت آن چقدر است؟! و حتي بسياري موارد ديگر كه دامنه آن حتي تا كاخ سفيد در واشنگتن هم مي‌رسد. اينها گوشه‌اي از سوالاتي است كه هر روزه اپراتورهاي مركز اطلاعات 08 ايرانيان به آنها پاسخ مي‌دهند. مركزي كه علاوه بر سيستم مجهز كامپيوتري اطلاعات و داشتن نمايندگان تبليغاتي كه بيزنس‌هاي جديد را به ليست اطلاعات مركز داده‌هاي مشاغل ايرانيان اضافه مي‌كند. 3 اپراتور تمام وقت دارد. كساني كه اگر چه كارشان و صدايشان برايمان آشناست، اما بي‌شك چهره‌هاي مهربان و صميمي‌شان سال‌هاست از منظر نگاه ما دور مانده است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;08 ايرانيان در روزهاي معمولي قريب به بيش از 2000تلفن جواب مي‌دهد. اما در روزهايي كه منتهي به برگزاري يك مراسم ايراني از قبيل كنسرت، تاتر و گردهمايي‌هاي فرهنگي، سياسي و ...است، اين تعداد تماس حتي تا دو برابر هم افزايش مي‌يابد، بله باور كنيد در هر روز قريب به بيش از دو هزار مشتري كه وكيل، دكتر، فروشگاه، اداره و ... مورد نظر خود را از همين طريق پيدا مي‌كنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما همه 08 فقط بيزنس نيست. اپراتورهاي 08 دنياي خاصي دارند. با دردها و مشكلات يكايك مردم شهر آشنا مي‌شوند و سينه‌شان پر از خاطره شادي‌ها و اندوه‌هاي اهالي شهر است.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;خانم زيبا كه از اپراتورهاي باتجربه 08 است مي‌گويد در يكي از شنبه‌هاي سرد و باراني لس‌آنجلس، خانمي با 08 تماس گرفت و در حالي كه به شدت اشك مي‌ريخت از من خواست تا در منطقه‌اي كه مدنظرش بود برايش يك پناهگاه پيدا كنم. او كه از شدت اندوه و بغض صدايش مي‌لرزيد لب به سخن گشود و دردي كه در سينه‌اش داشت را با من در ميان گذاشت و من هم تلاش كردم تا جايي كه ممكن بود كمكش كنم. او از اينكه همسرش او را به خانه راه نداده است و در زير آن باران تند و سرد در خيابان مانده گفت و من سعي كردم برايش سرپناه مناسبي پيدا كنم. اگر چه ديگر او هرگز با من تماس نگرفت اما هنوز ذهنم مشغول اوست. آيا توانست جاي مناسبي پناه جويد؟! &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;از اين دست تماس‌ها با مركز 08 كم نيست. حتي برخي از مشتريان 08 از ايران تماس مي‌گيرند آنها هم علاوه بر شماره هنرمندان و تلويزيون‌هاي 24 ساعته كه اصلي‌ترين موارد تقاضاي اطلاعاتشان است گاهي سراغ كساني ديگري را هم مي‌گيرند از جمله كاخ سفيد و شخص آقاي پرزيدنت اوباما شايد به اين دليل كه مي‌خواهند با ايشان در خصوص مسائل و مشكلات داخل كشورمان تماس حاصل كنند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;برخي تماس‌ها با 08 جنبه طنز پيدا مي‌كند و لبخند را بر لب شنونده مي‌نشاند. خانم سيلوانا از ديگر اپراتورهاي باسابقه 08 در ذكر خاطره‌اي مي‌گويد: يكبار خانمي با لحني سردرگم با من تماس گرفت و گفت به دادم برسيد چرا كه يك خروس روي پشت بام خانه من ايستاده و از بس قوقولي قوقو كرده اعصابم را به هم ريخته. من مانده بودم چه جوابي به ايشان بدهم چون مردم به اين اميد كه مشكلشان حل شود به ما زنگ مي‌زنند و اين وظيفه ماست كه در هر صورت سعي كنيم راهنمايي لازم را به آنها بكنيم. در نهايت هم او را به سيتي(شهرداری) متصل كردم كه بتواند از شر خروس مزاحم نجات پيدا كند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در هر حال اپراتوري صفر هشت ايرانيان كار ساده‌اي نيست. خانم مهين كه از ديگر اپراتورهاي باسابقه اين مركز معتبر اطلاع رساني در لس‌آنجلس است مي‌گويد: گاهي عصرها كه در خانه كه هستم، تلفن كه زنگ مي‌خورد گوشي را برداشته و بي‌اختيار مي‌گويم «صفرهشت سلام». آن سوي خط يكي از اقوامم و يا اعضاي خانواده مي‌زند زير خنده كه بابا تو الان خونه هستي. ما مي‌خواهيم سراغ شام را بگيريم نه تلفن دكتر فلاني را بپرسيم...&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در حقيقت صفر هشت ايرانيان اگر چه بر پايه تفكري مشابه 118 ايران و 411 ايالات متحده بنا شده است. اما وظيفه‌اي مهمتر از آنرا دنبال مي‌كند. صفر هشت علاوه بر آنكه حافظه و دفترچه تلفن‌ تمامي فارسي زبانان در سراسر آمريكاست كه با مراجعه به آن اطلاعات مورد نظرشان را بدست مي‌آورند، همچنين يك پشت گرمي است براي بسياري از كساني كه در اين شهر و در ساير مناطق ايراني‌نشين آمريكا زندگي مي‌كنند. پشت گرمي به آنكه اگر به مشكلي بربخوريم شماره‌اي هست كه بتواند به ما بگويد از چه كسي و چگونه بايد كمك بگيريم.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;به شخصه براي يكايك همكاران مهربان و صبور، صفر هشت آرزوي سلامتي و شادماني مي‌كنم اگر چه مي‌دانم، دعاي خير بسياري از كساني كه از اين رهگذر مشكلاتشان حل شده و يا دوستاني كه از همين راه بيزنسشان رونق گرفته بدرقه راه اين دوستان مهربان است.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;اهالی صفر هشت یک تقاضا از کسانی که با ایشان تماس می گیرند دارند: حتما قبل از تماس با صفر هشت کاغذ و قلمی که از نوشتن آن مطمئن هستید در دسترس داشته باشید.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-3003558287719657238?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/3003558287719657238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/3003558287719657238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_6583.html' title='شماره‌اي آشنا و پاسخگوياني درد آشنا'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-DL3uRBRQl8Y/Tr10Tb-eXQI/AAAAAAAAAHo/_Xp4yKQReK8/s72-c/08.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>Los Angeles, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.034452814261094 -118.25683631250001</georss:point><georss:box>32.99787631426109 -118.90989481250001 35.0710293142611 -117.60377781250001</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-2168507527677458252</id><published>2011-11-11T11:04:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T11:07:01.361-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی ، ایرانیان مقیم آمریکا، علوم اجتماعی ، شانس در زندگی'/><title type='text'>گنج پنهان ما چقدر می ارزد؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-PN1LLMnqZJs/Tr1v1hD250I/AAAAAAAAAHg/-MOy6cFMuy0/s1600/800px-Pierre-Auguste_Renoir.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="238" src="http://1.bp.blogspot.com/-PN1LLMnqZJs/Tr1v1hD250I/AAAAAAAAAHg/-MOy6cFMuy0/s320/800px-Pierre-Auguste_Renoir.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;زندگي سرشار از اتفاقاتي است كه هر يك به نوبه خود شگفتي و تعجب به همراه مي‌آورد. گاهي برخي از اين رخدادها كوچك و شگفتي آن نيز به طبع خردي رویداد كوچك و گاهي بعضي ديگر چنان&amp;nbsp;هيجان انگيز و بزرگ كه نه تنها خود ما را انگشت به دهان نگاه مي‌دارد بلكه بسياري ديگر از كساني كه در پيرامون ما هستند نيز از حيرت سرجايشان خشكشان مي‌زند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;حتما شما مي‌دانيد برنده شدن چه لذتي دارد. اما مهم اين است که چه برنده مي‌شوي؟! شايد شما يكي از كساني باشيد كه با بردن لاتاري، اقامت ايالات متحده را تصاحب كرده‌ايد و يا در اطرافتان كسي را از اين دست بشناسيد و يا آنكه تاكنون در يك مسابقه لوتو شماره شانس شما برنده شده باشد، و يا كسي را بشناسيد كه برنده جايزه ميليون دلاري شده باشد. اما آيا براستي شانس فقط از همين يك طريق در خانه آدمي را مي‌زند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستي دارم كه در زمينه خريد و فروش لوازم آنتيك فعاليت مي‌كند. او چندي پيش داستان خانمي را برايم تعريف كرد كه با اينكه وي را نه ديده و نه مي‌شناسم، هنوز از تعجب ناشي از قصه آن زن حيرت زده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;داستان از آنجا شروع مي‌شود كه اين خانم حدود 10 سال پيش از اين در يك گاراژ سل يك تابلو خاك گرفته و بي‌ارزش نقاشي را از روي ترحم به قيمت فقط 5 دلار خريداري مي‌كند. تابلو به گوشه گاراژ خانه اين خانم مي‌آيد و براي مدت 10 سال، بله 10 سال در همان گوشه گاراژ مي‌ماند، حتي يكي دوباري هم اين خانم قصد مي‌كند تا تابلوي مزبور را دور بياندازد. اما دست تقدير اين تابلو را برايش نگه مي‌دارد. تا اينكه در سال گذشته به دليل مشكلات مالي و ... كه اين روزها اكثر ما با آنها آشنايي داريم مجبور به ترك خانه‌اش مي‌شود. او براي فروش لوازم قيمتي خود همانند سرویس نقره و برخي اشياء زينتي نفيس كه در خانه داشت از يك كارشناس آنتيك دعوت مي‌كند تا به خانه او بيايد. در نهايت هم اجناس فروخته شده كارتون مي‌شوند و براي اينكه كارشناس آنتيك آنها را با خود ‌ببرد به گوشه گاراژ و درست كنار همان تابلوي بي‌ارزش 5 دلاري مي‌روند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;سرتان را درد نياورم. كارشناس محترم به طور كاملاً اتفاقي تابلو را مي‌بيند و آن را محك مي‌زند و به خانم صاحب خانه مي‌گويد؛ اگر اجازه بدهيد اين تابلو را هم ببرم شايد بتوانم از آن هم پولي براي شما دست و پا كنم و حالا شما فكر مي‌كنيد ميزان پولي كه آن تابلو به خانم صاحب خانه بازگرداند چقدر بوده است؟!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;كمي حدس بزنيد؛ اصلاً ايراد ندارد، شايد حدس شما درست باشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بگذاريد اينجا يك پرانتز باز كنم و بعد قيمتي كه تابلو به فروش رفت را به عرضتان برسانم. همه ما آدمها در درون و برون خود اجزاي با ارزشي از زندگي را به همراه داريم يكي سرويس نقره دارد، يكي سنگ‌هاي جواهرنشان و يكي هم علم و دانش و آگاهي؛ اينها همه مواهب ارزشمندي است كه يكايك ما از ارزش آنها با خبريم. اما به راستي چه گوهرهاي پنهاني در گوشه كنار زندگي يكايك ما وجود دارد كه خودمان هم از ارزش آنها بي‌خبريم؟ شايد به راستي يكي از اين گوهرها هم در اطراف ما باشد، گوهري كه يافتنش كم از بردن بليط بخت‌آزمايي نيست. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما گوهر اصلي و حقيقي در اطراف ما نيست. در درون ماست. در وجود ما جوهره‌اي كه گروهي عقل مي‌خوانند و گروهي همت مي‌دانند. امروزي‌ها به ايده خوب تعبيرش مي‌كنند و كساني كه دم از متافيزيك مي‌زنند به سازگاري موج دروني با انرژي‌هاي مثبت عالم مربوطش مي‌سازند. اين گوهر دروني را چگونه خواهيم يافت. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;برگرديم به آخر قصه؛ تابلويي كه آنروز آن خانم در يك گاراژ سل به قيمت 5 دلار خريده بود، اخيراً در يكي از حراجي‌هاي معروف اشياء هنري به قيمت 25 ميليون دلار به فروش رسيده است. سهم آن خانم از اين رقم هنگفت كه مثل يك گنج پنهان سال‌ها در خانه‌اش بوده بالغ بر 60 درصد قيمت فروش است. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;حالا شايد من و شما هم گنج پنهانمان را بتوانيم پيدا كنيم. راستي قيمت گنج پنهان ما چقدر است؟!&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-2168507527677458252?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/2168507527677458252'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/2168507527677458252'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_1970.html' title='گنج پنهان ما چقدر می ارزد؟'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-PN1LLMnqZJs/Tr1v1hD250I/AAAAAAAAAHg/-MOy6cFMuy0/s72-c/800px-Pierre-Auguste_Renoir.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>لس آنجلس,کالیفرنیا , ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.1823434 -118.57092899999998</georss:point><georss:box>-0.754301599999998 -178.33655399999998 69.1189884 -58.80530399999998</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-6210246216794838863</id><published>2011-11-11T10:44:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T10:51:48.152-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی، دکتر حانی محمودی، دکتر آزیتا ساعیان ، دکتر شیرین نوروی ،   این سه زن ،'/><title type='text'>اين ســـــــه زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-xN7cpFXefvQ/Tr1sGg-8D9I/AAAAAAAAAHY/6vcDzfNIeP8/s1600/JLCO_lineup0209.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/-xN7cpFXefvQ/Tr1sGg-8D9I/AAAAAAAAAHY/6vcDzfNIeP8/s1600/JLCO_lineup0209.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-EX8l-H3ek1g/Tr1sC5wsO6I/AAAAAAAAAHI/Lp-y7xW-OhM/s1600/231151_1874378552009_1617543105_1903220_4211202_n.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-EX8l-H3ek1g/Tr1sC5wsO6I/AAAAAAAAAHI/Lp-y7xW-OhM/s320/231151_1874378552009_1617543105_1903220_4211202_n.jpg" width="213" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-_7eWUB9pECU/Tr1sEnNDenI/AAAAAAAAAHQ/atuALWb0Zcc/s1600/azita.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-_7eWUB9pECU/Tr1sEnNDenI/AAAAAAAAAHQ/atuALWb0Zcc/s1600/azita.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;strong&gt;شايد شما هم با خواندن عنوان اين شماره «آخرين نوشته»؛ به ياد كتابي از مسعود بهنود افتاده باشيد، درست با همين عنوان. كتابي كه از قصه زندگي سه زن، يعني اشرف پهلوي، مريم فيروز (فرمانفرما) و پروين تيمور تاش سخن به ميان آورده بود. سه خان‌زاده كه يكي شاهدخت هم شد، اما «اين سه زن»كه حالا مطالعه مي‌كنيد، صحبت از سه زن جامعه ايراني مقيم آمريكاست كه بي‌شك نمايانگر نسل جديدي از زن ايراني هستند. زني كه فارغ از همه عناوين، داشته‌ها و پشتوانه‌ها به خود باوري دست يافته است. &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بله مي‌خواهم از سه خانم تحصیل&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;كرده و خوشنام ايراني، امريكايي ياد كنم كه بي‌شك مشاهده تصويرشان در اين صفحه كار را در معرفي آنها براي من و شما  راحت كرده است. سركار خانم دكترها: شيرين نوروي، آزيتا ساعيان و حاني محمودي، سه روانشناس صاحب نام و علي‌الخصوص در دو مورد اول با سابقه طولاني حضور در جامعه ايراني لوس آنجلس، اما آنچه مرا وا مي‌دارد تا اين سه تن را زير عنوان « اين سه زن» گرد هم آورم، تخصص آنها نيست و یا تجربياتي كه در طول سال‌ها بدست آورده‌اند و یا حتي تاثيري كه هر كدامشان به صورت انفرادي در زندگي مخاطبان خود داشته‌اند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;سخن در اين مقاله كوتاه از مرز شيشه‌ايي است كه به همت ايشان، بانوي ايراني از آن در مسير تلاشش براي دست‌يابي به جايگاهی درخور، عبور كرده است.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-_7eWUB9pECU/Tr1sEnNDenI/AAAAAAAAAHQ/atuALWb0Zcc/s1600/azita.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;مسعود بهنود در « اين سه زن» خود از نسلي از زنان تاثيرگذار ايران صحبت كرد كه به اتكاي جايگاه پرقدرت پدرشان راه را براي رشد آگاهي زنان ايران هموار كردند و حدود چند سال پيش از اين نیز در مقاله‌اي ديگر، از سيمين بهبهاني، فروغ فرخزاد و تني چند از شاعران و نويسندگان زن ايراني نوشتم كه راه روشنگري و تفكر را براي زنان آن سرزمين هموار كردند و در سال‌هاي اخير هم شاهد تلاش‌ها و مبارزات زنان ايراني براي اعاده حقوق خود بوده‌ايم و هستيم.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اما آنچه منتخبين اين مقاله را به هم پيوند مي‌دهد و آن مرز شيشه‌اي كه از آن ياد كردم، در حقيقت شهامت ايشان در بيان حقايقي از زندگي انسان است كه تا پيش از اين سالهاست در پستوي كهنه باورها، قيود خرافي و هنجارپذيري‌هاي ناهنجار در جامعه‌اي كه هژموني مردسالار برخاسته از دين حاكم بر آن در طول قرن‌ها حق سخن گفتن از زندگي زنانه را پايمال كرده، پنهان مانده است.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;نقطه اشتراك دكتر ساعيان، دكتر نوروي و دكتر محمودي، شهامت ايشان در عبور دادن زن ايراني از اين مرز شيشه‌اي است، حركتي كه در همين مدت كوتاه چند ساله اخير، شاهد تاثير مثبت آن بر سلامت حيات ناشي از آن، براي زنان جامعه يا حداقل كساني كه مخاطب اين سه پيشرو بوده‌اند هستيم. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اگر روزي فروغ فرخزاد، زن بودنش را در شعرش به تصوير كشيد و اجازه داد تا آدمهاي پيرامونش و چه بسا آدم‌هايي كه او هرگز نمي‌شناخت، احساساتش را  رها از قيدها  و بندهايي كه پيش از اين توصيف كردم، آشكارا و عريان ببينند.امروز هم اين راه پر خطر و ناهموار به واسطه افرادي كه ذكر نام كرده‌ام استمرار يافته است. شيرين نوروي مادر بودنش را آشكارا  به نمايش مي‌گذارد. او نمي‌هراسد كه فردا را با چه پاسخي بايد سپري كرد. او باور دارد كه « اين منم و در لحظه زندگي مي‌كنم». او آموزگار صداقت است. دكتر ساعيان هم محكم و مطمئن «همسر بودن چيست؟» را تصوير مي‌كند و نشان مي‌دهد، آنچه را که ما به اشتباه عشق مي‌دانيم، در واقع چیست و اين شهامت را دارد تا زندگي بسياري را با خود از مرز ناگفته‌ها عبور دهد. دكتر محمودي نيز همين راه را پيشه كرده است. او نيز در طول سابقه چندين ساله فعاليت خود در حوزه روانشناسي، واقعيت دروني يك دختر را به مخاطبانش نشان داده است. اين باور را كه چرا بايد زن باشيم و چگونه است كه زن هستيم و از اين‌ها مهمتر آنكه هرگز نگذاريم به واسطه سال‌ها استبداد فكري مردسالارانه، احساس كنيم كه حق حرف زدن نداريم.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;اگر بخواهم آنچه ماحصل تلاش اين سه زن سرشناس ايراني – امريكايي در فرداي زنان ايران است را در يك جمله خلاصه كنم بايد بنويسم:&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;«زنان ايراني؛ امروز در حال عبور از مرزي هستند كه در آن سويش، از مظلوميت خانگي و اجتماعي رهايي خواهند يافت و جنبشي كه سالهاست براي برابري حقوق سياسي، اجتماعي و مدني زنان تلاش مي‌كند، اينك پا به حريم زندگي خصوصي و باور درونی  زن ايراني نهاده است.»&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;به عنوان يك مرد و يك ايراني از هر سه اين گراميان و تلاششان براي آينده فكري ايران سپاسگزارم.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;اگرچه به همه کسانی که به هر نوعی با این باور مخالفند نیز احترام می گذارم، اما بی شک یقین دارم سرانجام همه این تلاش ها در فردای ایران و آزادی آن  به حتم موثر است.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-6210246216794838863?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/6210246216794838863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/6210246216794838863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_4790.html' title='اين ســـــــه زن'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-xN7cpFXefvQ/Tr1sGg-8D9I/AAAAAAAAAHY/6vcDzfNIeP8/s72-c/JLCO_lineup0209.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>Los Angeles, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.01859224629775 -118.26331181249998</georss:point><georss:box>32.98201574629775 -118.91637031249998 35.05516874629775 -117.61025331249998</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-8823297696830841235</id><published>2011-11-11T10:32:00.000-08:00</published><updated>2011-11-11T10:35:11.603-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، هوشنگ ابتهاج، روابط عاطفی ، ارتباط میان قشری اجتماعی، لس آنجلس'/><title type='text'>چه ابر تيره‌اي گرفته سينه تو را؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-kLlxdrIAAvE/Tr1pt06UPzI/AAAAAAAAAHA/ZMWlTvatOoQ/s1600/65718_104615059604648_100001684630195_35747_4097604_n.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="230" src="http://2.bp.blogspot.com/-kLlxdrIAAvE/Tr1pt06UPzI/AAAAAAAAAHA/ZMWlTvatOoQ/s320/65718_104615059604648_100001684630195_35747_4097604_n.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;روزگار دشواري است. دل‌ها غمگين است و شادي‌ها دوامي ندارد. چه بسيار بايد كرد تا لبخند كوچكي گوشه لبي نشاند!!! بياد مي‌آورم روزهاي شاد و خوشبخت گذشته را روزهايي كه لبخند هزينه‌اي نداشت و همه خرج خوشبختي هم همان لبخند بود و بس!! راستي چه شد كه به اينجا رسيده‌ايم؟! &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="AR-YE"&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;عمري ندارم، شايد فقط سي و پنج بهار. اما ديده‌ام در همين كوتاه رهگذار كه چگونه آيينه غمبار زندگي، چهره‌ها را عبوس كرده است و دل‌ها را گرفته. گويي جهان به بن‌بستي مي‌ماند كه در آن زندگي اجباري شده است. به خدا دلم مي‌گيرد از اين همه زشتي و سختي...&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بياد بياوريد كه پدران و مادران ما چگونه در كنار هم زندگي مي‌كردند؟! چگونه عاشق هم بودند؟! كاري به اين ور و آن ور دنيايش ندارم، چه در كوچه پس كوچه‌هاي محله‌هاي قديمي تهران، چه در ميان كوچه‌ها و خيابان‌هاي پر كافه پاريس، یا در همين آمريكا، جایي كه ماشين‌ها گاهي از آدم‌ها بيشتر مي‌شوند. &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;بگذاريد يكي دو نسل برگرديم عقب و نگاهي به ميانگين دوام عمر روابط بين آدم‌ها بياندازيم. آنها عاشق مي‌شدند، ازدواج مي‌كردند، صاحب فرزند مي‌گشتند، كودكانشان را بزرگ مي‌كردند و به خانه بخت مي‌فرستادند و در كهن سالي هم با نوه‌هاي خود سرگرم مي‌شدند. اما در همه احوال در كنار هم بودند. در دارايي و نداري، در شادي و غم، در خوشي و ناخوشي... دست از شانه هم برنمي‌كشيدند و دل به غير، نمي‌بستند.&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;در اين يكي دو نسل چه بر ما گذشت؟! چگونه آفتاب در كبود دره‌هاي آب غرق شد؟! زورق بادبان شكسته زندگي به كدام ساحل رسيد كه دوام عشق ها يك شبه شد و بقاي عمر ازدواج‌ها فقط ده سال؟!! آنقدر كه قاضي حكم كند نیمي از دارايي طرف مقابل متعلق به توست!! سهم پدرها و مادرها از فرزندان، شد ديدارهاي يك خط در ميان!!! و ميزان خوشبختي‌ها را اندازه پولي كه در مي‌آوري تعيين مي‌كند؟!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دوستان؛ دمي تامل كنيد... راستي چه فكر مي‌كنيد؟! به كجا رسيده اين دنيا؟! كجاست دوام رابطه‌ها؟! كجاست عشق؟! به ياد مي‌آورم روزهايي را كه عشوه؛ گوشه چشم نازك كردني بود و عاشقي، دلبري مي‌آموخت. اما مي‌بينم كه امروز عشق مي‌شود پرت كردن شمع روشن به سوي یار و استفاده از الفاظي كه معذورم بداريد از بيانشان!!! و دلبري کردن ايستادن در روي يكي است و دل بردن از ديگري!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;خسته‌ام؛ به خدا خسته‌ام از اينكه حتي اگر جسم‌هايمان تنها نباشد؛ سالهاست روح‌هايمان تنها مانده‌اند. كودكان‌مان نمي‌دانند تنهايي روح ما را پر كنند يا با اسباب بازي‌هايشان بازي كنند!!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;آنوقت ما سرگرم اسباب بازي جديدمان هستيم. اسباب بازي جديدمان، مي‌شناسيدش؟! بله، حتماً مي‌شناسيد چون يا با آن بازي كرده‌اید يا كسي پيدا شده است كه ... با احساسات شما بازي كرده باشد. چه دنيايي ساخته‌ايم كه احساسات انسان‌ها مي‌شود اسباب بازي‌ گروه دیگری از آدم ها؟!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;كجای‌كاريم! آيا ديگر كسي نمي‌پسندد كه جوان سرانه و از سر يك نگاه عاشق شود!! دوستي دارم كه مي‌گويد مي‌خواهد از راه لقاي مصنوعي صاحب فرزند شود و همسر را وسيله بي استفاده ای مي‌داند. دوست ديگري دارم كه همه ابراز علاقه‌اش را در خشم و خشونت جمع مي‌كند و كل دلربايي‌این دختر اخم كردن است. دوست ديگري دارم كه مي‌گويد عشق با رابطه جنسي برايش تعريف مي‌شود... در اين ميان فقط يك دوست هست كه هنوز هم دلش مي‌گيرد، هنوز هم وقتي در صورت فرزندش نگاه مي‌كند چهره همسر سابق خود را مي‌بيند، هنوز هم عاشق است و اندوه عشق را مي‌شود در چهره‌اش بازخواني كرد!!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;راستي شما در اين درازناي غم‌فشان، در اين درشت‌ناك ديولاخ، در اين زندگي پرغصه، از كدام دوستان بيشتر داريد؟! شما چه كساني را مي‌شناسيد به دور و اطراف خود نگاه كنيد به نسل امروز بنگريد؟!&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;نمي‌دانم اين چه سرنوشت شومي است كه بشر را تقدير مي‌كند!!&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;دلم مي‌گيرد از اين اتفاق‌ها!!! دلم مي‌گيرد كه ديگر مادر زمانه آبستن هيچ «شيرين و فرهاد»ي نيست. هيچ «ليلي و مجنون»ي در راه نيست. عشق‌ها قصه شدند و شايد اگر دير بخودمان بيايم شادي‌ها هم قصه شوند و خوشبختي‌ها!!!ياد هوشنگ ابتهاج به خير... آنجا كه مي‌گفت:&lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;b&gt;&lt;div align="CENTER" dir="RTL"&gt;چه ابر تيره‌اي گرفته سينه ترا &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="CENTER" dir="RTL"&gt;كه با هزار سال بارش شبانه روز هم &lt;/div&gt;&lt;div align="JUSTIFY" dir="RTL"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="CENTER" dir="RTL"&gt;دل تو وا نمي‌شود.&lt;/div&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-8823297696830841235?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8823297696830841235'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/8823297696830841235'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post_11.html' title='چه ابر تيره‌اي گرفته سينه تو را؟!'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-kLlxdrIAAvE/Tr1pt06UPzI/AAAAAAAAAHA/ZMWlTvatOoQ/s72-c/65718_104615059604648_100001684630195_35747_4097604_n.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>33.8704157559212 -118.38867225000001</georss:point><georss:box>29.1300732559212 -123.56406825000002 38.6107582559212 -113.21327625</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5441957618040889350.post-7672382219631073007</id><published>2011-11-09T13:15:00.000-08:00</published><updated>2011-11-10T23:46:24.754-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دکتر مهدی آقازمانی، ایرانیان مقیم آمریکا، لس آنجلس، حاج سیاح، تاریخچه ایرانیان در آمریکا، وست وود، تهرانجلس'/><title type='text'>«وطنشهری» به وسعت دل هایمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-0gWHtbfr5TU/TrrvNxUXY4I/AAAAAAAAAFM/0rOShKrRVek/s1600/Iranian%252BAmerican%252BProtestors%252BRally%252BL%252B9GUUdHPjvNjl.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5673109700482655106" src="http://3.bp.blogspot.com/-0gWHtbfr5TU/TrrvNxUXY4I/AAAAAAAAAFM/0rOShKrRVek/s400/Iranian%252BAmerican%252BProtestors%252BRally%252BL%252B9GUUdHPjvNjl.jpg" style="cursor: pointer; float: left; height: 267px; margin: 0px 10px 10px 0px; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;strong&gt;حالا چیزی حدود 136 سال از بیست وششم ماه می سال 1875 می گذرد&lt;span class="transl_class" id="0" title="Click to correct"&gt;।&lt;/span&gt; روزی که شاید سالهاست در فراز و نشیب تاریخ روابط ایران و آمریکا گم شده است و در تند باد حوادث، علی الخصوص سه دهه اخیر، حتی چنان گرد فراموشی گرفته است که دیگر هیچکدام از ما ایرانیان مقیم آمریکا چه آنهایی که سالهاست پاسپورت آمریکایی دارند و چه آنهاکه با گرین کارت و یا ویزاهای کار و تحصیل و گردشگری ساکن ایالات متحده هستند، بیاد نمی آوریم این روز سر آغاز حضور ایرانیان در ایالات متحده امریکاست.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بله!!! شاید تا حالا اسم میرزا محمد علی محلاتی هم به گوشتان نخورده باشد. اما اگر اندکی مطالعه در تاریخ معاصر ایران به ویژه دوره مشروطیت داشته باشید حتما با شخصیت حاجی سیاح آشنا هستید. در حقیقت این دو، یک نفراند. میرزا محمد علی خان محلاتی ملقب به حاج سیاح در سال 1836 میلادی در شهرستان محلات از توابع اراک در ایران چشم به جهان گشود و جهانگردی را پیشه خود ساخت. خودش جایی نوشته است که دلش می خواسته مارکو پولوی ایران بشود اما دست سرنوشت تقدیر دیگری برایش رقم زد و او شد اولین ایرانی که رسما تابعیت دولت ایالات متحده را در شهر سانفرنسیسکو پذیرفت. او که نخستین بار از طریق کشتی و از مبدا اروپا راهی نیویورک شده بود، پس از چند ماهی گشت و گذار در اقصی نقاط ایالات متحده امریکا و دوبار هم دیدار با پرزیدنت گرانت هجدهمین رییس جمهور آمریکا، بالاخره رسید به ساحل غربی، ادامه همین کرانه «پی سی اچ» خودمان و شد نخستین امریکایی ایرانی تبار.&lt;br /&gt;از آن پس تا امروز چه بسیار ایرانیان که با علاقه و رضایت خاطر و چه از سر اجبار و به دلیل سرکوب و خفقان در ایران، جلای وطن کردند و ایالات متحده را برای ادامه حیات برگزیدند و یک به یک سهم و نقشی در پدید آمدن جامعه ایرانیان مقیم آمریکا پذیرفتند. از آنها که شهرت نامشان فراگیر شد تا کسی مثل من که هنوز مهر ورود روی پاسپورتش خشک نشده. هریک به قدر توان خود وظیفه ای داشته و داریم و انگیزه ای برای آنکه جامعه ایرانیان مقیم آمریکا آنچنان که در طول سالهای گذشته همیشه جزو بهترین و برگزیده ترین ها بوده است، همچنان باشد.&lt;br /&gt;این روزها در بسیاری از نقاط این کشور ایرانیان زندگی می­ کنند. از همین پرشین اسکوئر خودمان در وست وود گرفته تا نیویورک و واشنگتن و سیاتل و هیوستون و فلوریدا و ... و با اینکه برسر آمار ایرانیان مقیم ایالات متحده هنوز هم اختلافاتی وجود دارد، تا آنجا که رقم آنها را گروهی قریب به یک میلیون نفر قلمداد میکند و جمعی دیگر از نه صد هزار نفر سخن می راند و آمار های سرشماری رسمی سال 2000 نشان می دهد که کمتر از نیم میلیون نفر داوطلبانه خود را ایرانی تبار معرفی کرده اند، اما یک نکته واضح است؛ چه این تعداد کمتر از نیم میلیون باشد و چه بیشتر از یک میلیون، ایرانیان ره توشه ای بزرگ با خود به ارمغان آورده اند. شعور و نبوغ ایرانیشان و دانش و سواد و آگاهیشان، بزرگترین پشتوانه آنها در سرزمین غربیه ای بوده است که اگر امروز آنرا دومین خانه ایرانیان در جهان قلمداد کنیم، ادعای بیجایی نکرده ایم.&lt;br /&gt;در همین لس آنجلس که بی شک پایتخت ایرانیان مهاجر در سراسر دنیا قلمداد می شود و سالهاست که قلب فرهنگ، هنر و علی الخصوص موسیقی ایران در آن می تپد، به روشنی حضور ایرانیان هویداست تا آنجا که به قول یکی از دوستانم: «آدم خیلی وقت ها در لس آنجس فراموش می کند که اینجا آمریکاست، گویی در خیابان های تهران قدم میزنی...» و شاید از همین روست که گروهی از واژه تهرانجلس استفاده می کنند!؟ واژه ای که نمی دانم کاربردی جدی دارد و یا کلمه ایست از سر مطایبه وشوخ مزاجی؟!!&lt;br /&gt;اما اجازه بدهید بگویم این جامعه با افتخار، نه تهرانجلس بلکه ایرانشهر است. وطنشهری فراتر از مرز های سیاسی یک کشور، ایالت و یا شهر. جایگاهی رفیع که به وسعت بزرگی قلب های یکایک ما گسترده شده است. به یقین ایرانشهر امروز نمی بود اگر مهر و عشق و صفای ایرانی نبود. اگرچه یکایک ما در دو روز عمرکوته سخت جانی ها کرده ایم و فراز و نشیب ها دیده ایم. اما ماحصل یکایک روزهایی که در طول 136 سال حضور ایرانیان در آمریکا پدید آمده است سراسر لحظاتی بوده اند که ملتی خواسته است تا خود را به اثبات رساند و آمریکا، مهد آزادی را برای خود گهواره ای دیده است تا در آن، سهیم آینده روشن وسراسر صلح جهان شود. حال ماییم و این ایرانشهر، نمادی حقیقی از ملت ایران بدور از بند ها و قید ها که معتقدیم حکومت ها در ایران پدید آورده اند. این وظیفه ماست که چهره حقیقی ایرانیان را در ایرانشهر به نمایش گذاریم. امید که موفق شویم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5441957618040889350-7672382219631073007?l=1135247.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7672382219631073007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5441957618040889350/posts/default/7672382219631073007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://1135247.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='«وطنشهری» به وسعت دل هایمان'/><author><name>Dr. Mehdi Aghazamani PhD</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='23' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-UdanhdK0td0/TrrxEzIcaaI/AAAAAAAAAFc/GJcY8dTLu8k/s220/320256_1583243318101_1746282242_805469_2014339838_n.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-0gWHtbfr5TU/TrrvNxUXY4I/AAAAAAAAAFM/0rOShKrRVek/s72-c/Iranian%252BAmerican%252BProtestors%252BRally%252BL%252B9GUUdHPjvNjl.jpg' height='72' width='72'/><georss:featurename>لس‌آنجلس, کالیفرنیا, ایالات متحده آمریکا</georss:featurename><georss:point>34.0522342 -118.2436849</georss:point><georss:box>33.7354072 -118.50012840000001 34.369061200000004 -117.9872414</georss:box></entry></feed>
